eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.7هزار دنبال‌کننده
405 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ میدان‌داری کودک مشهدی کشوری شد 😎ما برای ۵۰ سال دیگه نیروی انقلابی تربیت کردیم. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
📸 تصاویری از تابوت های کودکان شهید حملات هوایی دشمن کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 آغوش امن 👩‍👦 (قسمت دوم) اوایل خیلی جیغ و داد میزد و ناآرامی داشت.... همه را خاله و مامان خودش میدونست‌ و چون سه سال تو بهزیستی با ده ها مربی خانم بوده و وابستگی و‌ تعلقی به من نداشت، فکر می‌کرد منم مثل بقیه مربی ام..💔 اماحالا اگر دستم رو توی دستش نذارم خوابش نمی‌بره... تا بغلش نکنم و تو آغوشم فشارش ندم ، آرامش نمیگیره 🤱 تا به همه ی حرف هاش لبخند نزنم ولی کن ماجرا نیست 😁 وقتی کار اشتباهی می‌کنه همش به من خیره میشه و دنبال کسب رضایت از منه یه خنده یا ذوق یا تایید با سر... یعنی فدای سرت مامان... عیبی نداره 🌸 تو هنوز کوچولویی... تواین سه سال خیلی درد کشیده🥀 والان این دلبستگی عمیق و معنادار شده... سه سال بی مادری ...بی پدری... خیلی سردش کرده بود و برداشتی از خانواده نداشت . چقدر اوایل سخت بود بابت اینکه مفهمومی از پدر مادر نداشت... چقدررر ما تلااااش کردیم تا متوجه همه چیز شد. سه سال این نوزاد بی پناه شب های سرد و خشکی تو تختخواب با حصار نرده ای داشته بدون دست نوازش...😭 (من ازلطف و زحمات مربی وپرستارهای بهزیستی ممنونم خیلی زحمت کشیدن ولی حرفم چیزدیگه ایه نوازش درنقش مادر یه چیزدیگه ست جایگزین نداره) چه شب های تاریک و سرد و سختی رو گذروندی پسرکم😞 تویی که الان بدون آغوش و نوازش و بوسه من ،بدون قصه یا لالایی خوابت نمی‌بره...💫 چطوری این همه سال پسرک ریزه میزه ونازک نارنجی من ، تو اون حصار تنهایی به خواب رفتی😭 ادامه دارد... روایت مادرفرزندپذیراسفند۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 آغوش امن 👩‍👦 (قسمت سوم) الان که گاهی نصفه شب یهو بیدار میشی و خودتو روی بدن من میندازی تا آروم بشی و دوباره بخوابی دلم میگیره🥺 ذهنم میره سمت اون نصفه شب هایی که تو مرکز بودی و یهو از خواب می‌پریدی و جز سکوت و تاریکی چیزی نبود ... چکار میکردی عزیزکم؟😭🌓 بمیرم برای اون ترس هات گاهی که به اینها فکر میکنم اشک هام سرازیر میشه 🥺 پسرکم تشنه محبت هست شدیداً... هرکاری می‌کنه فقط و فقط دنبال تایید من و باباش هست👍 اینکه حتماً برای همه ی کارهاش ذوق کنیم و تشویق و تقویت بشه... گاهی بهش جایزه هم میدیم بابت حتی تلفظ صحیح یک کلمه...🎈 اولین بار که کلمه (هلی کوپتر)🚁 رو درست گفت چنان با ذوق واسش دست زدم که کیف کرد😞 اون سه سال هم او ،کوه استعداد بود.ولی دنبال یک ذوق همیشگی بوده تا شکوفا بشه...💔 حیفه اینطور فرشته هایی تنها بدلیل بیماری در این مراکز بمونن...😔 میتونن با بودن تو آغوش یک خانواده خیلی خیلی معمولی ، پیشرفت های بزرگ و بی نظیری داشته باشن😍 خانواده معجزه و جادو می‌کنه اونم به لطف خدا💚 می‌تونه کاملا آینده شونو تغییر بده... بودن تو آغوش خانواده می‌تونه مسیر زندگی شونو چه در دنیا حتی در آخرت عوض کنه...بله.. آخرت...✅ خانواده ای که به او ، رسم دینداری و ایمان و تقوا بیاموزه و نون حلال بده و حُب خدا و اهل بیت علیهم السلام رو پرورش بده، هم باعث عاقبت به خیری اون فرزند و هم عاقبت به خیری اون پدر مادر میشه.... این یک کار عظیم و بزرگه... کافیه فقط یک توکل به خدا کنیم و به اهل بیت علیهم السلام توسل داشته باشیم....🕊 روایت مادر فرزند پذیر اسفند۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
