eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.6هزار دنبال‌کننده
433 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️ https://eitaa.com/abedshahi/1004 سلام وقتتون بخیر من هم گفتم تو‌ چالشتون شرکت کنم من اسمشو میذارم چالش چشم انتظاری. انقددددد که من هر لحظه به فکر نی نی قند و عسلی هستم که اگه خدا خواست به شرط لیاقت بتونم میزبانیش رو کنم اگه منتظر ظهور منجی بودم الان شاید ظهور کرده بودن🙈🥲 من این رو‌ با کسی درمیان نذاشتم فقط خودم و همسرم و یکی دوتا از دوستام میدونن.. 🌱(البته الان دیگه ما هم میدونیم🤭) به اونها هم گفتم دعا کنن که زودتر خدا چشم مون رو روشن که به وجود نی نی😍 خودم‌ دوتا بچه دارم الحمدلله ولی بهشون نگفتم چون میدونم اگه بگم قراره خیلی چشم انتظاری اذیتشون کنه🥺 ولی جایی نیست که به یادش نباشم من با این طرح شاید یک سال و نیمه که آشنا شدم... ولی اونموقع گفتن شهرهای دیگه شرایطش رو ندارن چند وقت پیش که دیدم به لطف خدا شهرهای دیگه هم فعلا ثبت نام میکنن، خیلیییییی ذوق کردم و فورا پیام دادم و الان خیلیییی بیشتر از قبل منتظر قدم های کوچولوی نی نی مون هستم نمیدونم کیه و‌ چیه ولی خیلی دوستش دارم و‌ بهش که فکر میکنم بغضی میشم از شدت ذوق🥺🥺🥺 دعا کنید خدا این لیاقت رو به من هم بده و‌این فراق رو‌بر ما کوتاه و آسون کنه🙏 🌱کلا یک چالش دیگه درست کردین😁 قرار بود بگین از کجا با کانال آشنا شدین هاااا😁 ولی همین آمادگی ذهنی شما برای پذیرش میزبانی، خیلی ارزشمنده، تا یکی دو سال پیش، اصلا چنین شناختی از میزبانی در جامعه نداشتیم کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🩵 https://eitaa.com/abedshahi/1004 باعرض سلام خدمت بانیان این طرح بزرگ🙏🏻💞 از وقتی یادمه و خودمو شناختم عاشق این بودم که توشیرخوارگاه بتونم کمکی انجام بدم هر چی بزرگتر شدم این میل و اشتیاقم بیشتر شد تا جایی که سالها پیش با وجود دوتا بچه کوچک و دوری مسیر آمنه رفتم و برای کمک فرم پرکردم اما هیچ وقت قسمت نشد کاری انجام بدم اما ۳ دی سال گذشته دخترم صحبت های یک بلاگر را به من نشان داد چیزی حدود ۳ .۴ ساعت از پای گوشی تکان نخوردم کل صحبت های اون بلاگر و کل کانال پدربزرگ خوانده را بارها بالا پایین کردم تمام مطالب رو خوندم و دیدم در شرایط امروز من این بهترین تصمیم است همون شب پیام دادم خیلی انتظار کشیدم قلبم داشت از جا کنده میشد به خاطر این اشتیاق اما خبری نبود دقیقا ۱۴ بهمن شب نیمه شعبان به دلم افتاد دوباره پیام بدم تافرستادم این بار جوابم رو دادند کارها انجام شد.درست هفته ای که باید مددکاری میرفتم جنگ شروع شد...😔 من ماندم و کار نیمه تمامم...😕 استرس اومد سراغم گفتم خوب شد کنارم نبود اگه خدایی نکرده اتفاقی برایش می افتاد من چه میکردم بااین امانت ....😔 ۴۰ روز تمام فکر کردم تمام شرایط را بارها سنجیدم یعنی ساعتی نبود که فکر نکنم به درستی یا نادرستی تصمیم... شبها همش فکر میکردم ... قرار بود در آرامش پناه یک کودک باشیم و یکباره همه چیز عوض شد ...