تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟
ببین! سراغ مرا هیچکس نمیگیرد
مگر که نیمهشبی، غصهای، غمی، چیزی...
تو هم که میرسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازهترین زخمهام میریزی
خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما
بیایی و بروی، فتنهای برنیانگیزی
بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصهی غمانگیزی
بگو که قصد نداری اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی
ولی... ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمیخیزی؟
نشستهای که چه؟ یعنی دلت شکست؟ همین؟
ببینمت؟ ولی انگار اشک میریزی؟
عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم:
تو از نجابت صدها بهار لبریزی...
#شعر
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•