در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که: خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باورِ اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
#شعر
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
هدایت شده از “دیوانه نوشت”
تفاوتهای ما، بیش از شباهتهاست. باور کن!
تو تلخی شراب کهنهای، من تلخی زهرم!
#فاضل_نظری
آوارگیها
من سالها در گور خود بیشعر خوابیدم شاید که با یک دیدهات از جای برخیزم... #شعر •✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•