ما قراربود تجربه اول مان باشه.. پیام های کانال را میدیدم اما شرایط جور دیگر بود. خانواده هایی که با جان و دل پناه شده بودند جز به کودک به هیچ چیز دیگرفکر نمیکردند ... مصمم تر از قبل شدم 💞 اگه روز اول با یک شوق قلبی عجیب وارد شده بودم این بار عشق با یک اطمینان قلبی عمیق تر و پخته تر وکاملا آگاهانه به همه جوانب این تصمیم💞 منتظرماندم... فردای آتش بس پیام دادند و بلافاصله قرار جلسه مددکاری گذاشتند. جلسه انجام شد ومن بی صبرانه منتظرم ...😍 منتظرم تا دوباره مادرشدن را بارها و بارها تجربه کنم ❤❤ به امید روزی که هیچ فرزندی از مادر واقعی خودش جدا نشه🌺 🌱با توجه به شرایط مختلف ما همه تلاش‌مون تسریعِ توام با کیفیت هست ولی بارها و بارها به تجربه دیدیم که هر موضوعی در بهترین زمان خودش اتفاق میفته... کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
روایت سفر به کربلای « میناب » دقیقا روز چهلم شهدای میناب و اربعین رهبر شهیدمون بود و به همسر پیشنهاد دادم بریم میناب وگرنه من دق می‌کنم. بریم بعد ۴۰روز درست و حسابی داغ دلمو خالی کنم بلکه.... و صبح ساعت ۱۰ رسیدیم گلزار شهدای «میناب »🖤🖤🖤 وقتی رسیدیم داشتن تند تند سنگ‌ قبور شهدا رو می‌ذاشتن ‌... با دیدن اون صحنه ، که صدها مزار شهید همه در کنار هم..عکس شهدا همه کودکان با چهره های معصوم و مظلوم.. دختر و پسرای بی گناه و بی پناه...اینها کافی بود که حسابی پر از بغض و گریه بشی! از آتنای ۶ سال و نیمه که شد رفیق شهیدم و ازش این دو هفته حاجت گرفتم بخدا 😭 تا دوستش مهدیس ۷ ساله کلاس اولی که قهرمان شنا بود... تا رضا بارانی با چشمای درشتش که پسر دوست همسرم بود... تا مریم بازرگ که پدرش ما رو به خونه شون دعوت کرد... تا پرهام که مادرش سر مزارش از هوش رفت... تا معلم شهیدی که باردار بود و شوهرش عکس سونوگرافی جنینش رو بالای مزار خانمش چسبانده بود... تا اون دوتا داداشی که با هم شهید شدن.. تا اون خواهر و برادر که هردو شهید شدن یا اون مادری آمده بود بچه هاش رو ببره،ولی با دوتا بچه اش به شهادت رسید... ✍️روایت مادرفرزند پذیر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
بعد از گلزار شهدا ، به مدرسه شجره طیبه میناب رفتیم که اجازه ورود نمی‌دادن و با هماهنگی همسرم ، اوکی شد و وارد مدرسه شدیم.. و مدرسه نباید گفت دیگر... کربلا بود کربلا 😭😭😭 تا وارد شدم و اون صحنه ها رو دیدم.. پاهام سست شد.. بی رمق شدم...و فقط گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم.. خجالت رو کنار گذاشتم.. بلند بلند زاررررر زدم 😭😭😭 من خودم معلمم..۱۰ ساله با همین دانش آموزان سر و کار دارم..۱۰ ساله معصومیت ‌ و مظلومیت دانش آموزان دبستانی رو دیدم و باهاشون زندگی کردم 😔 حالا با دیدن این صحنه‌های مدرسه شجره طیبه ، دیگه تاب و تحمل نداشتم ... لا به لای آوارها می‌گشتم و می‌گشتم.. آبرنگ و گواش و پوشه کار و دفتر و کاردستی شب یلدا و آموزش سکه و... می‌دیدم و برمی‌داشتم و بو می‌کردم و یاد خنده های پررررر از نشاط دانش آموزان و شوق و ذوق بچه ها برای استفاده از لوازم التحریرشون می‌افتادم..