❇️ روزمادر (قسمت دوم)
با خودم گفتم شاید امروز خیلی درباره این بچه ها خوندم احساساتی شدم،فردا که ز خواب پاشم یادم میره.....
صبح که شد چشم مو باز کردم دوباره یادم افتاد😫
دوباره رفتم تو کانال پدر بزرگ خوانده ، باز کلی مطلب خوندم حقیقتا دیگه دلم داشت پرمیکشید برای به آغوش کشیدن این طفل های معصوم...
دوباره یاد ( نه ) مهران افتادم
و کل غم دنیا اومد سراغم😔
شب که از سر کار اومد این بار اجازه داد ۵تا کلمه بیشتر حرف بزنم...
ولی محکم تر از دیشب گفت زهرا یک بار بهت گفتم ... نه....
تا حالا انقدر قاطع ندیده بودمش همیشه در برابر خواسته های من انعطاف به خرج میداد ولی انگار این سری فرق میکرد اون شب هم چیزی نگفتم ولی از شب های بعد موقع چایی خوردن بهش میگفتم بیا داستان هایی که توی کانال پدر بزرگ خوانده خوندم رو برات بخونم خدایی هم بدون جبهه گیری گوش میکرد.😊
چند شب به این منوال گذشت من داستان های کانال رو میخوندم و شروع میکردم به حرف زدن و ایشون هم فقط گوش میکرد و این برای من پیشرفت خیلی بزرگی بود🤩
چند شب که گذشت گفتم میشه نظرت رو بهم بگی گفت نظرم ۵۰/۵۰
خیلی خوشحال شدم😃
میشناختمش میدونستم وقتی ۵۰ درصد راهو اومده اون ۵۰ درصد هم میاد 🏃
گفتم میشه زودتر خبر بدی بهم؟
آخه باید کاراشو انجام بدیم
گفت دو روز بهم فرصت بده خبرشو بهت میدم
اون دو روز دل تو دل من نبود❤️🔥
با خودم میگفتم نکنه یهو نظرش عوض شه و دوباره بهم بگه نه و دیگه درباره اش حرف نزنه
اون دو روز هم گذشت و شنبه رسید ظهر که شد طاقتم تموم شد منتظر نموندم شب بشه بیاد خونه بهش زنگ زدم گفتم چیشد؟؟؟
گفت ثبت نام کن🤗
بال درآوردم از خوشحالی...
به ادمین پیام دادم و افتادم تو
روند ثبت نام ...
با اینکه دختر خودم سه سالش بود ولی دلم پر میکشید برای بغل کردن یه بچه دیگه ....
حس میکردم هنوز نیومده چقدر دوسش دارم💗
کل فکر و ذکرم شده بود مهمون
جدید خونمون ....
تو ذهنم باهاش همه جا میرفتم
فکر های من تمومی نداشت ...
سه سالی بود از پاقدم دخترم
عیدها کربلا بودیم وقتی فهمیدیم با مهمان خونه مون دیگه نمیتونیم بریم کربلا آوار اومد رو سرم 😔
خودمو جمع و جور کردم و گفتم اشکال نداره قبل اومدن مهمون
یه۴ روزه میریم و میایم
ولادت آقا امیرالمومنین بود
که طلبیده شدیم....
سفرمون ۴ روزه بود و سخت...
ولی به رفع دلتنگیش می ارزید...
حالا من برای اولین بار ،روز ولادت آقا امیرالمومنین تو ایوان نجف بودم این رو از برکت عضو جدید خونه مون میدونستم....
با آقا حرف زدم گفتم قربونت برم شما بابای همه بچه هایی و همیشه از یتیم نوازیتون شنیدیم دست ما رو هم تو این راه بگیر که سربلند بشیم..
وقتی برگشتیم تهران باقی مراحل هم طی شد و دیگه لحظه شماری میکردیم که هر لحظه از طرف بهرویش زنگ بزنن که بیاید گل دختر یا
گل پسرتون رو ببرید ...
همون آقا مهرانی که اولش میگفت نه حالا پا به پای من ذوق بچه نیومده رو داشت و با جون و دل مرخصی میگرفت و میگفت ذوق دارم یه نوزاد میخواد بیاد تو خونمون😊🥰😇
با زینب کوچولو حرف میزدم و از ورود بچه جدید به خانواده مون براش میگفتم...
