#دلنوشته یکی از خانواده ها که دو کودک مهمان خونشون هستن👇👇👇
ناب ترین حس
🌸🌸🌸🌸
یه شب که داشتم کتاب سفر به مشهد به مناسبت عید غدیر براشون میخوندم
سیل سوالها بود که شروع شد
🌹🌹🌹
مامان مسافرت یعنی چی؟
قطار چه جوریه؟
شهر دیگه کجاست؟
ماهم میتونیم بریم مسافرت؟
اونجا قابلمه وقاشق هست؟
چی باید ببریم؟
این همه اشتیاق باعث شد راهی سفر اصفهان بشیم
یعنی لحظه ای که برای اولین مرتبه از نزدیک قطار و دیدن
چهره های معصوم شون خوردنی شده بود
با همهی زورشون با دستای کوچیک ونازشون چمدون و میکشیدن سمت واگن
( مامان قطار ما میز هم داره؟
میشه بیرون و تماشا کنیم؟ )
قشنگترین حس وقتی سراغم اومد که با همهی وجودشون ذوق کردن و لم دادن روصندلی کوپه
برق خوشحالی که تو چشای قشنگ شون بود تا اعماق قلبم نفوذ کرد
وروح زندگی در وجود من تزریق شد
قبلاً فکر میکردم من کار خوبی کردم که مامان این غنچه ها شدم ولی حالا میفهمم که خدای مهربونم لطف بزرگی به من کرده که این گلهای ناز و فرستاده تو زندگی من
الحمدالله خدا رو شکر به خاطر وجود این نعمت با برکت
به خاطر وجود دوتا فرشته ی شیرین زبون آسمونی که مهمون خونه ما شدن❤️❤️❤️
ممنونم از خدا واز همهی بانیان این حرکت قشنگ
مخصوصا آقای عابد شاهی و همه همکاران در موسسه بهرویش؛
و در پایان
خانواده هایی که پای مهمانیه پر برکت و صدای خنده های دلفریب این فرشتههای زمینی رو به خونشون باز نمیکنن
واقعا به خودشون ظلم میکنن 👌
الحمدالله غرق نعمتیم🙏
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#بهرویش
#فرزندخوانده
#فرزندخواندگی
#کودک
.
.
.
.
.
کانال #پدربزرگ_خوانده در ایتا
https://eitaa.com/abedshahi
کوچکترین همکار، که پای ثابت روزمره های بهرویش در کنار تک تک پرونده ها و کودکان و اتفاقات بهرویش است.
«هستی» عزیز را دیگر کل شوق زندگی می شناسند و همه دوستش دارند.
تلاش های بی وقفه و همه روزه ی، مامان هستی در پیگیری صدور احکام قضایی کودکان در کنار هستی، منجر به واگذاری کودکان زیادی به خانواده های جایگزین شده است.
حضور «هستی» در کنار تک تک همکاران همیشه باعث خیر و برکت کودکانه خاصی برای بهرویش بوده و حالا نماینده کوچک بهرویش برای رویشی بهتر برای همه کودکان نیازمند خانواده، است.👶
.
.
.
.
.
#بهرویش، دوست بچه ها😊
.
.
.
.
#بهرویش
#فرزندخوانده
#فرزندخواندگی
#کودک
.
.
.
.
.
کانال #پدربزرگ_خوانده در ایتا
شرحی بر فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده
https://eitaa.com/abedshahi
آرام بخواب...
همه در تلاشیم تا آرامشت حتی برای لحظه ای بهم نخورد.
می دانم خیلی زود از آغوش مادرت طرد شدی.
می دانم چشم که در این دنیا باز کردی، مادری به خودت ندیدی.
می دانم ماه ها با صدای قلب و حرفی انس گرفته بودی که الان در گریه های مداومت دنبالش می گردی.
می دانم احساس می کنی این دنیا، جای ناامنی است.
