هدایت شده از نیمه تاریک مولتیورس✨
بابام تعریف میکرد که دوستش که آدم خیلی 'عاقل و پخته' ایه، با خانواده ش میره کانادا
بعد یه مدت به این نتیجه میرسه نمیتونه اونجا رو تحمل کنه، میخواسته برگرده ایران ولی میدونسته زنش مخالفت میکنه.
بنابراین زنگ میزنه اقوامش توی ایران، میگه یه عروسی سوری بزرگ راه بندازن. بعدم زنگ بزنن به اینا اصرار کنن که حتما باید بیاین.
به همین روش زن شو میکشونه ایران و بعد تا وارد ایران شدن اجازه خروج از کشور و بهش نمیده.
و این آدم 'عاقل و پخته' ای هست و 'نقشه قشنگی کشیده' و 'نمیشه درباره زندگی مردم نظر داد چون ما خبر نداریم شاید زن و بچه ش اونجا داشتن از راه به در میشدن'