ادامه ی مطلب قبلی👇 من از همون پارسال که وارد این مسیر شدم از روز اول به آقا امیرالمومنین علی علیه السلام توسل کردم 💚 💚 💚 که مولا شما پدر ایتام هستین... این دلبند هم یتیم هست... کمک کنید تو این مسیر، تا آخر ثابت قدم باشیم و شما از ما رضایت داشته باشید مولاجان ..🥺 این بچه ها......یتیم واقعی هستند........ حتی اگر پدرمادر داشته بودن...... کسی که یتیم بشه باز مادر یا پدر رو داره،،، خواهر برادری داره...عموعمه...خاله یا دایی داره.. پدربزرگ مادربزرگی داره....کس و کاری داره...حامی و پشتیبانی داره....✅ . ولی این بچه های بهزیستی... در این دنیای پر از شلوغی و هیاهو و درهم برهم، تنهای تنهای تنها هستن...رها شده و طرد شده ان...🥺 این تنهایی بودنشون خیلی تلخه...عذاب آوره... تصورش هم نفس رو تنگ می‌کنه... بیایید براشون همه کس باشیم 😭 بیایین حداقل یک نفر رو با قلب و روح بزرگتون ، پناه بدید که ان شاالله امیرالمومنین بحق این ایام، پناه و شفیع شما در قیامت باشه 💔💚 الهی آمین 🌸 🤲 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️بازگشتِ خامنه‌ای 🔹انیمه جدید ژاپنی از لحظه شهادت رهبر شهید و آغازِ کابوس امریکا! کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
پیام سال گذشته رهبر شهید سید علی خامنه ای (ره) : دنیا حضورمردم را در روز قدس را خواهد دید، به توفیق الهی این روز قدس از روزهای قدس سالهای گذشته قویتر و باشکوهتر برگزار خواهدشد. کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
ماهمچنان ایستاده ایم✌️🇮🇷 فکرکنم اونقدری که این بچه های هزاروچهارصدی رفتن راهپیمایی و تو تجمعات شرکت کردن ،کسی نرفته باشه😄 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت اول) گفته بودن مامان های میزبان روایتی از روز شروع جنگ بگن، حالا منم بعنوان عضوی از کادر اجرایی بهرویش می‌خوام از حال و هوای اون روز بگم. اون روز دومین مراجعه م نیومده بود ، برای پیگیری و انجام یکسری کارها از بخش نیلوفر اومدم بیرون، توی آسانسور بودم که خانم دکتر رئیس شیرخوارگاه رو مضطرب دیدم.. نگرانی دکتر توجهم رو جلب کرد چیشده؟؟ برای کسی اتفاقی افتاده ؟؟ گفت : متاسفانه اعلام کردن جنگ شده و باید سریعا بچه ها رو ببریم پناهگاه.... مات زده نگاهش کردم ، یعنی چی؟؟؟ جنگ؟؟؟؟ دوباره ؟؟؟؟ خدایا رحم کن خودت رحم کن به همه مون‌. رفتم اتاق بهرویش نگاه کردم به همکارهام همه سکوت کردیم و با نگاه بهم تایید دادن که چه اتفاقی افتاده. توی چند دقیقه برنامه ریزی ها شروع شد. چندتا خانواده داریم؟؟؟ کیا میتونن همزمان میزبان دو تا کودک باشن؟؟؟ چندتا پرونده کمیته نشده؟؟؟؟ پرونده های جاری کدومان؟؟؟؟ بچه های آمنه چی؟؟ چندتا خانواده متقاضی بچه بزرگسال داریم؟؟؟ سریعا سه تا تیم شدیم یه عده شیرخوارگاه آمنه پیگیر معرفی کودک شدن... یه عده رفتن شیرخوارگاه رقیه... من و چندتا از همکارا موندیم شبیر. خانم دکتر اومدن گفتن برین پایین کمک پرسنل بچه ها رو جابجا کنیم. برای اولین بار بود پایین ترین طبقه مرکز رو میدیدم. وارد شدم در حد چند دقیقه ای فقط نگاه کردم فقط نگاه.... خدای من گناه این طفل معصوم ها چیه؟؟؟ چیو خودشون انتخاب کردن؟؟ به وجود اومد نشون رو؛ اینجا رو ؛ جنگ رو ؛ چیو؟؟؟؟ ادامه دارد... روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت دوم) گوشیم زنگ می‌خورد... خانوادم بودن و نگران... صدای انفجار می‌شنیدم ... پاهام بی رمق بود... برای اینکه مادرم نگران نشه گفتم هیچی نیست من هیچ صدایی نشنیدم خیالتون راحت باشه من جام امنه.😥 ایستاده بودم یه گوشه به بچه ها نگاه میکردم . رمق هیچ کاری نداشتم . صدای گریه یکی شون شنیدم سرمو چرخوندم دیدم یه پسر کوچولو توی کریر داره گریه می‌کنه و یکی از پاهاش توی گچ. خواستم برم بغلش کنم اما ترسیدم شاید نتونم ... چند ثانیه ای گذشت ، نگاهش کردم و با هر صدای گریه ش ضربان قلب من تند تر میزد، بغل میخواست ، آغوش میخواست خدایا من سرتا پا پر از اضطراب بودم چه جوری میتونم بغلش کنم😰 نه کار من نیست پرستار الان میاد آرومش می‌کنه... اما... دلم طاقت نیاورد.. کفش هامو در آوردم و رفتم کنارش نشستم ، یکم کریر تکون دادم اما ساکت نشد ، از مربی پرسیدم میشه بغلش کنم ؟؟؟ پاش درد نمیگیره ؟؟؟ گف نه بغلش کن برداشتمش و چند ثانیه گذشت و آروم شد. پیروز فقط آغوش میخواست. دیدم صدای گریه یه کوچولودیگه میاد که لباس سرهمی سفید تنشه. استرس منم کمتر شده بود ، پیروز هم آروم بود. پیروز گذاشتم توی کریر و رفتم سراغ اون کوچولو ، بغلش کردم گرسنه بود ، ماشاالله همه ی شیرش روهم خورده بود😄 همزمان به پسر تپلوی سبزه رو گذاشته بودم روی پام تا بخوابه . برای چند دقیقه یادم رفته بود توی چه شرایطی هستیم. داشتم تو ذهنم دنبال خانواده می‌گشتم براشون ، کدوم کودک به کدوم خانواده معرفی کنیم؟؟ پیروز اصلا شرایط میزبانی داره یا نه؟؟ ادامه دارد... روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت سوم) آقای عابدشاهی (مدیریت بهرویش) بهم گفتن پیگیر باش یه خانواده بیاد برای کودکی که کلاب فوت ِ. گفتم پیروز میگین؟؟؟ گفتن بله . با خانم شجاعی به چندتا خانواده زنگ زدیم،چون شرایط بچه کمی خاص بود و پیگیری پزشکی هفتگی داشت و توی اون شرایط ممکن بود بیشتر خانواده ها از تهران خارج بشن، میزبانی پیروز سخت تر بود. توی یه لحظه یهو یادم افتاد به یکی از خانواده ها زنگ بزنم، اول خواستم با آقای عابدشاهی مشورت کنم. از این اتاق به اون اتاق دنبالشون گشتم اما نبودن... تماس گرفتم جواب ندادن.. گویا برای کار یکی از همین فرشته ها رفته بودن خارج از مرکز. صدای انفجار اومد 😰 خانم دکتر با صدای بلند گفتن کنار پنجره ها نمونید. قلبم لرزید خدایا اکثر بچه ها رفتن و پیروز هنوز مونده. سپردم به خود صاحبش و بسم الله گفتم و رفتم پیش خانم دکتر امان آبادی ، شرایط پزشکی و مددکاری پیروز پرسیدم . برای اولین بار بدون مشورت با آقای عابدشاهی ، کاری انجام میدادم . زنگ زدم به خانواده متقاضی و شرایط کودک بهشون توضیح دادم، پذیرفتن و گفتن همین الان حرکت می‌کنیم. کمتر از نیم ساعت خودشونو رسوندن ... بی وقفه رفتیم دفتر میزبان و من معرفی شون کردم. انقدر این خانواده بزرگوار بودن که بدون اینکه پیروز ببینن سریع صورت جلسه رو امضا کردن ، گفتم می‌خواهید اول ببینیدش؟ گفتن خب الان میاد بغلش میکنیم پسرمونودیگه.☺️ چند دقیقه ای گذشت و همکار شیرخوارگاه پیروز آورد و گذاشت تو بغل خانم... ادامه دارد.... روایت همکار/خانم زینب سودمنداسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت آخر) چند دقیقه ای گذشت و همکار شیرخوارگاه پیروز آورد و گذاشت تو بغل خانم. خدایا ...🥹 اونقدر این خانم و آقا ذوق زده بودن اونقدر قربون صدقه ش رفتن که بیا وببین... پتو رو دادم کنار گفتم ببینید پاش توی گچ ، مشکلی ندارین؟؟ گفتن نههههه .... چیزیش نیست پسرمون مشکل چی داشته باشیم... آقای عابدشاهی همون لحظه وارد دفتر میزبان شدن و تا اون خانواده رو دیدن از من پرسیدن کدوم بچه رو معرفی کردی؟؟؟ گفتم پیروز 🫣 لبخند زدن ولبخند ایشون مهر تایید بود ☺️ ✅️ خدا رو شکر اون روز با همه ی استرس و بدو بدوهاش یه آخیش از ته دل داشت که همه ی بچه ها سروسامون گرفتن. هر سه شیرخوارگاه تخلیه شد. در این یک سالی که به تیم بهرویش تهران ملحق شدم، با وجود اینکه همکاری با سه شیرخوارگاه استان تهران به دلیل حجم بالای کار ، تلاشی مضاعف می‌طلبید، ما همه توان مون گذاشتیم تا هیچ کودکی در شیرخوارگاه و بدون آغوش امن نمونه. خدا قوت به همه همکارانم و خانواده‌های عزیز میزبان که همچون همیشه، نقطه‌ی امن این فرشته‌ها بودید. آرزوی آرامش و سلامتی برای همه شما دارم. انشاالله هرچه سریعتر در پناه خدا و امام زمان آرامش به کشورمون برگرده و توفیق اینو داشته باشم که از تک تکتون حضوری تشکر کنم.🙏 روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi