یک شنبه،
روز نهم جنگ،
برای اولین بار بود آنقدر بی پناه و بی دفاع خودمان را میدیدم.
بمب های دشمن یکی پس از دیگری چند کوچه بالاتر از خانه مان بر زمین کوبیده میشد.
وسط پذیرایی نشستیم و من آغوش باز کردم برای عزیزانم تا آرامشان کنم.
لحظه ای دلم آتش گرفت. دلم سوخت برای اشک هایی که بی اراده ریخته میشد. فقط از خدا خواستم تمامش کند این جنگ لعنتی را . با خودم گفتم اصلا مهم نیست چطور تمام شود، فقط قلب کوچک کودکانمان از صدای ممتد انفجار، تند تند نزند.
کمی که گذشت و دیگر خانه نلرزید، فهمیدیم سایه سنگین جنگنده آمریکایی از سرمان کم شده. صدای انفجار جایش را به صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی داد. ستون دود قلبم را به لرزه در آورده بود. بی اختیار ذکر میگفتم که کسی شهید و مجروح نشده باشد. بماند که همان یک نقطه را طوری دشمن کوبید که مطمئن شد اثری از آثار زندگی و موجود زنده آنجا پیدا نشود...
با خودم فکر کردم نمیشود به هر قیمتی دعای من مستجاب شود. مگر خون ما از مردم غزه و لبنان رنگین تر است؟
نه نمیخواهم پایانی جز پاک شدن اسرائیل از صفحه روزگار را برای این جنگ متصور باشم . ما تا موج نابودی به دشمن باید ضربه بزنیم.
نمیشود دنیای بعد سید علی را با وجود قاتلش تحمل کرد. ما داغدار عزیزانمان باشیم و او همچنان به قدرت نمایی و زور گویی اش ادامه دهد؟
اصلا برای همین ۹ شب است در خیابانم. میترسم که زورم به غم نرسد و حماسه در وجودم کمرنگ شود.
امشب را رفتیم که بگوییم با فرماندهی ولی دم، انتقام خون رهبر شهیدمان را میگیریم انشاالله.
در دعای روز بیستم ماه رمضان میخوانیم:
يَا مُنْزِلَ السَّكِينَةِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ
اى فرو فرستنده آرامش در دل مؤمنان
خدایا ما این روزها برای تسکین قلبهایمان خیلی به تو احتیاج داریم.
برای وقتی که میبینیم از ساختمانی که تا دیروز زندگی در آن جریان داشت تنها اسکلتی مانده، برای وقتی که خون مردم بی گناه را بر سنگ فرشِ خیابان میبینیم، برای وقتی که مویه و اشک های بی امان مادر کودکِشهیدی را میبینیم، برای وقتی که خانه هایمان از موج انفجار به لرزه در میآید، برای وقتی که تعداد شهدا را اعلام میکنند و قلبمان فشرده میشود، برای وقتی که که جای خالی پدر شهیدمان خیلی خیلی حس میشود، برای وقتی که آینده را نامعلوم یا شاید تاریک میبینیم، برای وقتی که خودمان را جای خانواده شهدا میگذاریم و تاب دیدن داغ آنها را نداریم چه رسد به داغ دیدن برای عزیزانمان...، برای وقتی که دلمان آرامش میخواهد ولی وجودمان پر از اضطراب و نگرانی است.
خدایا ما خیلی به تو نیاز داریم. هوایمان را حسابی داشته باش :)
...يَا مَنْ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ...
اي آن كه هرچه بخواهد بكند
خدایا تویی که موسی و همراهانش را از رود نیل عبور دادی و از دست فرعون نجات دادی، تویی که به پرندگان فرمان دادی تا سپاه ابرهه را سنگ باران کنند، تویی که شن هارا مأمور کردی تا بالگرد ها را در طبس زمین بزنند، تو بر هر کاری قادری. و برایت کاری ندارد اسرائیل و آمریکا را نابود کنی حتی اگر خودشان، خودشان را ابرقدرت بدانند. میدانم صدای مظلومیت مارا میشنوی پس بخواه که کار دشمنانمان را یک سره کنیم که بی یاری ات کاری از ما ساخته نیست :)
[من سرباز ایرانی اگر هزار بار برای این مردم و اعتقادات آنها کشته بشم، باز هم دوست دارم به عشق این مردم زنده بشم، با دشمنان این ملت بجنگم و کشته شوم.
از صمیم قلب دوستتان دارم ملت ایران...]
_شهید امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی
رئیس ستاد کل نیروهای مسلح
قلبم از غم از دستدادنتان دارد مچاله میشود. شنیده ام امروز که شما را در تهران تشییع کردند یکی گفته شما پیکر ندارید، تابوتی که تشییع میشود نمادین است...
کاش دروغ باشد...
از همه چیزتان برای مردم گذشتید و جانتان را فدا کردید...
مارا ببخشید که این روزها کمتر از شما میگوییم. ما در میانهی غم از دست دادن رهبر شهیدمان و حماسهسازی روزهای پر التهاب جنگ ایستاده ایم.
ولی بدانید هیچ وقت فراموشتان نخواهیم کرد. ما هم شما را دوست داریم امیر موسوی :)
راستش را بگویم؟
من آماده بودم امشب را جور دیگری روایت کنم. بگویم مردم کمتر از شب های قبل آمادهاند. خسته شدهاند. حق هم دارند. ده شب است در خیابانند. دل شکستهاند. دلشان رهبر شهیدشان را میخواهد. اما یازدهمین شب را عجیب تر از شب های دیگر دیدم. جمعیت و شور حماسی مردم نتنها کمرنگ نشده بود، بلکه بعد از شب قدر نورانیت خاصی هم پیدا کرده بود. دلها جلا پیدا کرده. و قطعا اتحاد قلوب بین مردم از لطف خداست و برکت نگاه امیرالمومنین به ما.
حدود چهار ساعتی که در خیابان بودیم، مردم حضور معناداری داشتند. شعار میدادند، رجز میخواندند، اشک میریختند، دست به سوی آسمان بلند میکردند و دعاگوی رزمندگان اسلام بودند.
مادری با سه قلوهایش آمده بود. بچهها از بیرون آمدن خوشحال بودند. حتی شاید بیشتر از وقتی برایشان اسباب بازی بخرند. هر چه بیشتر فکر میکنم میبینم تابآوری ما صددرصد بیشتر از دشمن است. اگر قرار بود یک پایمان در پناهگاه باشد و پای دیگرمان هم در حال فرار به سمت پناهگاه به نظرتان روحیه ای برایمان میماند؟ اصلا برای مردم ما کف خیابان بودن شده است تفریح. ترس کجا بود؟
مردم را که میبینم حالم خوب میشود. بس که این مردم خوبند.
بین جمعیت خانومی بود که ظاهرش با من فرق داشت. برگشت و گفت ببخشید اگه پرچم خورد به صورتتون، آخه دستم خسته شده. یک دستش پرچم بزرگ ایران بود و دست دیگرش عکس آقا. اگر فرصت بود شاید می ایستادم و میگفتم من هم همین طور. همهی تنم از خستگی جسمی و روحی درد میکند ولی فدای سر ایرانم. فدای سر ایرانی که من و تو را کنار هم قرار داده، نه مقابل هم...
•|خیالترادرآغوشـ...
شاید ترامپ آن ور کره زمین جلوی عالم و آدم ژست پیروزی بگیرد و حرف از نابود کردن ایران بزند. و بگوید امروز و فردا کارشان تمام است، اما اگر من جای احمق های دور و برش بودم حتما از او میپرسیدم:
_اگر خیال میکردی با زدن سران کشور و رهبر ایران کار جمهوری اسلامی تمام است پس چرا مردم در خیابان شعار لبیک یا خامنه ای سر میدهند و خامنهای زنده است، فقط مصمم و جوانتر شده؟
_اگر مردم ایران به کمک ما احتیاج دارند و از دست رژیم و مخصوصا سپاه تروریست در عذابند پس چرا هر شب برای حمایت از آنها کف خیابانند؟
_اگر موشکی ایران نابود شده پس چرا هنوز داریم موشک میخوریم؟
_اگر ایران ضعیف است و ما قوی پس چرا سامانه های پدافندی ما به درد جرز لای دیوار هم نمیخورد و موشک های ایرانی که میرسند به جای هدف قرار دادن پدافند ما از کنارشان رد میشود و برایشان فقط دست تکان میدهد؟
_اگر ایران قدرتش بعد جنگ دوازده روزه تحلیل رفته، پس این همه موفقیت در شکار پهپاد های ما را از کجا آورده؟ آنها بالای ۱۰۰ دستگاه از پهپاد های پیشرفته مارا منهدم کردند! چیزی که مشخص است باید بگوییم جنگ دوازده روزه کجا و اینهمه شگفتی در این جنگ کجا؟
_اگر تنگه هرمز برای ما امن است پس چرا هیچ کس حاضر نیست نفتکش مارا اسکورت کند تا از تنگه عبور کنیم؟
_اگر همه چیز تحت کنترل توست پس چطور وارد جنگ شدن با ایران بازار های جهانی را دگرگون کرده؟ و قیمت نفت مدام بالا و پایین میشود؟
_اگر ما سانسور خبری میکنیم تا اصابت های موفقشان دیده نشود، خودمان هم کوریم نمیبینیم در جهنم گیر کردیم ؟
_اگر فراخوان های مکرر شد انقلاب به نتیجه نرسد پس چطور میخواهیم مردم را به جان هم بیاندازیم؟
_اگه حزبالله به گفته تو نابود شده پس چرا هنوز دارند هر جا که دلشون بخواهند را هدف قرار میدهند؟ و خیلی راحت ایران از عملیات ترکیبی با جبهه مقاومت حرف میزند؟
_اگر حداقل تا این لحظه ما دست برتر را داریم، چرا از ما نمیترسند؟ نه تنها نمیترسند بلکه مارا اصلا آدم حساب نمیکنند. ناو آوردیم، رجز برایمان خواندند، جنگنده بالای سرشان بردیم، رجز خواندند، موشک کروز به مدرسه زدیم، رجز خواندند، رهبرشان را شهید کردیم ، رجز خواندند. واقعا ایران با هزاران هزار تحریمی که کردیمشان پیروز است یا ما؟
خودتتان هم میدانید که چه غلط بزرگی کردید وارد جنگ با ایران شدید.
ایرانی جماعت را مانده است تا بشناسید.
ایرانی ماییم نه آن وطنفروشان خارجنشین بی وجود.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن_کامل_اولین_پیام_حضرت_آیتالله_سیدمجتبی_حسینی_خامنهای_رهبر_معظّم.pdf
حجم:
98.3K
📩 #جزوه | متن کامل اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی
✏️ ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
📲 @rahbar_enghelab_ir
تا میشنوم برایمان حرف داری، دفترچه ام را میگذارم مقابلم.
برایمان حرف بزن رهبرم. ما خیلی دلتنگ پدر شهیدتان هستیم. چیزی بگو و تسکین بده قلبهای داغدارمان را.
این چند روز مدام به خودم نهیب زدم صبر کن، میآید و برایمان حرف میزند.
روی صفحه اول عکسی را میچسبابم و جمله حاج قاسم را زیرش مینویسم:
[خامنه ای عزیز را
عزیز جان خود بدانید]
من مطمئنم حاج قاسم اگر الان بود همین جملات را برایمان تکرار میکرد. چون او ذوب در ولایت بود.
اولین پیام شما به ما رسید. اشک میریختم و جملات را میخواندم. حس میکردم خون تازه در رگ هایم دارد جریان پیدا میکند. از سر شب حالم عوض شده. دلم قرصتر شده که خدا حواسش بهمان هست. من وجود شما را معجزهی خدا میدانم. خدا شمارا برای ما نگه دارد تا روز ظهور امام زمان و رجعت شهیدانی که دلتنگشان هستیم را در کنار هم ببینیم.
اللهم احفظ قائدنا الخامنهای
بین تصاویر تشییع شهدای دیروز قم، این عکس دلم را آتش میزند.
تابوت اش نصف تابوت بقیه است. ولی مطمئنم خیلی کوچولو تر از آن بوده که هم قد تابوت باشد. مطمئم خیلی سبک است تابوتش...
حسین آجیلی، دو ساله...
حسین کوچولو نمیدانم تا به حال کربلا رفته بودی یا نه. شب جمعه های کربلا تماشایی است...
حالا هر شب جمعه آنجایی. کنار امام حسین که باشی جایت امنِ امن است. کسی اذیتت نمیکند.
برایمان دعا کن شهید کوچولو :)