یاد عشق صادقانه کودکان مدرسه ام..حالا کو اون شوق و اشتیاق و صدای خنده هااااا...صدای پچ پچ دانش آموزان.. کجاست شیطنت های پسربچه های شیرین و دلنشین ؟؟ روی آوارهای پر از دردددد و اندوه و غصه شجره طیبه نشستم و تمام چادرم خاکی خاکی شد..تمام کفشم..پر از خاک مقدس شهادت 😭😭پر از ذراتی که ۴۰ روز هست اینجا با بال ملائک و فرشتگان مخلوط شدن... فقط یکی یکی از زیر تیرآهن و بلوک و آجر و خاک های آوار، کاردستی ها و نقاشیا رو بیرون می‌کشیدم و می‌بوسیدم و بلند گریه می‌کردم و زار میزدم...تا جایی که حس کردم چشام چیزی نمی‌بینه و چشام تیره و تار شد😭😭😭😭 خیلی حالم بد شد💔 ادامه دارد .....👇
طوریکه همسرم گفت دیر وقت شد .. برگردیم.. بریم...و روایاتی که اون مرد به همسرم تعریف کرده بود هنوز بعد دو هفته توی سرم تکرار و تکرار میشن... که...« ما روز اول حمله ، سر دانش آموز و معلم بود که بالای اون درخت گوشه حیاط دیدیم...دست های جدا شده ای دیدیم که کف حیاط و اون گوشه حیاط دیدیم و... قیامت بود.. کربلا بود... محشر کبری بود....» روایت میناب یک روزه ما ، هیچوقت فراموش نمیشه.. ✍️روایت مادر فرزندپذیر کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
https://eitaa.com/abedshahi/1004 تو اکسپلور اینستا یه پست دیدم درباره *طرح میزبان* کپشن و کامل خوندم و خیلی برام جالب بود وارد کانال ایتایی که زیر همون پست آدرسش نوشته بود شدم و با اشتیاق تمام پست هاشو خوندم (کانال پدربزرگ خوانده عزیز😍) درباره ش با همسر و بچه هام صحبت کردم و اوناهام با ذوق قبول کردن. دیگه مراحل اداری خیلی زود برامون گذشت و اولین گل پسرمون پا به جمع خانوادگی ما گذاشت و مثل جونمون برامون عزیز شد.👨‍👩‍👧‍👦 یه پسر تپل مپل ۱۵ ماهه که بعداز ۱۷ روز برگشت پیش پدر و مادر زیستی خودش(باز پیوند شد) و تیکه ای از قلب من و هم با خودش برد درسته فقط ۱۷ روز پیشم بود ولی انگار یه عمر و کنار هم گذروندیم چون من براش مادری کرده بودم و مادر بودن حتی یک روزش هم مقدس و قابل فراموش کردن نیست.🥺 همون روز که گل پسر رو تحویل دادیم یه گل پسر ۲۰ روزه تحویل گرفتیم 😁 ایشون هم یک ماه چشم و چراغ خونه مون بود و فرزندخوانده شد و راهی سرنوشتش شد.💔 بعداز حدود یک ماه یه گل پسر شیطوووون و بلااااا که ۱۳ ماهش بود اومد خونمون و رنگ زندگیمون و عوض کرد با شیطنتاش🤪 ایشون الان دوماهه قدمشون رو چشم ماست و صاحب خونه ی ما هستن😎 انشالله که همشون عاقبت بخیر و خوشبخت بشن و ماهم سربلند باشیم🌸♥️ 🌱بنظرم بهشت زیر پای مادرانِ میزبان خیلی خیلی خاص خواهد بود. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