می دانم اشکهایت، فقط از گرسنگی نیست و پر از احساس غربت است.
می دانم دوست داشتی نوازشت کنند، بغلت کنند و آرامت کنند.
💔💔💔
آرام بخواب...
همه در تلاشیم تا آرامشت حتی برای لحظه ای بهم نخورد.
و حالا می دانی که چطور دارند برایت مادری میکنند.
و حالا می دانی که چطور فقط با یک نگاه عاشقت شدند.
و حالا می دانی که مادر، نوازش و آغوشش چقدر معجزه اند
و حالا می دانی این دنیا، جای ناامنی نیست.
و حالا می دانی می توانی گرسنه هم نباشی و به بهانه ای گریه کنی تا همه دورت بگردند.
💝💝💝
آرام بخواب...
همه در بهرویش در تلاش شبانه روزی اند تا رویشی جدید و سراسر آرامش در این دنیا شروع کنی.
همه در بهرویش در تلاش شبانه روزی اند تا دنیا را جای قشنگی حس کنی.
همه در بهرویش در تلاش شبانه روزی اند تا فاصله طردشدگی تا آغوش جایگزینت به حداقل ممکن برسد.
همه در بهرویش در تلاش شبانه روزی اند تا تو آرام بخوابی...
💓💓💓
.
.
.
.
.
.
#بهرویش
#کودک_نیازمند_درمان
#کودک
#فرزندخوانده
#فرزندخواندگی
#شوق_زندگی
.
.
.
.
کانال #پدربزرگ_خوانده در ایتا
شرحی بر فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده
https://eitaa.com/abedshahi
به پهنه صورتش اشک میریخت، کودکش بیقرار بود و گریه میکرد. انگار که حس مادر را فهمیده باشد.
مشکلات، سختی ها و شرایط پیچیده زندگی مادر در ذهنش رژه وار میگذشتند و اشکهایش بی اختیار روی اشک قبلی غلت میخورد.
کودک همچنان بیقراری داشت و مادر با صدایی بریده بریده که هق هق های ریز اشک امانش نمیداد، شروع کرد به لالایی خواندن،
لالا لالا گل مادر، بخواب ای نازنین دختر؛
لالا لالا گل مادر، بخواب ای مهربون دختر؛
لالا لالا گل مادر، شده مادر ، غم و خسته
لالا لالا گل مادر، ندارم چاره ای مادر...
کودک آرام شده بود و خوب گوش میکرد، انگار کودک فهمیده بود آخرین لالایی مادرش را میشنود، آرام شده بود تا برای آخرین بار صدایی که ماه ها، مایه انس و آرامشش بود را به خاطر بسپارد.
گریه مادر اوج گرفته بود، از شعر لالایی فقط آهنگش در عمق وجودش چرخی میزد و با آهی گرم، صورت کودک را سرخ کرده بود.
🔸🔸🔸🔸🔸
-خانم چی شده؟ حالتون خوبه؟
-شما رو بخدا به دادم برسید
- چیکار شده؟ کودکتون مریضه؟
-الهی بی مادر بشه این کودک که این روزهای من رو نبینه.
-چه کمکی از ما برمیاد
-چند ماهه شوهرم رهایم کرده، به هر بدبختی و آبرومندی بود با بچه سر شکم، این خانه و آن خانه کارگری کردم تا خرج نانی داشته باشم.
- خانواده ای نداری؟
-در این شهر غریبم و بخاطر ازدواج با اون مرد، طردم کردند
-در غربت کودکم بدنیا آمد و تا الان که سه ماهش شده، برایش مادری کردم، ولی دیگر نمیتوانم. شما رو بخدا چند ماهی از دلبندم نگهداری کنید تا اوضاع زندگیم روبراه بشه و بتونم جگرگوشه ام رو دوباره بگیرم.