بهش گفتم یه بچه ای میخواد بیاد خونه مون که قراره دوستت بشه ،مامان باباش کار دارن بچه شونو میذارن پیش ما و زود هم
میان دنبالش...
دختر کوچیک من فقط یک جمله رو هی تکرار میکرد مامان لباسش صورتی باشه هااا💞
برای خودم فرقی نداشت دختریا پسرش ....میگفتم هرچی باشه قدمش رو چشمام...
ما انقدر شب و روز منتظر عضو جدید خانواده مون بودیم که روز کمیته فکر کردیم بهمون بچه میدن و میخوان ما رو سورپرایز کنندو بهمون نگفتن😆
تا یه روز صبح که همسرم سر کار بود از بهرویش تماس گرفتن و گفتن میای برای تحویل بچه؟
بال درآوردم....
دخترمو سپردم به خواهرم و اسنپ گرفتم به سمت بهرویش
رسیدم بهرویش و منتظر بچه موندم تا از پرستاری بیاد....
وقتی فهمیدم دختره ذوق کردم
نه بخاطر خودم بخاطر زینب کوچولویی که تو خونه منتظر
دوستش بوده🥹
وقتی گذاشتنش بغلم همه ی حس مادرانهای که سر زینب تجربه کرده بودم اومد سراغم🥲
یه دختر ریزه میزه با موهای پرپشت و صورتی گرد و سفید 🤩
باورم نمیشد من شدم مامان این فرشته ۲۲ روزه....
حالا اون فرشته ۲۲ روزه الان سه ماهش شده...
دوهفته بعد اومدنش بهخونه مونجنگ شد اما نور و امید ما بود
تو اون روزها 😭
وقت هایی که صدای جنگنده میشنیدم سریع فاطمه رو بغل میکردم و دست زینب رو میگرفتم و میرفتیم جای امن خونه مون...
۴۰ شب باهم تو تجمعات شرکت کردیم و برای کشورمون جنگیدیم
تو بغلم میگرفتمش و کنار خیابون پرچم میچرخوندیم...
حالا دیگه شده بود سرباز وطن🇮🇷
درسته کوچیکه و نحیف ، ولی حضورش انقدر تاثیر گذار بود که اینو از چشم های مردم متوجه میشدم وقتی تو بغلم میدیدنش و ازم تشکر میکردن بابت حضورمون💞
این دختر کوچولوی خونه مون یه جوری خودشو تو دل همه جا کرد که شبانه روز همه دارن دورش میچرخن
بابام که نوزاد دوست نداره بهش میگه تو مائده آسمونی برای من...
و کلی بغل میگیرتش ، فاطمه هم انصافا بابامو شناخته و تا میره تو بغلش با خنده هاش برای بابا دلبری میکنه...
مامانم که شده مامان دومش و نمیذاره بچه رو زمین باشه و از روز اول برای آرامش دل مادرش
الا بذکرالله میخوند🥹
دختر خاله ها و پسر خاله هاش برای بغل گرفتنش نوبت میگیرن 🤗
زینب دیگه شده مسئول شیشه و پستونکش هرجای خونه باشه میره میاره و هیچ کسم حق نداره از کنار این ها رد بشه🥲
و همون آقا مهرانی که روز اول میگفت نه ،،،
حالا شده بابای دوتا دختر فرشته که صبح به صبح باید صورت دوتا فرشته رو ببوسه و بعد بره سر کار😍
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
📣 پیام مخاطب:
سلام چالش جدید نمیزارید؟
با اینکه بابچه هام مشغولم ولی مدام کانال رو چک میکنم🤓
کانالتون فقط کانال نیست،
واقعا برای من حس زندگی وشادابی میاره باخوندن خاطرات خانواده های میزبان خیییلی خوشحال میشم
واقعا روح زندگی جریان داره توهمه این خاطرات زیبا😍😍
خدانگهدارهمه فرزندان ایران زمین باشه 😇
#چالش❤️
https://eitaa.com/abedshahi/1004
💠 واما چالش جدیدمون :
🔶️ ۱) شما ازچه طریق بامجموعه بهرویش آشنا شدین؟ (ازخاطرات تون بگین😊)
🔶️۲) شما تابه حال چند نفر را بامجموعه بهرویش آشنا کردین؟
🔶️۳) تصمیم دارید برای شرکت دراین چالش چند نفر را باکانال بهرویش
( پدربزرگ خوانده) آشنا کنید؟🤗
مثلا میتونید یکی از پیام های کانال رو برای دوستان وآشنایان تون ارسال کنید وعدد را به ما اطلاع رسانی کنید.
@farzandkhandeh
نیت کنیدو سهم تون رو اجراکنید💞
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش❤️
https://eitaa.com/abedshahi/1004
💠 واما چالش جدیدمون :
🔶️ ۱) شما ازچه طریق بامجموعه بهرویش آشنا شدین؟ (ازخاطرات تون بگین😊)
🌷از طریق کانال خانم دکتری که آلمان زندگی میکنن و مشهدی هستن
گویا چندتا از اقوامشون هم از بهرویش فرزنده خوانده گرفتن🌷
🔶️۲) شما تابه حال چند نفر را بامجموعه بهرویش آشنا کردین؟
🌷بنده کلا ی روحیه ای دارم که از این مدل مطالب رو قبل اینکه در خواستش رو در کانال ببینم هم برای همه دوستان و گروه هایی که دارم میفرستم چون خداپسندانه است، یکی از اقوام هم در جریان هستم اقدام کردن خودمم اقدام کردم ولی چون منوهمسرم دیپلم نداشتیم بنابراین از نظر مرکز لایق نبودیم و خیلی گله اشون رو به امام عصروزمان مون میکنم😔😔😔😭😭😭 🌷
🔶️۳) تصمیم دارید برای شرکت دراین چالش چند نفر را باکانال بهرویش
( پدربزرگ خوانده) آشنا کنید؟🤗
🌷در جواب قبلی توضیح دادم به همه گروه ها و آشناهایی که ذره ای احتمال بدم قدمی موثر بر میدارن مطلب کانال و نوع کارشون رو فرستادم و میفرستم بخاطر خدا
ولی شخصا پیش اجدادم گله تون رو میکنم😔😭
.امیدوارم صحبت و گلایه من به گوش تصمیم گیرندگان مجموعه برسه 😒😔
🌱بله، پیامتون رسید. میزبانی از کودک در چارچوب ضوابطی است که دست ما نیست.
در کنار این همه گلایه ما به امام زمان(عج) برای تک تک این بچه ها دعا کنید.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش ❤️
https://eitaa.com/abedshahi/1004
سلام
یادم نمیاد چطور آشنا شدم،
اما ازطریق یه کانال دیگه بود
من تو کانال تون هستم به خاطر علاقه ام به بچه ها😍
من عاشق نوزاد و بچه ام
تو رویاهام تو شیرخوارگاه یا فضایی مرتبط با بچه های کوچیک کار میکنم
این پیامم میذارم اینجا بمونه، خدا رو چه دیدی چند سال بعد چی میشه.
🌱انشالله روزی باشه که هیچ کودکی بی آغوش خانواده نباشه و همه این مراکز خالی از کودک باشن
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش❤️
https://eitaa.com/abedshahi/1004
یه روز مثل روزهای تکراری داشتم سایت ها رو زیر و رو میکردم تا ببینم راهی هست تاماهم بتونیم یه کوچولو رو به فرزندی قبول کنیم؟؟؟
که کانال پدربزرگ خوانده رو پیدا کردم قبلش تو سایت بهرویش برای سرپرستی کودک نیازمند درمان ثبت نام کرده بودم اما نمیدونستم این همون
کانال موسسه ست 😍
من و دختر زیستیم که ۱۱ سالشه هر روز کانال رو چک میکنیم به امیدیه خبر خوب...
خاطرات مامان ها رو میخونیم و ذوق میکنیم و انتظارمون شیرین تر میشه ☺️بعد کلی باهم صحبت میکنیم درباره ی اینکه هروقت کوچولومون اومد براش از کجا لباس میگیریم،
شهربازی میبریمش..
درباره ی اتاقش و تزئینش میگیم اگر دختر باشه صورتی و اگر پسر باشه آبی 😍
حرف میزنیم وحرف میزنیم....
از اینکه میبریمش کنار دریا🌊
میبریمش جنگل🌳
و تا بتونیم زیبایی های دنیا رو
بهش نشون میدیم تا انقدر ازته دل بخنده که دنیا هم برای خنده هاش غش کنه 🥰
راستی دیشب میگفتیم که ناخن هاشو کی قراره کوتاه کنه ؟🤭
فکر کنم سر ناخن کوتاه کردن تو خونه مون دعوا بشه ...
برامون دعا کنید تا کوچولوی ماهم زودتر به خونمون بیاد 😊
🌱حالا یک تفاوتهایی کانال پدربزرگخوانده با موسسه بهرویش داره که به وقتش میگیم.
فعالیت کانال، تمرکز بر فرهنگسازی هست و برای ثبت درخواست و روند اداری به موسسه بهرویش معرفی میشین.
بازم فرقهای دیگه ای داره که باشه برای چالشهای بعدی😊
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔴 ( آیه کوچولو )
روز اولی که دختر کوچولومون رو دیدیم و آوردن گذاشتن توی بغلم
به شدت گریه میکرد.
وقتی توی ماشین نشستیم آروم شد. بچه هام مدرسه بودن و وقتی رسیدن خونه با اینکه از قبل منتظر بچه بودیم اما قیافه ها ی متعجب شون دیدنی بود. 😳🙄
آیه یه بچه ی دوماهه بود که وزنش تازه سه کیلو بود و از نوزادی بچه های خودم کوچولوتر بود.
بخاطر وجودش توی بغلمون،
کلی ذوق داشتیم🥹
شب اول زود خوابید اما من تا صبح بالای سرش نشسته بودم
و نگاهش میکردم.
باید دستم میومد که خواب شبش چه جوریه؟؟؟
میترسیدم بخوابم و بچه بیدار بشه متوجه نشم و گرسنه بمونه.
دو سه بار وول خورد بهش شیر دادم و خوابید. تا فردا ظهر خوابید و من خوشحال از اینکه چقدر خواب بچه مون عالیه. 😃
در طول روز هم خوب بود اما غروب که شد گریه های بی امون شروع شد. من تجربه ی بچه ی کولیکی داشتم. پسر اولم....
فهمیدم آیه جان کولیک داره و داروهای لازم رو براش تهیه کردیم. مدام توی بغلمون بود.
از 8 شب تا 4 صبح مدام گریه میکرد به خودش میپیچید و ساعت 4 میخوابید. بچه هام هم بهانه ی خوبی دستشون اومده بود که
دیگه شبا نخوابن.🙃
اما بعد چند روز بچه ها بخصوص پسر کوچیکم که 9 سالشه ابراز ناراحتی کرد و اعتراض به وضع موجود....🫣
شبا دیگه خوابش میومد و نمیتونست بخوابه...😮💨
دخترمون هم به هیچ صراطی مستقیم نبود و هرکاری که
میکردیم فایده نداشت.
گریه های آیه عجیب بود...
یک ساعت... مداوم...
به قصد کشت خودش و همه ی ما 😭 طفلی بچم خیلی اذیت شد.
یک شب دیدم پسرم که 9 سالشه لباس پوشیده که از خونه بره بیرون ساعت 10 شب بود...
گفت تو حیاط میمونم تموم که شد بگید بیام...😐😏
همه مون عاشق آیه بودیم و پسرکم
هم همینطور....
اما تحمل گریه ی بچه رو نداشت...
توی دو هفته ی اول سه بار دختری رو بردیمش دکتر...
داروهای جدید و...
ورزش و ماساژ و روغن و.....
فایده نداشت که نداشت 😵💫
خودمم میدونستم باید دوره ش
بگذره تا خوب بشه..
ما هم کارگاه دوزندگی داریم و من قبلا میرفتم سر میزدم، گاهی نیاز بود کاری هم انجام میدادم. اما این بار
با بچه چند باری رفتم ، اونم دو ساعت و دیدم نمیشه کاری کرد و بقیه هم توی کارگاه از کارشون وامی موندن 😅 دیدم نرم بهتره 😁
آیه شبا کولیک داشت و روزا مدام
غر میزد....😖
توی بغل در حال راه رفتن باهاش حرف میزدیم و بازی میکردیم، اما همش یا غر میزد یا گریه میکرد... منم دیگه خودم رو شکست خورده میدیدم. با خودم گفتم ما نتونستیم 😭😭
خیلی با خودم کلنجار رفتم که چی کار باید بکنم؟؟؟ چه کاری درسته؟؟؟
نکنه من تواناییش رو ندارم. نکنه این بچه اگر تو یه خانواده دیگه بود حالش خوب بود... 😔
از طرف دیگه گفتم خودم هیچ ...
من فدای آیه...
اما بچه هام داشتن داغون میشدن..
به مددکاری پیام دادم و گفتم میخوام آیه رو برگردونم اما نه به شیرخوارگاه
یه خانواده مناسب براش پیدا کنن تا من بچه رو تحویل بدم.....
😭😭
دو روز کارم گریه بود. به بچه ها گفتم آیه قراره بره ، ولی نگفتم خودم خواستم. اما دیدم بچه ها ناراحت شدن و توی این دو روز هی به من میگفتن مامان کاش دیرتر میرفت ، هی دعا میکردن جور نشه که آیه بره..
و عجیب اینکه این دوروز آیه به شدت آروم شد.. تصمیم گرفتم صبوری کنم و بچمو تو بغلم نگهدارم.
خب البته آیه جان فقط دو سه روز آروم بود 😊
هر چی میگذشت بیشتر قلقش دستم میومد.. تا اینکه توی سه ماه و نیمگی این به اصطلاح کولیک رفع شد و دست از سر بچم برداشت. الان یک ماهی هست که خداروشکر آرومه البته آرومتر شده.
اینم بگم به شدت بچه ی زبلی هست و همش میخواد راه بره.😍
همون دو ماهگی هم نمیخواست بخوابه اصلا و سرش رو تا کمر میآورد بالا که بشینه.😁
الانم احساس میکنم بی قراری هاش بخاطر همینه انگار این توانایی هارو توی خودش میبینه که راه بره بدوعه بشینه. اما وقتی نمیتونه حرص میخوره و غر و جیغ میزنه.
دخترمون الان به شدت خوشمزست و دل همه رو با خنده هاش میبره ☺️
از صمیم قلبم برای دختر گلی آرزو میکنم بره توی بهترین خانواده و خوشبخت بشه.
آینده ش درخشانه ان شاء الله 🤲
✍️ روایت مادر میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
#چالش🧡
https://eitaa.com/abedshahi/1004
سلام به عزیزان
من اولین بار با دخترهام و دامادم که مداح هست رفته بودیم حرم شاه عبدالعظیم حسنی ...
من و دختر کوچیکم تو حیاط حرم نشسته بودیم تا دامادم بیاد...
کنار ما آقایی با یه نوزادنشسته بود که یک آقایی دیگر ازشون پرسید
بچه ی خودتونه؟ ؟ ؟گفت نه...
و شروع کرد به توضیح دادن...
و من که متوجه ی ماجرای طرح میزبان شدم خیلی دوست داشتم
این کار رو انجام بدم اما نمیدونستم چه جوری باید انجام بدم؟؟؟🤔
و اون شب هم روم نشد از اون آقا بپرسم تا اینکه چند وقت بعد دخترم تو اینستا از طریق یکی از بلاگرها متوجه بهرویش شد و به من گفت
و من سریع اقدام کردم ، و خدا رو شکر الان یه هفته است آقا پسرمون مهمون خونه مونه🥰
نور خونه مونه 🤩
خدارو شکر میکنم که اون روز رفتم حرم و حاجت قلبی مو گرفتم
درضمن اینم بگم با اومدن
آقا پسرمون، یه مشکل حادمون حل شد و خنده رو به خانواده ی ما برگردوند 🥹
و الان همه ی فامیل و دوست و آشنا ما رو تشویق میکنند انشاءالله که به دلشون بیفته و اونا هم به بهرویش بپیوندند.
🌱در این شادی، همه اونهایی که اطلاع رسانی کردند، قطعا شریکاند.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi