eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.6هزار دنبال‌کننده
433 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت هفتم) بهرویش رویشی نو برای بهتر زیستن🌱 رویشی به وسعت زندگی کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
تولدم بود. 🎂 تصمیم گرفتم با بچه ها بروم حرم. نمیدانم همه اینطور هستند یا فقط من این حس و حال را دارم.از وقتی چهل سالگی را رد کرده ام دوست دارم روزهای تولدم را با خودم خلوت کنم، حداقل برای یکی دو ساعت. پرچم‌ها را برداشتیم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم صحن انقلاب قبل از هر کاری از سقاخانه آب خوردیم. مثل همیشه بسم الله گفتم و از امام رضا(ع) طلب شفا کردم. پسرها یک جا بند نمی‌شدند. فرهاد بدو بدو میکرد... از هر کس خوشش می آمد می ایستاد و لبخند میزد.😊 همه قربان صدقه اش می رفتند. یک خانم از کیفش شکلات درآورد و داد به فرهاد. 🍬 شکلات را که گرفت با زبان بی زبانی به محمدرضا اشاره کرد و چیزهایی گفت. با زبان خودش تند تند حرف میزد و این پا و آن پا می‌کرد. خانم خندید و گفت: آهان برای داداشت شکلات میخوای؟ چقدر برادرت رو دوست داری آفرین به تو. دوباره دست کرد توی کیفش و گفت: خدا کنه یه شکلات دیگه داشته باشم. بیا کوچولو اینم برای داداشت. فرهاد شکلات را به محمدرضا داد و دوید طرفی دیگر. از آن خانم تشکر کردم و برگشتم رو به ایوان طلا. به امام رضا(ع) گفتم: صاحب دلها خداست آقا جان. محبت را خدا به دل آدمها می اندازد... کمی دعا کردم. نمیدانم دادگاه فرهاد کی تشکیل میشود و قاضی چه حکمی برای سرپرستی اش میدهد. برایش دعا کردم.🤲 کاش میشد همه این لحظات را فیلم گرفت و مستند کرد. اینکه فرهاد دو ساله محمدرضای ۱۱ ساله را که هیچ تعادل رفتاری ای ندارد اینقدر دوست دارد برایم یک نشانه است: «همه چیز دست خداست. اوست که در بازی روزگار به ما نقش می‌دهد. اوست که دلها را به هر سمتی که بخواهد متمایل می‌کند...» آن خانم نمی‌دانست محمدرضا فرزندخوانده است و فرهاد فرزند میهمان‌ اگرنه حتما خیلی بیشتر از محبت بین آنها و احساس و شوق مادرانه من و عشق دخترم به این دو پسر تعجب می‌کرد. به قول شاعر: خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شد گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد و باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از باران گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد و کرم کوچکی پروانه ای زیبا و کوهی سخت عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد خدا وقتی بخواهد می‌شود وقتی نخواهد نه گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می‌شود ممکن ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد ✍️روایت مادر فرزندپذیرومیزبان اردیبهشت۱۴۰۵ 🌱امروز یکی از خانواده های فرزندپذیر تماس گرفت و میگفتن که برای شفای مشکل کودک مهمانش، میخوان برن حرم امام رضا(ع) دخیل ببندند😭 همه براش دعا کنیم😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🩵 https://eitaa.com/abedshahi/1004 یه روز دیدم دوستم تو اینستاگرام استوری گذاشته که قراره بیان خونه شون بازدید و یه سری آزمایش هم داده بود... منم فضولیم گل کرد، گفتم اینا دیگه چیه؟ 🤔 پرسیدم، گفت می‌خوان بچه بگیرن! گفتم بچه؟؟؟ 😳 چجوری آخه؟! بعد نشست برام قشنگ توضیح داد درباره طرح میزبان و این حرفا… گذشت و رسید به روزی که قرار بود بچه رو بدن بهش… من براش کلی ذوق داشتم🥹 هی منتظر بودم عکس بفرسته، دلم ضعف می‌رفت برا دیدنش 😍 تا بالاخره اون لحظه رسید… یه عکس فرستاد از آقا پسرش، کامران کوچولو🤱🏻❤️ اصلاً یه وضـعـی… دلم رفت براش همون لحظه!🥹 چند روز بعدم رفتیم دیدنش… یه غم عجیبی تو چشماش بود، ولی هم‌زمان یه معصومیتی داشت که آدمو می‌کُشت 🥲 انقدر کوچولو و ناز بود که نگوووو… کم‌کم دیگه این بچه نشست تو دل ما هم… منم هی با خودم می‌گفتم منم برم تو این طرح؟ منم یه کوچولو بیارم خونه؟ دخترمم که دیگه هی می‌گفت مامان ما هم خانواده میزبان بشیم🥺💕 دخترم خیلی پیگیر بود، ولی من… من هر دفعه قاطع می‌گفتم نه! با اینکه ته دلم خیلی دوست داشتم، ولی یه ترسی ول‌کنم نبود… 😰 فقط هرزگاهی برای آروم کردن دل مون و کمک به دوستم چندساعت میرفتم کامران رو میاوردم ونگه میداشتم یه وقت هایی هم شب خونه مون میموند🥹وصبح دیگه ازترس دوستم ازبس که زنگ میزد میبردم پسش میدادم😅 دوستم همش میگفت چرا ازکنار دیس غذا میخوری؟ خب قشنگ واسه خودت بکش توبشقاب بشین بخور😏 (عجب تعبیری کرد... آره وقتش بود واسه خودم بکشم توبشقاب😬) تا اینکه چند وقت گذشت… یهویی دیدم دیگه نمی‌خوام بذارم ترسم جلو دلمو بگیره… سپردم به خدا… و بالاخره اقدام کردم 💞 ادامه از زبان دخترم👇 بالاخره مامانم راضی شد و زدیم به دل ماجرا… رفتیم تو طرح میزبان 🥹💞 چند روز بعد بهمون زنگ زدن که برای تحویل مدارک و کارای اداری و همچنین مشاوره بریم شیرخوارگاه آمنه… از همون لحظه دیگه مغزم آروم نداشت! تا صبح فقط به این فکر می‌کردم که این فرشته ای که قراره بیاد تو زندگیمون کیه؟ دختره؟ پسره؟ چند ماهشه؟ اصلاً چه شکلیه؟ 🥹 بعدش دیگه رسماً رفتم تو فاز خیال‌بافی های دخترونه… سناریو می‌ساختم براش 😁🍓💭 روزی که قرار بود بریم شیرخوارگاه آمنه بالاخره رسید… منم از ذوق در حد پرواز بودم 🥹✨ وارد شیرخوارگاه که شدیم، فقط دلم می‌خواست بدو بدو برم بچه‌ها رو ببینم… آخه من عااشق بچه‌هام، دلم رسماً غش میره براشون 😭💕 ولی گفتن خوابن… تازه اجازه دیدن هم نداشتیم… منم از پشت شیشه اتاق هاشون رو نگاه می‌کردم و واسه خودم ذوقی ذوقی می‌شدم 🥹🎀 بعد رفتیم یه ساختمون که مربوط به بهرویش بود، اونجا کلی باهامون حرف زدن و توضیح دادن و… خلاصه به لطف خدا کارامون تو دو هفته جمع شد و گفتن: «فردا برید شیرخوارگاه شبیر برای تحویل کوچولوتون…» 🥹👶🏻 دیگه مگه خوابم می‌برد؟! تا صبح فقط غلت می‌زدم و منتظر بودم زودتر صبح شه 😍 صبح که شد، خورشید خانم اومد بالا و ما هم خانوادگی راه افتادیم سمت شیرخوارگاه… وقتی رسیدیم، رفتیم دفتر میزبان، خودمونو معرفی کردیم… یه خانم مهربون تلفن زد و گفت: «هامون رو بیارید…» 🌱 هامون…؟! اسمش هامون بود… 🥹 دیگه قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون، گفتم پس چرا نمیارنش؟ من دیگه صبر ندارم 😭❤️ یهو صدای در اومد… مادریار مهربون، آقا هامون رو آورد و تحویلمون داد… وای… من که ندیده عاشقش شده بودم، الان دیگه چی شده بودم؟! 😭💞 انقدر ناز و کوچولو بود که نگووو… 😍 دل هممون یه‌جا رفت براش…🤤 یه مدتی مهمون قلبمون و نور خونمون بود این فرشته کوچولو 🤌🏻✨ و بعدش آقا هامون، فرزندخوانده یه خانواده‌ی مهربون شد و رفت خونه‌ی خودش…🌸 و من… هر بار یادش می‌افتم، فقط خدا رو شکر می‌کنم… که حتی برای یه مدت کوتاه، هامون اومد تو زندگیمون… تا ما، خادمِ یه فرشته‌ی کوچولو باشیم 💞✨ خدایا شکرت .. 🌱معصومیت نگاه این بچه ها مثل آهن ربا آدم رو جذب میکنه ،تااینجای کار دیدیم که بیشترین آشنایی با موسسه از طریق اطرافیانی بوده که توطرح میزبان شرکت کردن کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
واما در ادامه ی سفرنامه ی میناب 😔
یک روضه بگم... شوهرم رفت با همکارش که تو مدرسه بود حرف میزد بعد اومد گفت که... اون آقا گفته... دیروز دقیقا همین جا که عکس گرفتم ضلع شرقی حیاط مدرسه.... یک دست پیدا کردن 😭😭😭 دست پسربچه بوده.... وای الان که دارم می نویسم دستام می‌لرزه 😭 گفت داشتن آوار رو صاف صوف می‌کردن دست پسر بچه رو دیدن.... همین دیروز عصر 😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
کربلا بود ... بخدا من و شوهرم پاهامون فلج شده بود... نمی‌تونستیم تکون بخوریم از روی آوارها خاک می‌ریختم رو چادرم 😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
سمت چپ نیمکت ،پدر شهید هست داشتن ازش مصاحبه می‌گرفتن یهو بلند بلند هااااااای هااااااااای زددددد زیر گریه چنان بلند گریه میکرد زار میزد که گفتم صداش دیگه به عرش رسید... کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
جای جای مدرسه.. روضه بود روضه 😭😭😭😭 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi