داستان گمشدهای که پیدا بود
در خویشتن گمم
اندیشه ام ز تاب درون آب میشود
چون برق میدود به همه سو خیال من
پیداست نقش بُهت ز سیمای حال من
همچون صدای رعد که پیچد در ابرها
آوای قلب من
در پردههای حیرت و غم غوطه میخورد...
🍀🍀🍀
در خویشتن گمم
چون هاله ای که در شب پائیز، ماه را
در بر فرو کشد
سرگشتگی کشیده در آغوش خود مرا
در کام خویش برده فرو مغز خسته ام
قلب شکسته ام...
🍀🍀🍀
چون کودکی سبکسر و بیتاب و بیقرار
کز هر کنار
جوید به گریه گمشده ی کودکانه را
از چشم من چکد قطرات سرشکها
گیرد سراغ گمشده ای بینشانه را
ای وای اشکها...
🍀🍀🍀
من نیز چون سرشک، دوانم به هر طرف
چون سایه های ابر، روانم به هر دیار
چون موج برق
چون نور ماه
میپیچم آسمان و زمین را به زیر پای
شاید که در کنار افقهای دور دست
شاید که در میان چمنزار آسمان
شاید به کهکشان، به پناه ستارگان
پیدا کنم نشانه گمگشتهی عزیز
ای وای خسته ام....
🍀🍀🍀
در جستجوی گمشده ی بینشان خود
بر قلّه های کوه کشیدم چو ابر، پر
بر صخرههای درّه زدم همچو سیل، سر
رعدی شدم غریو برآوردم از جگر
موجی شدم به بحر دویدم نفسزنان
برقی شدم به شوق پریدم بر آسمان
اندر ره طلب
افتادم از نفس...
🍀🍀🍀
دیدم در این میان
ناگه به سوی من لب ذرّات باز شد
هستی دهان گشود و سخن راند آشکار
هر ذرّه گفت: گمشده اینجاست پیش تاز
کن چشم خویش باز...
ادامه👇🏻
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
آوارگیها
داستان گمشدهای که پیدا بود در خویشتن گمم اندیشه ام ز تاب درون آب میشود چون برق میدود به همه سو
ای مهربان خدای
گمگشتهام تو بودی و کردم چو دیده باز
دیدم به آسمان و زمین و به بام و در
تابنده نور توست
هر جا ظهور توست
دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو
خوش میدرخشد از همه سو جلوههای تو
گمگشته ی عزیز، چه خوش یافتم تو را!
🍀🍀🍀
دردا شد اشتباه
ای مبدأ وجود، تو گمگشته نیستی
از کثرت ظهور، نهان شد که کیستی
از هر چه ظاهر است تویی آشکارتر
مستور نیستی
نزدیکتر ز من به منی، دور نیستی
کی بی نشانه ای؟
هر جا نگاه میدود آنجا نشان توست
روشنگر وجود، رخ دلستان توست
تو آشکاره ای
من زین میان گمم
من بسته ام به دیده حجاب غرور و جهل
کور ار نبیند، این گنه آفتاب نیست
نقص از من است، ورنه رخت را حجاب نیست...
🍀🍀🍀
ای مهربان خدای
در قلب من تبیست گدازان و دردناک
احساس میکنم که به کانون جان من
سوزنده آتشی ست که سر میکشد به اوج
احساس میکنم عطشی مست و بیقرار
اندر فضای هستی من میدود چو موج
این سوز عشق توست
در من چو جان نهان...
🍀🍀🍀
پندار و حدس نیست
احساس میکنم
درمان نسازد این تب من جز دوای تو
زائل نسازد این عطش الّا لقای تو
ای وای سوختم
رحمی به حال من...
🍀🍀🍀
ای نازنین خدای
احساس میکنم که بود در سرشت من
سوزنده یک نیاز
داغ نیاز را نزُداید ز سینه ام
جز لذّت پرستش و جز نشئهی وصال
مخموری مرا به جز این مِی علاج نیست
مطلب عیان بود به بیان احتیاج نیست...
🌱 آیت الله بهجتی اردکانی (شفق)
#شعر
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
آوارگیها
یا أَهلَ لذّاتِ دُنیا لا بَقاءَ لَها إنَّ اغتِراراً بِظِلٍّ زائلٍ حُمقٌ...! ای اهل لذتهای دنیایی ک