eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.8هزار دنبال‌کننده
108 عکس
146 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #موسسه_بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
این دلنوشته رو یکی از مراجعین بهرویش نوشته بودند تا با واسطه ای بدست ما برسه، انصافا از قلم مطلب واقعا محظوظ شدم ولی راجع محتوای مطلب، نکات قابل تاملی وجود دارد که سعی کردم در قالب مطلب دیگری منتشر کنم. بخش اول به توکل نام اعظمش ۳۱خرداد۱۴۰۳. ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ هر روز همین موقع مثل همیشه تو را نظاره میکنم نظاره کردنت برایم حرفا ها دارد اما یک وقتهایی از نگاه کردن به تو دلهره میگیرم ضربان قلبم بالا و پایین میشود و گاهی میخواهم نباشی راستش تو مسئله ای نداری جنس خبرها و حادثه های که در لحظات مختلف تو به من میرسد ارزش دقیقه به دقیقه ات را ملموس میکند.‌.. ساعت به وقت اشتیاق و دلهره شاید از دقایق اولی که قرار شد فردا مهمانی داشته باشیم، هر چند موقت، ولی روزهایی رو کنار هم نفس بکشیم، تا همین الان هجوم سوالات و ابهام های در مغزم رژه میرود. میخوام خودم را سرگرم کارهای روزانه ام کنم اما دلم همراه نیست و مثل اسب سرکشی شده که به هر طرف میرود . گوشیم را بر میدارم صفحه های مجازی را یک به یک بالا و پایین میکنم گاهی سوالاتی را تایپ میکنم تا لابه لای نوشته ها جواب سوالاتم را دریابم نحوه مراقب از نوزاد ۱۰ روزه ؟؟؟ مشکلات احتمالی ؟؟؟ وسایل مورد نیاز یک نوزاد؟؟ نوزاد ده روز چه شکلی هست ؟؟؟ چطور حس وابستگی را درخودم کنترل کنی و..... مدتی میگذرد دلم حرف زدن با کسی را میخواهد با کسی که تجربه مادری دارد، بهانه سوال است، اما تهش میخواهی از هجوم احساس هایت بگویی تا دقایق بگذرند. پرسیدن از اینکه چه وسیله ای الان باید تهیه کنم بهانه است برای پیامی👇 (من هیچ تصوری از بچه ای به این کوچیکی ندارم) در دلم شوق و اشتیاق دارم طوری که میگویم چرا اینقدر ساعت دیر میگذرد و صبح کی می آید، دلم به هیچ کاری نمیرود. از طرفی ترس و دلهره و غم جدایی و وابستگی و اینکه خانواده هامون نسبت به این موضوع چه می گویند بر وجودم چنگ میزند ....) نوار بالای گوشیم را که می نگرم، جنس گفتگو تغییر میکند، کلمات پر مهری مثل؛ میخواهی من هم فردا با تو بیایم، نگران نباش، هما خواهرم هم همین احساسات رو داشت، و... صفحه چت گوشی را پر میکند. ولی امان از زمان و لحظه هایت، چقدر دیر می گذرند، با شوق و دلهره به خواب میروم و هر چند ساعتی بیدارمیشوم، پس چرا صبح نمیشود؟ صبح که میشود بدون چای و صبحانه به سمت مقصد حرکت میکنم، زمزمه های همدم همیشگی در گوشم جاری میشود، خدایا هرچه صلاح هست رقم بزن و خودت بخواه انچه را که تو میدانی و ما نمیدانیم ... به مقصد میرسیم و وارد میشویم هنوز کسی نیامده، مدتی انتظار، درب یکی از اتاق ها باز میشود وارد اتاق میشوی و دغدغه هایت را میگوبی و منتظر می مانی برای دریافت نامه دیدار مهمان، قبل از دریافت لازم است کارهای اداری را انجام دهی، کارها را انجام میدهی و دوباره به همان مقصد گاه برمیگردی، ولی در عین ناباوری بیان میشود چون شما دغدغه نگهداری این کودک را داشتید و مردد بودید به خانواده دیگری واگذار کردیم، تا در پرورشگاه نماند. بغضی در گلو و آهی از