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
آمدم صحبت کنم تا حتی الامکان منصرف شود و کودکش را رها نکند، که کودک را از زیر چادرش بیرون آورد و چشم به چشم هایش دوخته بود. آخرین شیرش را به کودک داده بود، صدایش از بغض و گریه زیاد درنمی آمد، چشم هایش کاسه خون بود ولی اشکهایی زلال و روان امانش نمیداد. چشم دوخته به کودک بود.
از قدیم راست می گفتند که چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگویند و ناب ترین حس وجودی را منتقل میکنند.
حالا چشم های این مادر، خیره در چشمان کودک داشت خداحافظی میکرد و دل میکند.
طی فرایندی به ناچار کودک جداسازی شد، مادر را از پشت سر نگاه میکردم که میرود و هی کند میشود و آرامتر قدم برمیدارد، باز تند میرود، باز آرام تر...
احساس کردم هر جا دلش می کشد، گام هایش سست می شود، تا باز خودش را راضی میکند، تندتر قدم بر میدارد ولی دیگر پشت سرش را نگاه نکرد، دلش گرم بود که چند ماهی از کودکش نگهداری میکنند تا برگردد...
🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸🔸
روز خیلی شلوغی در بهرویش داشتیم، شش کودک طی یکروز گذشته پذیرش شیرخوارگاه شده بودند که باید امروز تحویل سایبان امن می شدند.
کودک آن خانم در آغوش یکی از همکاران بود، آرام بود، یکهو بیقرار میشد، با زبان نداشته یاد مادرش میکرد و سر جیغ می انداخت. دهانش را باز و بسته میکرد و شیر میخواست. برای اولین بار حس سرشیشه پلاستیکی و شیرخشک را میفهمید، می مکید و چشمان کوچک و پراشکش حقیقت را فریاد میزدند که مادرم کجایی😭
کودک باید به شیرخوارگاه می رفت تا پذیرش شود و فرم های اولیه اش تکمیل شود، نمونه خون برای آزمایشاتش گرفته شود و برایش تشکیل پرونده شود.
ای خدا
حال آن مادر و کودکش رمق روزم را تمام کرده بود. بین ضابطه و حال کودک، بین دستورالعملها و صلاح کودک متحیر مانده بودم.
التماس های آن مادر چنان گوشم را پر کرده بود که نمیتوانستم کودک را به شیرخوارگاه بسپرم، فقط برایش دنبال مادر بودم.
در افکار بی رمقم غرق بودم که یکی از همکاران بهرویش با خوشحالی به سمتم آمد و گفت: یکی از خانواده های #سایبان_امن اعلام آمادگی کرد که مهمانی این کودک دوست داشتنی را بپذیرد.
و باز بین ضابطه و مصلحت مردد بودم.
ضابطه هایی که طی سالها برای همه بدیهیات شده بود و چیزی جز پذیرش کودک در شیرخوارگاه نبود و مصلحتی که ایجاب میکرد کودک را زودتر مادری جایگزین به آغوش بکشد.
گزارشی از شرح ما وقع، برای ارائه طریق، آماده کردم و با حالی سنگین به دفتر حاج خانم رفتم.
شلوغ بودند و جلسه داشتند و امکان ملاقات فراهم نبود، مسئول دفترشان، گزارش را گرفت و خودش داخل جلسه برد و تا برگشت دل توی دلم نبود.
در پایین گزارش حاج خانم چنین دستوری را مرقوم کرده بودند:
کودک طی روز جاری و فارغ از فرایندهای پیچیده اداری تحویل خانواده جایگزین گردد...
.
.
.
.
.
.
.
#بهرویش
#فرزندخوانده
#فرزندخواندگی
#شوق_زندگی
#سایبان_امن
.
.
.
بهرویش، رویشی بهتر برای کودکان نیازمند خانواده
.
.
.
.
کانال #پدربزرگ_خوانده در ایتا
شرحی بر فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده
https://eitaa.com/abedshahi