@aarmaanjooSafar - O Elallah - 128 - musicsweb.ir.mp3
زمان:
حجم:
16.9M
دیشب یهجا نوشته بودم تا راه نیفتیم باور نمیکنم،
و حالا که تو ماشین نشستم و پیچ و خم جاده رو میبینم هنوز باورم نشده.
فکر کنم حتی وقتی از مرز رد بشیم هم باز باورم نشه!
همیشه تصور میکردم واسه اولین سفر اربعین چنان حاضر و آماده باشم که همهچیز از قبل فکرشده باشه.
چمیدونم مثلا لباس مخصوص دوخته باشم، یه پرچم اختصاصی طراحی کرده باشم، انقدر نقشه رو نگاه کرده باشم که نجف و کربلا حفظم شده باشه، شمارهٔ عمودهای خاص، موکبهای خاص، و آدرسای مهم رو یادداشت کرده باشم، پلیلیستم کاملِ کامل باشه، تجهیزاتم تکمیل باشه، و....
اما الان، هیچکدوم از اینا نیست...
من خالیِ خالی ام!
نزدیکی گچساران که بودیم، وقت اذان شد.
بنرهای سبز « بهسمت موکب جوانان حسینی» رو گرفتیم و رفتیم جلو.
استقبال کردن، گرم...
سایهبون و حائل زده بودن که خانوما دور از دید نامحرم نمازشون رو بخونن؛
برق قطع بود، با موتوربرق کولرها رو روشن نگه داشته بودن تا هوا قابل تحمل بشه؛
سفره پهن کردن، غذا آوردن، با محبت و احترام تعارف کردن، مدام گفتن «هرکی گرسنهست بگه.. غذا زیاده به لطف خدا.. تعارف نکنیدا... نوش جانتون...»؛
هرکی خواست بره هم با «التماس دعا... سفرتون بیخطر باشه... زیارتتون قبول» بدرقهش کردن.
و من به رقیه خاتون فکر میکردم...
کاش نصیب شما میشد بانو... کاش...
بابا از جوونِ فروشنده پرسیده بود «از اینطرف میتونیم بریم ماهشهر؟»
اونم گفته بود «میشه، اما اگه از این روستا برید راهتون نزدیکتره.»
بعد هم سوار موتورش شده بود و گفته بود «من جلو میرم شما پشت سرم بیاید.»
و از لابلای خیابونای روستاشون ما رو راهنمایی کرد تا برسیم به جادهٔ اصلی و بعد هم رفت...
مامان گفت «کاش میشد یهطوری لطفشون رو جبران کنیم؛ یهچیزی تعارف کنیم...»
بابا هم جوب داد «برنمیداشت، حتی پول بطری آبمعدنی که ازش خریدم رو نمیگرفت، فهمیده بود زائریم...»
و من باز به شما فکر میکنم...
میگن چندتا از بچهها تو مسیر گم شدن... کاش کسی بود نذاره گم شن، راهنمایی کنه، اونا رو با احترام به قافله برسونه...
میگن تشنه بودین... خیلی زیاد... کاش کسی بود بگه اینا نوادگان اهل بیتن، یه لیوان آب خنک بده دستتون...
کاش نصیب شما میشد :) کاش...
هواشناسی میگه شهرهای این حوالی بهعنوان گرمترین نقاط جهان ثبت شدهن؛
فکر میکنم شاید از آتش حبّ درون قلب آدمهاش باشه...
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشته بودم «فکر کنم حتی وقتی از مرز رد بشیم هم باز باورم نشه!»
و درسته. من هنوز باور نکردم کجام.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
صبر میکنم تا برسیم نجف...
آخ از نجف... آخ...
«اما شنیده بودم نجف طور دیگری است؛ سبک و آرام. انگار در خانهٔ پدریات نشستهای و در خنکای نسیم محبت، آرام میشوی.»
- کهکشان نیستی