❤️ https://eitaa.com/abedshahi/1004 سلام آقای عابد شاهی بزرگوار 🌷 ما به لطف خداوند یک دختر زیستی داریم 😊 دوست داشتیم یه فرزند خوانده داشته باشیم و چند سال پیش از طریق بهزیستی اقدام کردیم و پرونده رو تکمیل کردیم ولی با اینکه خیلی پیگیری میکردیم ولی متاسفانه جوابگو نبودن😔 وبعد خود بهزیستی گفت اگر میخواهید به بهرویش مراجعه کنین و کودک نیازمند درمان به سرپرستی بگیرید ، ما هم گفتیم مشکلی نیست 🥰 و اینجوری با شما و بهرویش آشنا شدیم و خوشبختانه با گذشت فقط چند ماه یک گل دختر زیبا رو به ما معرفی کردین و گفتین اگر میخواهید الان باید قبول کنید و ما هم بدون هیچ سوالی قبول کردیم 😍 اون زمان گل دختر دوسال و ده ماهه بود ❤ دقیقا شش روز مانده به عید نوروز 🥰🪴🪴 حالا فردا به لطف شما و همکاران عزیزتون در بهرویش تولد ۵ سالگیش رو جشن میگیریم😍🎉🎊 ان شاالله هر جا هستین در پناه امام رضا(ع) باشید 🤲 دعای خیر امام زمان(عج) بدرقه ی شما و خانواده 🙏🏻🌹🌹 🌱اکثرا خانواده هایی که سخت‌گیری کمتری برای سرپرستی کودک نیازمند درمان دارن، مشکلات فرزندشون معمولا زودتر درمان میشه. اینقدر تجربه داشتم که اینم واسه خودش یک چالش جدید میشه😁 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🩵 https://eitaa.com/abedshahi/1004 سلام وقتتون بخیر بنده از طریق یکی از دوستانم که باهم به کلاس حفظ قرآن میرفتیم باموسسه بهرویش آشنا شدم ایشون میزبان یکی از کودکان شده بودند و از مهر و علاقه شون و تجربه هایی که کسب کرده بودند گفتند و منم مشتاق شدم و به نظرم خیلی جذاب اومد 🥹 اما نه برای خودم... به نظرم اومد به یکی از اقوام که صاحب فرزند نمی شدند معرفی کنم اما قبلش از همون دوست میزبانم تمامی اطلاعات و مراحل و شرایط و پرسیدم و ایشون هم با صبر و حوصله برام توضیح داد و کانال هم بهم معرفی کرد‌... خلاصه شرایط رو به اقوام گفتم و ایشون هم خوششون اومد و گفتن شاید رسالت ایشون این بوده کمک حال فرزندان بی سرپرست یا بد سرپرست باشند و با موسسه ارتباط برقرار کردند... در همین حال خودم هم مشتاق شدم تا شاید بتونم هم تجربه ای کسب کنم هم کمکی به این کودکان اما خب متاسفانه شرایط سنی و نداریم 🌹 🌱کمک به کودکان بی‌سرپرست همیشه میزبان شدن نیست، همینکه سفیر اطلاع رسانی این موضوع به بقیه هستین، در لبخند زیبای کودکان زیادی سهیم شدین. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت ششم) بهرویش رویشی نو برای بهتر زیستن🌱 رویشی به وسعت زندگی کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت هفتم) بهرویش رویشی نو برای بهتر زیستن🌱 رویشی به وسعت زندگی کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
تولدم بود. 🎂 تصمیم گرفتم با بچه ها بروم حرم. نمیدانم همه اینطور هستند یا فقط من این حس و حال را دارم.از وقتی چهل سالگی را رد کرده ام دوست دارم روزهای تولدم را با خودم خلوت کنم، حداقل برای یکی دو ساعت. پرچم‌ها را برداشتیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم صحن انقلاب قبل از هر کاری از سقاخانه آب خوردیم. مثل همیشه بسم الله گفتم و از امام رضا(ع) طلب شفا کردم. پسرها یک جا بند نمی‌شدند. فرهاد بدو بدو میکرد... از هر کس خوشش می آمد می ایستاد و لبخند میزد.