دل و اشکی حلقه زنان در چشم که اجازه خروج ندارد، این است حال آن لحظه ام. در راهرو مینشینم از انتهای راهرو خانمی آشنا را میبینم، او را دیروز در صفحات مجازی بهرویش و مدتی قبل در صدا و سیما دیده بودم. وارد اتاق که میشود صدایش را میشنونم، در مواجهه با همکارش سراغ پرونده مرا میگیرد شاید گفتگوی دیشب من با خواهرش او را سراغ این سوال برده بود. حالا دیگر چشمان من قفل شده به رضا و علی اصغر هما خانم، همین خانم آشنا. به رسم ادب داخل اتاق میشوم و تشکری میکنم و به سمت درب خروجی میرویم. اما این بار به جای شوق و دلهره با بغض و اندکی ناامیدی. قدم هایم آرام اند، انگار مستأجر دیگری دارند، اشتیاق صبحگاهی تخلیه کرده بود و کلید را به بغض و ناراحتی داده بود، اکنون خستگی ساکن پاهایم بودند و غم ساکن دل. ناگهان صدایی از پشت سر شنیدم، خانم رمضانی یک لحظه صبر کنید، هما خانم بود با علی اصغر زیبا و رضای پر احساسش، او از تجربه اش برایم میگوید و حس های ناب کنار این بچه ها بودن . با هم همسفر میشویم تا منزلشان، انگار محبت رضا و جنب و جوش علی اصغر دارد جانشین آن بغض می شود . اما ته قلبم حسی نسبت به بهرویش مانده، ادامه در مطلب بعدی👇👇👇 . . . . . . . ‌. . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
این دلنوشته رو یکی از مراجعین بهرویش نوشته بودند تا با واسطه ای بدست ما برسه، انصافا از قلم مطلب واقعا محظوظ شدم ولی راجع محتوای مطلب، نکات قابل تاملی وجود دارد که سعی کردم در قالب مطلب دیگری منتشر کنم. بخش دوم ادامه مطلب قبلی👆👆👆 ناگهان صدایی از پشت سر شنیدم، خانم رمضانی یک لحظه صبر کنید، هما خانم بود با علی اصغر زیبا و رضای پر احساسش، او از تجربه اش برایم میگوید و حس های ناب کنار این بچه ها بودن . با هم همسفر میشویم تا منزلشان، انگار محبت رضا و جنب و جوش علی اصغر دارد جانشین آن بغض می شود . اما ته قلبم حسی نسبت به بهرویش مانده، کاش افرادی که در آنجا خدمت می کنند، حال و هوا و جنس دغدغه های افرادی مثل مرا بیشتر درک میکردند. ما چشم انتظاری فرزند را خیلی تجربه کرده ایم چه در زمان درمانمان، چه در زمانی که در صف انتظار طولانی بهزیستی قرار گرفتیم و چه حالا. به خودم میگویم، نمیشد قبل واگذاری بچه به دیگری، تماسی میگرفتند و این موضوع را بیان میکردند؟؟؟ به حس آن بچه فکر شد، اما آیا به حس آدم هایی از جنس ما هم فکر میشود؟؟ نمیشد سیستمی تر فکر می شد و وقت مصاحبه به بعضی از آیتم ها توجه میشد. دل آدم هایی از جنس ما نازک و شکننده شده است . اما هیچ چیزی بی حکمت نیست، و قطعا درسای پنهانی در ماجرای امروز ما نهفته هست که باید دریابیم. برای آن نوزاد خوشحالم، به هما خانم غبطه میخورم، از رفتار پر مهر و پر دغدغه مسئول امروز بهرویش که شاید در سمت و مسئولیت خودش درست ترین کار را می کرد ممنونم. در عین حال که غمگین هستم ولی از اینکه به فکر بچه ها هستند خوشحالم. اما با این دل چه کنم که با هر سایه تاریکی و هر صاعقه کوچکی هوای باریدن به سرش می زند. خدایا تو با لطف و محبت و بخششت این کویر سرزمین وجودم را سیراب کنم . . . . . . . ‌. . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
. . . در صورتی که دو مطلب بالا👆 رو مطالعه کردین، پیشنهاد میکنم دو مطلب بعدی👇رو هم حتما مطالعه کنید. . . ‌.
یکی از روزهای پرتلاش رویشی بهتر برای کودکان... بخش اول 🔸🔸🔸 از پله های شوق زندگی بالا می اومدم، بدنم هنوز از تصادف چند روز پیش کوفته بود.ذهنم بشدت برنامه های امروز رو مرور میکرد، گاهی آنقدر عمیق در فکر بودم که دردم را نمیفهمیدم و خیلی معمولی از پله ها بالا میرفتم. یکهو از تیر درد، عمق افکارم بهم میریخت و باز لنگان لنگان راه میرفتم. خودم خنده ام گرفت، چند بار همین رویه تکرار میشد، احساس کردم بقیه با خودشان میگویند، طرف سالم است تا نگاهش میکنیم لنگان میشود😃 وارد راهروی بهرویش که شدم، خانم و آقایی جلو آمدند، -آقای عابدشاهی شما هستین؟ چند دقیقه میخواستم وقتتون رو بگیریم. گفتم لطف کنید تشریف داشته باشید خدمتتون هستم وارد اتاق بهرویش شدم، بعد از سلام و صحبت اول روزی، یکی یکی بچه ها شروع کردن گزارش دادن خانم سودمند گفت امروز روز تحویل هستی، به پدربزرگش هست. چند روز پیش رفتم بازدید و شرایطشون خیلی خوب شده بود. گفتیم ساعت ۱۰ بیان و با خانواده سایبان امن هم هماهنگ کردیم که ساعت ۹ کودک رو بیارن خانواده احمدرضا و هانیه هم ارزیابی هاشون شده، دادیاری نظر مشورتی از ما خواسته که باید حتما برم بازدید و گزارش تهیه کنم. فقط خانواده هانیه ساکن روستایی از توابع نیشابور هستند و خانواده احمدرضا ساکن تربت حیدریه. اگر ماشین رو بتونین زودتر هماهنگ کنین سعی میکنم تو یکروز هر دو رو برم بازدید. راستی مامان لعیا هم ول کن نیست، هر روز میاد و میره و گریه زاری میکنه و همه رو نفرین میکنه که چرا بچه ام رو بهم نمیدین. هر چقدر بهش میگم اعتیادت چی به سر بچه آورده که یکماه تو بیمارستان بستری بوده و دکترا ازش قطع امید کرده بودن، متوجه نمیشه دو بار فرستادیمش آزمایش، هر دو مثبت بوده ولی بازم میگه با همین شرایط بچه ام رو میخوام. دیروز بابای لعیا هم اومده بود و اگر جلوش رو نگرفته بودن، میخواست من رو هم بزنه😟 تا اومدم موضوعات خانم سودمند رو تو ذهنم دسته بندی کنم خانم سالاری گفتن خانواده احمدی تماس گرفتن که تو راهن و میخوان بهنام رو که دو روز پیش گرفتن، برگردونن، میگن کودک برنامه شون رو بهم ریخته و بی قراری هاش زیاده. ضمنا خانواده علیرضا هم تماس داشتن و درخواست مشاوره فوری داشتن، ظاهرا با کودک مشکل دارن برای پنجشنبه هم نشست آموزشی خانواده ها رو این هفته داریم که امروز باید همه خانواده ها رو پیگیری کنم ضمنا خانواده توانایی هم که تقریبا هر روز تماس دارن و میگن چرا با واگذاری کودک بما موافقت نشده، گفتن امروز حضورا میان و میخوان با خودتون صحبت کنن تمرکز کردم که با دسته بندی مطالب خانم سالاری برم سراغ آمار شیرخوارگاه که خانم زارع شروع کردند، از دیروز آخروقت که همه بچه های شیرخوارگاه واگذار شدند، تا آخر شب چهار کودک پذیرش شدند که امروز باید به خانواده جایگزین معرفی کنیم علت پذیرشها رو پرسیدم، که با سکوت چند ثانیه ای و نفس عمیقی ادامه دادند، امیررضا، تازه بدنیا اومده و چند روزه هست، مادر اعتیاد داشته و متاسفانه نوزاد با علایم اعتیاد بدنیا اومده، بخاطر شرایط خاص مادر، پذیرش شده نرگس هم چند روز بیشتر نداره و مادرش بشدت دچار افسردگی شدید بعد زایمان شده و پذیرش کودکش رو نداره، پدر هم مراجعه به بیمارستان نداشته و کودک تحویل شیرخوارگاه شده، خیلی بیقراره و گذاشتمش توی اولویت به خانواده ای بسپرم که بتونن بهش شیر بدن، شاید آرومتر بشه محمد سه ساله هست و همش مامان مامان میگه، دیروز پدر و مادرش نوبت دادگاه خانواده برای طلاق داشتن. ظاهراً توی دادگاه دعواهاشون مجدد بالا میگیره و هر کدوم حضانت محمد رو گردن اون یکی دیگه میندازه. اونقدر دعواها اوج میگیره که هر دو میزارن میرن و محمد تنها میمونه😭 با دستور قضایی محمد که الان کودک بلامکان و بلاصاحب شده، تحویل شیرخوارگاه میشه.😭 نوید رو متاسفانه توی پارک رها کردن، قنداق پیچ توی ملحفه ای بوده، هنوز بند نافش نیفتاده و نوشته ای همراهش بوده که «مادر بخدا میسپارمت و دعا میکنم خوشبخت بشی» هضم همه این موارد مقداری نیاز به زمان داشت، که یکهو خانواده ای که چند روز پیش کودکی را بصورت مهمان پذیرفته بودند، با حالی مضطرب وارد اتاق و به سمتم آمدند. با حالتی مضطرب و بغض آلود، میگفتند آقای عابدشاهی شما رو بخدا این کودک همیشه پیش ما باشه. زندگی بدون این کودک برای ما امکانپذیر نیست. گفتم مگر بنا نبود کودک مدتی کوتاه، مهمان شما باشد تا بتونیم تحویل مادرش بدیم. گفتند چرا همینطور بود ولی طی این چند روز خیلی به کودک وابسته شدیم. تا انرژی گذاشتم و سعی کردم با کنترل سطح هیجان خانواده، مجدد مرور کنم که اصلا چرا کودک باید در مدتی کوتاه نزد شما باشد تا خانواده به آرامش نسبی برسد، یادم از زوجینی آمد که توی راهرو دیدم و منتظر من بودند. ادامه در مطلب بعدی👇👇👇 . . . . ‌. . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
یکی از روزهای پرتلاش رویشی بهتر برای کودکان... بخش دوم ادامه مطلب قبلی👆👆👆 🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸 یادم از زوجینی آمد که توی راهرو دیدم و منتظر من بودند. خانواده نسبتا ارام شده بودند و راهی رفتن شدند که سراغ خانواده منتظر رفتم. ذهنم مشوش و درگیر مسائلی بود که همکاران گفته بودند، و دغدغه چهار کودک تازه پذیرش شده. با همه وجود اشکهای ندیده این چهار کودک اذیتم میکرد و نگران بودم که آیا تا پایان وقت امروز در آغوش خانواده ای آرام میگیرند یا نه؟ خانواده منتظر را به اتاق مشاوره راهنمایی کردم و خدمتشان رفتم. شروع کردند از دردهای بدون کودک چند ساله شان. چه سختی هایی کشیدند و چه درمانهایی داشتند چقدر هزینه درمان کردند و حتی پیشنهاداتی غیرقانونی داشتند اما نپذیرفتند. با حرفهایشان ناخودآگاه اشک می‌ریختند. از خاطراتشان با کودکان فامیل میگفتند و از نگاه های سنگین و سوالات بیربط اطرافیان. شنیدن صحبتهایشان سنگینم کرده بود، میدانستم سیر بحث به کجا ختم می شود. توضیح دادم که برای این موضوع باید به بهزیستی مراجعه کنید و در نوبت بمانید، خانواده های خیلی زیادی مشابه شرایط شما چشم انتظار معرفی کودک هستند. با وجود همه این توضیحات اصرار داشتند که برایشان کاری کنم. و شروع میکردند به گفتن اینکه چقدر بچه دوستند و... همانطور که حرفها را گوش میکردم ذهنم بی اختیار سمت کودکانی میرفت که تازه پذیرش شده بودند. تجسم اینکه کودک در حین فاصله طردشدگی تا رسیدن به شیرخوارگاه، تلخ ترین حس اول عمرش را چشیده است، اذیتم میکرد... مجدد خانواده را راهنمایی کردم که چطور از بهزیستی پیگیر باشند. برگشتم داخل اتاق، از بهرویشی ها فقط خانم زارع در حال تکمیل پرونده خانواده هایی بود که امروز بنا بود کودکان تازه پذیرش شده را بپذیرند. خانم حسینی رفته بود طبقه بالا برای ثبت پرونده های جدید، خانم سودمند هم رفته بود واحد مددکاری و درگیر پرونده مددجویی هستی برای تحویل به پدربزرگش و خانم سالاری هم مشاوره با خانواده های متقاضی جدید داشت. در اوج سر و صدای اتاق، کودکی زیبا چنان آرام در تخت داخل اتاق خوابیده بود که انگار صدای دنیا را نمی‌فهمید. خیره اش شدم در همان حال خواب گهگاهی دهانش را باز و بسته میکرد، انگار هنوز باورش نشده بود که مادری ندارد که شیرش بدهد. همانطور خیره بودم که خانم زارع گفت، تا یکساعت دیگه بهنام تحویل خانواده دیگه ای میشه و تو راه هستند. نمی‌خواستم خیره چشمانم از بهنام قطع شود، سری تکان دادم و در دلم گفتم خدا رو شکر که این کودک بیشتر از دو ساعت بی خانواده نماند. یکی از خانواده ها داشت با خانم زارع صحبت می‌کرد و من فقط میشنیدم، رمق ورود به بحث را نداشتم... - خانم زارع من حتما باید کودک را قبل از تحویل ببینم. - آخه همه میدانند که یک‌ کودک چند روزه چقدر خواستنی است - من میترسم از پسش برنیام - خوب اگر واقعا میترسین، قطعا دیدن کمکی نمیکنه -کودک باید به دلم بشینه - این کودک بناست یکماهی مهمان شما باشه و کمکش کنید تا شرایط خوبی برای تحویل به خانواده داشته باشه، به دل نشستن نمیرسه دیگه -ممکنه بخواد پیش ما بمونه -چندین بار توضیح دادم که اصلا بنا نیست پیش شما بمونه و فقط مدت کوتاهی پیش شماست تا تعیین تکلیف قضایی بشه -خوب اگر بناست به خانواده دیگه ای داده بشه، پیش ما بمونه -... صحبتها رد و بدل میشد و همه نگران زمانی بودند که میگذشت و به آخر ساعت اداری نزدیک میشد و کودکانی که ممکن بود تا فردای کاری همچنان در حس تلخ طردشدگی باقی بمانند.😟 آخر وقت بود، هنوز دو کودک مانده بودند، از شیرخوارگاه تماس گرفتند که برای محمدرضا خانواده نفرستید، بخاطر بیقراری زیاد مجدد اعزامش کردیم بیمارستان تا ویزیت بشه و مشخص نیست کی برمی‌گردن 😟 یک کودک مانده بود و پرونده خانواده تکمیل شده بود، عقربه کوچک ساعت از ۲ گذشته بود، ناچارا با حاج خانم عابدین زاده تماس گرفتیم و دستور تلفنی برای تحویل کودک گرفتیم و خانواده راهی شیرخوارگاه شدند. یکروز پر فراز و نشیب را در حالی سپری کردیم که آنقدر فاصله بین خوشحالی و ناراحتی همه بهرویشی ها از اتفاقات پیش آمده کم بود، که در حس مبهم خاصی به سر میبردیم ولی ازینکه همه کودکان امروز تعیین تکلیف شده بودند، خیالمان راحت بود. داشتیم دور و بر را جمع و جور برای رفتن میکردیم که از شیرخوارگاه با خانم زارع تماس گرفتند، مکالمه کوتاهی بود. با حسی خاص از همانهایی که اسمی نمیتوان برایش گذاشت، خانم زارع گفت، بچه ها، چهار کودک دیگر تا شب در شیرخوارگاه پذیرش می شود... . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
کلا مواجهه با افراد مختلف در مقوله سرپرستی کودک ولو نگهداری بصورت موقت، باعث تجربیات و خاطرات زیادی در طول این سالها برایم شده است. در ارزیابی اولیه، بعضا با خانواده هایی مواجهیم که حسب موقعیت اجتماعی که داشتن نکات دور از انتظاری مطرح میکنند یا چنان در نقش خود فرو رفته اند که این حس منتقل می شود که بقیه افراد هم باید در قالبی اداری، قانون را نادیده بگیرند. بزرگواری از مدیران ارشد دولتی بودند و زمانی که برای پیگیری امور پیام میدادند، میگفتند «لطفا دستور بدید که همکاران سریعا برای پرونده ما اقدام بفرمایند.»😅 در خدمت یکی از مدیران بزرگوار دیگری بودیم. زمانی که متوجه شدند، یکی از مدارک مورد نیاز، آزمایش عدم اعتیاد است، برافروختند که بنده با سالها سابقه مدیریتی در این کشور باید آزمایش عدم اعتیاد بدهم؟؟!! و وقتی شنیدند که قانون برای همه یکسان است، در نهایت عصبانیت، مجموعه را ترک کردند. امروز هم مواجهه با یکی ازین مدیران بزرگوار داشتیم. وسط شلوغی خانواده های زیادی بودیم که در حال تکمیل پرونده برای تحویل کودک می شدند. یکی از خانواده های سایبان امن هم با کلی تاخیر کودکشان را تحویل یکی از همکاران داده بودند و علیرغم خواهش های مکرر، نمیرفتند و در سالن نشسته بودند. از طرفی بخاطر برنامه بازدیدی که از مجتمع بود، سعی بر آن داشتیم که زودتر برنامه های مختلف جمع شوند و خللی در بازدید درست نشود. یکهو وسط جمعیت، صدای آقایی خطاب به یکی از همکاران بهرویش بلند شد. همان خانواده ای بودند که نمیرفتند. - تو بدرد اینجا نمی‌خوری؟ با این روحیه خشکی که داری برای اینجا مناسب نیستی -من بی احترامی به شما نداشتم، تاکید داشتم راس ساعت با کودک اینجا باشید تا برنامه ریزی ما بهم نخورد -اینجا مگر پادگان است، کودک بناست تحویل بدهیم نه بستنی - بله ولی طبق نظمی که چیده شده کار انجام نشود بقیه شاکی می شوند - من باید بدونم که این کودک بناست به کجا سپرده شود؟ -من اجازه گفتن چنین موضوعی رو ندارم -.... بحث بالا گرفته بود و نگران برنامه بازدید بودم که این وسط فردی برای توجیه بی نظمی خود، بحث راه انداخته بود. گفتم چی شده آقا، شروع کرد به همان حرفها که من سالها سابقه مدیریتی داشتم و با مسعود (اشاره به مسعود فیروزی مدیر کل بهزیستی خراسان رضوی) همکلاس بودم، این خانم بدرد اینجا نمیخورد، اینجا بود که انگشت روی نقطه ضعف من گذاشت، انتظار از مدیر با سابقه و با تجربه خیلی بیشتر از اینها داشتم. ( در دلم گفتم کاش یک کم از همکلاسیت یاد میگرفتی که در همه حال لبخندش ترک نمیشود) اینجا بود که ناچارا با فشاری بر قسمتهایی از تارهای صوتی که وظیفه بلند شدن صدا را بر عهده دارند و در حنجره من غالب اوقات بیکار در حال استراحتند، گفتم نیازی نیست شما برای ما تعیین تکلیف کنید، بفرمایید بسلامت. ایشان بنا شد اعتراض رفتاری ما را به مسعودشان منتقل کنند ولی نمیدانستند به همکاری که به ناحق خورده گرفتند، از مدیران جوان یکی از موسسات مطرح کشوری در حوزه کودکان با حقوق و سطح مدیریتی بالایی بوده که وقتی متوجه می شود حقوق کودک آنطور که باید و شاید در آنجا رعایت نمیشود از کار آنجا کناره گیری میکند و بصورت افتخاری در بهرویش با نهایت دل و جان به عشق فردایی بهتر برای این کودکان زحمت میکشد. همانطور که گفتم در طول این سالها تجربیات خانواده های مختلفی داشتم، دم همه مدیران ارشدی گرم، که در طول این سالها بصورت ناشناس از پست و جایگاهشان سرپرستی کودکانی را پذیرفتند که بعدها ناچارا در تشکیل پرونده مددکاری خانواده بزور فهمیدیم که طرف چه مدیر خدومی برای این مرز‌ و بوم بوده است. طوری رفتار کرده بودند که هیچ شائبه ای پیش نیاید طوریکه انگار یک فرد عادی هستند‌. به افتخار همه خانواده های دلسوز و دغدغه مند برای کودکان ایران زمین...👏👏👏 . . . . . . . . . کانال در ایتا شرحی بر فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده https://eitaa.com/abedshahi
یکی از خانواده ها که دو کودک مهمان خونشون هستن👇👇👇 ناب ترین حس 🌸🌸🌸🌸 یه شب که داشتم کتاب سفر به مشهد به مناسبت عید غدیر براشون می‌خوندم سیل سوالها بود که شروع شد 🌹🌹🌹 مامان مسافرت یعنی چی؟ قطار چه جوریه؟ شهر دیگه کجاست؟ ماهم میتونیم بریم مسافرت؟ اونجا قابلمه وقاشق هست؟ چی باید ببریم؟ این همه اشتیاق باعث شد راهی سفر اصفهان بشیم یعنی لحظه ای که برای اولین مرتبه از نزدیک قطار و دیدن چهره های معصوم شون خوردنی شده بود با همه‌ی زورشون با دستای کوچیک ونازشون چمدون و میکشیدن سمت واگن ( مامان قطار ما میز هم داره؟ میشه بیرون و تماشا کنیم؟ ) قشنگترین حس وقتی سراغم اومد که با همه‌ی وجودشون ذوق کردن و لم دادن روصندلی کوپه برق خوشحالی که تو چشای قشنگ شون بود تا اعماق قلبم نفوذ کرد وروح زندگی در وجود من تزریق شد قبلاً فکر میکردم من کار خوبی کردم که مامان این غنچه ها شدم ولی حالا میفهمم که خدای مهربونم لطف بزرگی به من کرده که این گل‌های ناز و فرستاده تو زندگی من الحمدالله خدا رو شکر به خاطر وجود این نعمت با برکت به خاطر وجود دوتا فرشته ی شیرین زبون آسمونی که مهمون خونه ما شدن❤️❤️❤️ ممنونم از خدا واز همه‌ی بانیان این حرکت قشنگ مخصوصا آقای عابد شاهی و همه همکاران در موسسه بهرویش؛ و در پایان خانواده هایی که پای مهمانیه پر برکت و صدای خنده های دلفریب این فرشته‌های زمینی رو به خونشون باز نمیکنن واقعا به خودشون ظلم میکنن 👌 الحمدالله غرق نعمتیم🙏 . . . . . . . . . . . . . . . کانال در ایتا https://eitaa.com/abedshahi
کوچکترین همکار، که پای ثابت روزمره های بهرویش در کنار تک تک پرونده ها و کودکان و اتفاقات بهرویش است. «هستی» عزیز را دیگر کل شوق زندگی می شناسند و همه دوستش دارند. تلاش های بی وقفه و همه روزه ی، مامان هستی در پیگیری صدور احکام قضایی کودکان در کنار هستی، منجر به واگذاری کودکان زیادی به خانواده های جایگزین شده است. حضور «هستی» در کنار تک تک همکاران همیشه باعث خیر و برکت کودکانه خاصی برای بهرویش بوده و حالا نماینده کوچک بهرویش برای رویشی بهتر برای همه کودکان نیازمند خانواده، است.👶 . . . ‌. . ، دوست بچه ها😊 . . . . ‌. . . . . کانال در ایتا شرحی بر فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده https://eitaa.com/abedshahi