🔵 جنگ رمضان (قسمت اول)
گفته بودن مامان های میزبان روایتی از روز شروع جنگ بگن، حالا منم بعنوان عضوی از کادر اجرایی بهرویش میخوام از حال و هوای اون روز بگم.
اون روز دومین مراجعه م نیومده بود ، برای پیگیری و انجام یکسری کارها از بخش نیلوفر اومدم بیرون، توی آسانسور بودم که خانم دکتر رئیس شیرخوارگاه رو مضطرب دیدم.. نگرانی دکتر توجهم رو جلب کرد چیشده؟؟ برای کسی اتفاقی افتاده ؟؟
گفت : متاسفانه اعلام کردن جنگ شده و باید سریعا بچه ها رو ببریم پناهگاه....
مات زده نگاهش کردم ، یعنی چی؟؟؟
جنگ؟؟؟؟
دوباره ؟؟؟؟
خدایا رحم کن خودت رحم کن به همه مون.
رفتم اتاق بهرویش
نگاه کردم به همکارهام
همه سکوت کردیم و با نگاه بهم تایید دادن که چه اتفاقی افتاده.
توی چند دقیقه برنامه ریزی ها شروع شد.
چندتا خانواده داریم؟؟؟
کیا میتونن همزمان میزبان دو تا کودک باشن؟؟؟
چندتا پرونده کمیته نشده؟؟؟؟
پرونده های جاری کدومان؟؟؟؟
بچه های آمنه چی؟؟
چندتا خانواده متقاضی بچه بزرگسال داریم؟؟؟
سریعا سه تا تیم شدیم
یه عده شیرخوارگاه آمنه پیگیر معرفی کودک شدن...
یه عده رفتن شیرخوارگاه رقیه...
من و چندتا از همکارا موندیم شبیر.
خانم دکتر اومدن گفتن برین پایین کمک پرسنل بچه ها رو جابجا کنیم.
برای اولین بار بود پایین ترین طبقه مرکز رو میدیدم.
وارد شدم در حد چند دقیقه ای فقط نگاه کردم فقط نگاه....
خدای من گناه این طفل معصوم ها چیه؟؟؟ چیو خودشون انتخاب کردن؟؟ به وجود اومد نشون رو؛
اینجا رو ؛ جنگ رو ؛ چیو؟؟؟؟
ادامه دارد...
روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند ۱۴۰۴
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت دوم)
گوشیم زنگ میخورد...
خانوادم بودن و نگران...
صدای انفجار میشنیدم ...
پاهام بی رمق بود...
برای اینکه مادرم نگران نشه گفتم هیچی نیست من هیچ صدایی نشنیدم خیالتون راحت باشه
من جام امنه.😥
ایستاده بودم یه گوشه به بچه ها نگاه میکردم . رمق هیچ کاری نداشتم .
صدای گریه یکی شون شنیدم سرمو چرخوندم دیدم یه پسر کوچولو
توی کریر داره گریه میکنه و یکی از پاهاش توی گچ.
خواستم برم بغلش کنم اما ترسیدم شاید نتونم ... چند ثانیه ای گذشت ، نگاهش کردم و با هر صدای گریه ش ضربان قلب من تند تر میزد، بغل میخواست ، آغوش میخواست
خدایا من سرتا پا پر از اضطراب بودم چه جوری میتونم بغلش کنم😰
نه کار من نیست پرستار الان میاد آرومش میکنه...
اما...
دلم طاقت نیاورد..
کفش هامو در آوردم و رفتم کنارش نشستم ، یکم کریر تکون دادم اما ساکت نشد ، از مربی پرسیدم میشه بغلش کنم ؟؟؟ پاش درد نمیگیره ؟؟؟
گف نه بغلش کن
برداشتمش و چند ثانیه گذشت
و آروم شد.
پیروز فقط آغوش میخواست.
دیدم صدای گریه یه کوچولودیگه میاد که لباس سرهمی سفید تنشه.
استرس منم کمتر شده بود ، پیروز هم آروم بود.
پیروز گذاشتم توی کریر و رفتم سراغ اون کوچولو ، بغلش کردم گرسنه بود ، ماشاالله همه ی شیرش روهم خورده بود😄
همزمان به پسر تپلوی سبزه رو گذاشته بودم روی پام تا بخوابه .
برای چند دقیقه یادم رفته بود توی چه شرایطی هستیم.
داشتم تو ذهنم دنبال خانواده میگشتم براشون ، کدوم کودک به کدوم خانواده معرفی کنیم؟؟
پیروز اصلا شرایط میزبانی داره یا نه؟؟
ادامه دارد...
روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند ۱۴۰۴
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت سوم)
آقای عابدشاهی (مدیریت بهرویش) بهم گفتن پیگیر باش یه خانواده بیاد برای کودکی که کلاب فوت ِ.
گفتم پیروز میگین؟؟؟
گفتن بله .
با خانم شجاعی به چندتا خانواده زنگ زدیم،چون شرایط بچه کمی خاص بود و پیگیری پزشکی هفتگی داشت و توی اون شرایط ممکن بود بیشتر خانواده ها از تهران خارج بشن، میزبانی پیروز سخت تر بود.
توی یه لحظه یهو یادم افتاد به یکی از خانواده ها زنگ بزنم، اول خواستم با آقای عابدشاهی مشورت کنم.
از این اتاق به اون اتاق دنبالشون گشتم اما نبودن...
تماس گرفتم جواب ندادن..
گویا برای کار یکی از همین فرشته ها رفته بودن خارج از مرکز.
صدای انفجار اومد 😰
خانم دکتر با صدای بلند گفتن کنار پنجره ها نمونید.
قلبم لرزید خدایا اکثر بچه ها رفتن و پیروز هنوز مونده.
سپردم به خود صاحبش و بسم الله گفتم و رفتم پیش خانم دکتر امان آبادی ، شرایط پزشکی و مددکاری پیروز پرسیدم .
برای اولین بار بدون مشورت با آقای عابدشاهی ، کاری انجام میدادم .
زنگ زدم به خانواده متقاضی
و شرایط کودک بهشون توضیح دادم، پذیرفتن و گفتن همین الان حرکت میکنیم.
کمتر از نیم ساعت خودشونو رسوندن ...
بی وقفه رفتیم دفتر میزبان و من معرفی شون کردم.
انقدر این خانواده بزرگوار بودن که بدون اینکه پیروز ببینن سریع صورت جلسه رو امضا کردن ، گفتم میخواهید اول ببینیدش؟
گفتن خب الان میاد
بغلش میکنیم پسرمونودیگه.☺️
چند دقیقه ای گذشت و همکار شیرخوارگاه پیروز آورد و
گذاشت تو بغل خانم...
ادامه دارد....
روایت همکار/خانم زینب سودمنداسفند ۱۴۰۴
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔵 جنگ رمضان (قسمت آخر)
چند دقیقه ای گذشت و همکار شیرخوارگاه پیروز آورد و گذاشت تو بغل خانم.
خدایا ...🥹
اونقدر این خانم و آقا ذوق زده بودن اونقدر قربون صدقه ش رفتن که بیا وببین...
پتو رو دادم کنار گفتم ببینید پاش توی گچ ، مشکلی ندارین؟؟
گفتن نههههه ....
چیزیش نیست پسرمون
مشکل چی داشته باشیم...
آقای عابدشاهی همون لحظه وارد دفتر میزبان شدن و تا اون خانواده رو دیدن از من پرسیدن کدوم بچه رو معرفی کردی؟؟؟
گفتم پیروز 🫣
لبخند زدن ولبخند ایشون
مهر تایید بود ☺️ ✅️
خدا رو شکر اون روز با همه ی استرس و بدو بدوهاش یه آخیش از ته دل داشت که همه ی بچه ها سروسامون گرفتن. هر سه شیرخوارگاه تخلیه شد.
در این یک سالی که به تیم بهرویش تهران ملحق شدم، با وجود اینکه همکاری با سه شیرخوارگاه استان تهران به دلیل حجم بالای کار ، تلاشی مضاعف میطلبید، ما همه توان مون گذاشتیم تا هیچ کودکی در شیرخوارگاه و بدون آغوش امن نمونه.
خدا قوت به همه همکارانم
و خانوادههای عزیز میزبان که همچون همیشه، نقطهی امن این فرشتهها بودید. آرزوی آرامش و سلامتی برای همه شما دارم.
انشاالله هرچه سریعتر در پناه خدا و امام زمان آرامش به کشورمون برگرده و توفیق اینو داشته باشم که از تک تکتون حضوری تشکر کنم.🙏
روایت همکار/خانم زینب سودمند اسفند۱۴۰۴
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
آتنای عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
سلام حالتون خوبه؟
من قبلا خیلی درباره طرح شما با همسرم حرف میزدم
تصمیم گرفته بودیم اگه عمری بود به بچه ها خیری برسونیم
چون فعلا فرزند اول خودمون یک ساله ست و مقداری برامون سخت بوده میخواستیم صبر کنیم دخترمون بزرگ تر بشه...