😊 همه قربان صدقه اش می رفتند. یک خانم از کیفش شکلات درآورد و داد به فرهاد. 🍬 شکلات را که گرفت با زبان بی زبانی به محمدرضا اشاره کرد و چیزهایی گفت. با زبان خودش تند تند حرف میزد و این پا و آن پا می‌کرد. خانم خندید و گفت: آهان برای داداشت شکلات میخوای؟ چقدر برادرت رو دوست داری آفرین به تو. دوباره دست کرد توی کیفش و گفت: خدا کنه یه شکلات دیگه داشته باشم. بیا کوچولو اینم برای داداشت. فرهاد شکلات را به محمدرضا داد و دوید طرفی دیگر. از آن خانم تشکر کردم و برگشتم رو به ایوان طلا. به امام رضا(ع) گفتم: صاحب دلها خداست آقا جان. محبت را خدا به دل آدمها می اندازد... کمی دعا کردم. نمیدانم دادگاه فرهاد کی تشکیل میشود و قاضی چه حکمی برای سرپرستی اش میدهد. برایش دعا کردم.🤲 کاش میشد همه این لحظات را فیلم گرفت و مستند کرد. اینکه فرهاد دو ساله محمدرضای ۱۱ ساله را که هیچ تعادل رفتاری ای ندارد اینقدر دوست دارد برایم یک نشانه است: «همه چیز دست خداست. اوست که در بازی روزگار به ما نقش می‌دهد. اوست که دلها را به هر سمتی که بخواهد متمایل می‌کند...» آن خانم نمی‌دانست محمدرضا فرزندخوانده است و فرهاد فرزند میهمان‌ اگرنه حتما خیلی بیشتر از محبت بین آنها و احساس و شوق مادرانه من و عشق دخترم به این دو پسر تعجب می‌کرد. به قول شاعر: خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد و کرم کوچکی پروانه ای زیبا و کوهی سخت عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد خدا وقتی بخواهد می‌شود وقتی نخواهد نه گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می‌شود ممکن ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد ✍️روایت مادر فرزندپذیرومیزبان اردیبهشت۱۴۰۵ 🌱امروز یکی از خانواده های فرزندپذیر تماس گرفت و میگفتن که برای شفای مشکل کودک مهمانش، میخوان برن حرم امام رضا(ع) دخیل ببندند😭 همه براش دعا کنیم😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🩵 https://eitaa.com/abedshahi/1004 یه روز دیدم دوستم تو اینستاگرام استوری گذاشته که قراره بیان خونه شون بازدید و یه سری آزمایش هم داده بود... منم فضولیم گل کرد، گفتم اینا دیگه چیه؟ 🤔 پرسیدم، گفت می‌خوان بچه بگیرن! گفتم بچه؟؟؟ 😳 چجوری آخه؟! بعد نشست برام قشنگ توضیح داد درباره طرح میزبان و این حرفا… گذشت و رسید به روزی که قرار بود بچه رو بدن بهش… من براش کلی ذوق داشتم🥹 هی منتظر بودم عکس بفرسته، دلم ضعف می‌رفت برا دیدنش 😍 تا بالاخره اون لحظه رسید… یه عکس فرستاد از آقا پسرش، کامران کوچولو🤱🏻❤️ اصلاً یه وضـعـی… دلم رفت براش همون لحظه!🥹 چند روز بعدم رفتیم دیدنش… یه غم عجیبی تو چشماش بود، ولی هم‌زمان یه معصومیتی داشت که آدمو می‌کُشت 🥲 انقدر کوچولو و ناز بود که نگوووو… کم‌کم دیگه این بچه نشست تو دل ما هم… منم هی با خودم می‌گفتم منم برم تو این طرح؟ منم یه کوچولو بیارم خونه؟ دخترمم که دیگه هی می‌گفت مامان ما هم خانواده میزبان بشیم🥺💕 دخترم خیلی پیگیر بود، ولی من… من هر دفعه قاطع می‌گفتم نه! با اینکه ته دلم خیلی دوست داشتم، ولی یه ترسی ول‌کنم نبود… 😰 فقط هرزگاهی برای آروم کردن دل مون و کمک به دوستم چندساعت میرفتم کامران رو میاوردم ونگه میداشتم یه وقت هایی هم شب خونه مون میموند🥹وصبح دیگه ازترس دوستم ازبس که زنگ میزد میبردم پسش میدادم😅 دوستم همش میگفت چرا ازکنار دیس غذا میخوری؟ خب قشنگ واسه خودت بکش توبشقاب بشین بخور😏 (عجب تعبیری کرد... آره وقتش بود واسه خودم بکشم توبشقاب😬) تا اینکه چند وقت گذشت… یهویی دیدم دیگه نمی‌خوام بذارم ترسم جلو دلمو بگیره… سپردم به خدا… و بالاخره اقدام کردم 💞 ادامه از زبان دخترم👇 بالاخره مامانم راضی شد و زدیم به دل ماجرا… رفتیم تو طرح میزبان 🥹💞 چند روز بعد بهمون زنگ زدن که برای تحویل مدارک و کارای اداری و همچنین مشاوره بریم شیرخوارگاه آمنه… از همون لحظه دیگه مغزم آروم نداشت! تا صبح فقط به این فکر می‌کردم که این فرشته ای که قراره بیاد تو زندگیمون کیه؟ دختره؟ پسره؟ چند ماهشه؟ اصلاً چه شکلیه؟ 🥹 بعدش دیگه رسماً رفتم تو فاز خیال‌بافی های دخترونه… سناریو می‌ساختم براش 😁🍓💭 روزی که قرار بود بریم شیرخوارگاه آمنه بالاخره رسید… منم از ذوق در حد پرواز بودم 🥹✨ وارد شیرخوارگاه که شدیم، فقط دلم می‌خواست بدو بدو برم بچه‌ها رو ببینم… آخه من عااشق بچه‌هام، دلم رسماً غش میره براشون 😭💕 ولی گفتن خوابن… تازه اجازه دیدن هم نداشتیم… منم از پشت شیشه اتاق هاشون رو نگاه می‌کردم و واسه خودم ذوقی ذوقی می‌شدم 🥹🎀 بعد رفتیم یه ساختمون که مربوط به بهرویش بود، اونجا کلی باهامون حرف زدن و توضیح دادن و… خلاصه به لطف خدا کارامون تو دو هفته جمع شد و گفتن: «فردا برید شیرخوارگاه شبیر برای تحویل کوچولوتون…» 🥹👶🏻 دیگه مگه خوابم می‌برد؟! تا صبح فقط غلت می‌زدم و منتظر بودم زودتر صبح شه 😍 صبح که شد، خورشید خانم اومد بالا و ما هم خانوادگی راه افتادیم سمت شیرخوارگاه… وقتی رسیدیم، رفتیم دفتر میزبان، خودمونو معرفی کردیم… یه خانم مهربون تلفن زد و گفت: «هامون رو بیارید…» 🌱 هامون…؟! اسمش هامون بود… 🥹 دیگه قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون، گفتم پس چرا نمیارنش؟ من دیگه صبر ندارم 😭❤️ یهو صدای در اومد… مادریار مهربون، آقا هامون رو آورد و تحویلمون داد… وای… من که ندیده عاشقش شده بودم، الان دیگه چی شده بودم؟! 😭💞 انقدر ناز و کوچولو بود که نگووو… 😍 دل هممون یه‌جا رفت براش…🤤 یه مدتی مهمون قلبمون و نور خونمون بود این فرشته کوچولو 🤌🏻✨ و بعدش آقا هامون، فرزندخوانده یه خانواده‌ی مهربون شد و رفت خونه‌ی خودش…🌸 و من… هر بار یادش می‌افتم، فقط خدا رو شکر می‌کنم… که حتی برای یه مدت کوتاه، هامون اومد تو زندگیمون… تا ما، خادمِ یه فرشته‌ی کوچولو باشیم 💞✨ خدایا شکرت .. 🌱معصومیت نگاه این بچه ها مثل آهن ربا آدم رو جذب میکنه ،تااینجای کار دیدیم که بیشترین آشنایی با موسسه از طریق اطرافیانی بوده که توطرح میزبان شرکت کردن کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi