بین الحرمین
تورو ازم حرمله گرفتدلخوشی به مادر نیومده
حلالم کن مادر از پس تشنگی تو بر نیومده
هفتمین روز روزه را هرســال
روضه قحــط آب میخوانیــم
هرکجــا شیرخواره ای دیدیم
شعر بس کن رباب میخوانیم
گفت از حالت بگو...
گفتم:دلی ویران،غمی پنهان،تنی بی جان؛
اما امیدوار به عباسو خدایش..
دَر نجف بودیم ُ باز از او نجف میخواستیم ،
عقل حیران بود از آنچه عشق با ما میکند.