و این آرمان اجتماعی چیه؟
#آرمانشهر، مدینهٔ فاضله، یا تمدّن اسلامی.
یادمه تقریباً اولینباری که خواستم درموردش با آدمای اطرافم صحبت کنم، آخرین روزهای کلاس دوازدهم بود.
یه کتاب یادگاری گرفتم واسه کل بچهها، و یه نامه هم نوشتم و گذاشتم داخلش و بهشون هدیه دادم.
الان هرچی فکر میکنم بهتر از اون حرفا نمیتونم توضیح بدم چی تو ذهنمه. پس همونو میفرستم شما هم بخونین.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
«ما داریم وارد نظم نوین جهانی میشیم. یعنی همهٔ مردم دنیا دنبال تغییرن. یه تغییر بزرگ! اینکه کل جهان زیر سلطهٔ یه حکومت واحد و یه تمدن باشه. این وسط خیلی جنگ و دعوا رخ میده... اما وعدهٔ صادق خداست که تهش ختم بهخیر میشه و من به وعدههای خدا ایمان دارم.»
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
اوج کتاب تقریباً اینجاهاست این دو صفحه مدت زیادی پروفایلم بود
«مشکل این بود که انسانها بهطور جمعی و اجتماعی دیگر قادر به فهم عشق نبودند. قادر نبودند مفهوم شهوت را فدای انسانیت کنند. دیگر قلب و روح انسانها نمیتوانست با هم متحد شود تا تغییراتی عاشقانه برای رسیدن به انسانیت رقم بزند. دیگر دل انسانها با هم متحد نمیشد تا مثل یک فرد واحد، مثل یک اجتماع، مثل یک امت واحد، زیر پرچم انسانیت از خداوند بخواهد رحمتی بر آنان فرو فرستد تا رهبریِ ایشان را به دست بگیرد و آنان را از دُوری باطل نجات دهد.»
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
کتابی که همراه نامه بود:
این کتاب بینقص نبود داستانش، اما تقریبا کاملترین چیزی بود که پیدا کردم.
داستان حول یه پسر همسن و سال خودمونه که دنبال هویت واقعیش میگرده و ناخواسته وارد مسیر شکلگیری یه تمدن میشه... ولی نه دور و غیر قابل دسترس.
ملموسه، نزدیکه، قابل حسه.
و خیلی نکات ریز داره و من بندهٔ جزئیاتم!