حالا اما همسرم دو روزه زیر آواره😭 پیداش نمیکنیم😭
نذر کردم ۳ تا بچه یتیم رو بیارم، بیشتر از دختر خودم بهشون رسیدگی کنم
اگه خداوند توان بده
نذر کردم همسرم سالم پیدا بشه انشاءالله...
برای سه تا بچه یتیم پدر مادر بشیم😭😭
مثل معجزه است ولی میشه دعا کنید براش....
🥺🥺🥺
_ سلام وعرض ادب
_ ببخشید مزاحم میشم...
_نگران همسرتون بودیم که زیرآواربودن ...
_خبری ازشون شد؟
_سلام و رحمت
_قسمت این بود از یک بچه یتیم مراقبت کنم بجای ۳ تا...
_همسرم شهید شدن 🥀
راهت ادامه دارد ای شهید 🇮🇷 🌱
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اولش میترسیدم 😥
گفتن جنگ شده...
آمریکا مدرسه ی بچه هارو زده🥀
بابام میگفت اون بچه هامثل من بودن 😔
فقط رفته بودن مدرسه درس بخونن 🥺
دشمن ما بچه هارو زد😭
رهبرمون رو زد💔
ازاون روز بود که با مامان و بابا
هرشب رفتیم توخیابون ها ✌️🇮🇷
زندگی هنوز ادامه داره 🌱
حتی وقتی دفترها سوخته باشن✊️
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
زینب عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
اسمش شده خوش خنده 🥰
همه زنگ میزنن که حال خوش خنده رو بپرسن...
هم جویای حال خودش هستن
وهم برای خانوادش دعامیکنن که انشاالله اتفاقی براشون نیفتاده باشه.
آخه خوش خنده بازپیوند هست.🥲
کسایی این حرف هارو میزنن که وقتی اولین مهمونمون عاقبت بخیر شدو رفت پیش پدر و مادرش
( فرزند خوانده شد) مدام مارو شماتت میکردن که این چه کاریه؟؟؟؟😏
میزبانی هم شد کارخیر!!!!
روحیه تون داغون میشه!!!!☹️
وابسته میشین🤦♀️
ولی حالا میگن خوب کردین👌 تنهایی روی اون تخت های آهنی شیرخوارگاه دلش میگرفت🥺
دیگه برای همه جا افتاده که فرزندان و اموال ما وسلیه آزمایش ماهستند و هرزمانی که خدا بخواد میتونه باز ازمون پس شون بگیره
(انشاالله خدا نگهدار تمام عزیرانمون باشه) 🤲
روایت مادر میزبان
مامان خوش خنده☺️
اسفند ۱۴۰۴
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
خدیجه عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت اول)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
«خاله روحزمین، فرشتهای میزبان، در میانِ راه زندگی من»
«به نام الودود، آنکه خود عاشق است و آفریننده حلقه عاشقان»
میخواهم داستان زنی را بازگویم که ردّ پای مهر او همیشه در جانِ من جاری است.
داستانی برگرفته از حقیقتِ زندگیام، اما نه بهعنوان خاطره یا گزارش روزها، بلکه بهمنزله روایتِ یک نفْس، که عشق و ایمان ِزنی و زنانی، آن را دگرگون ساختند.
این نوشته، نه صرفاً داستان موفقیت یک فرد، بلکه روایت «اثر واقعی خانواده، مهر و محبت انسانی» است؛ که نشان میدهد چگونه حتی چند ماه، محبت خالص در زندگی کودک میتواند مسیر زندگی بزرگسالی او را بسازد.
روزی در کودکی، مهمان خانهای شدم و آنان میزبان پر مهر من. خانهای آکنده از رحمت و صبر؛ خانهای که خاله روح زمین با نگاهی مادرانه، آن را اداره میکرد. در آن خانه برای نخستین بار، عشق را در معنای الهیاش یافتم: من در آن خانه فقط مهمان بودم و آنها عاشق،که نه تملک بود و نه توقع، بلکه پرتوی از «الرحمن» و «الرحیم» بود.
آن تجربه، نجوایی شد در جانم.
امروز، آن کودک دیروز، زنی است استوار و آرام؛ مادری عاشق و همسری صبور که با الهام از همان عشق، ردّ نور را دنبال میکند.
آن کودک دیروز، اکنون در مسیر تحصیل و شغل قدم گذاشته و اگر تا قلههای دانش گام برداشته، همه برآمده از همان ایمان، دلبستگی و اعتماد نخستین است، اعتمادی که آن فرشته مهربان در قلبش کاشت.
این داستان، روایتِ تجلیِ «اسماءالحسنی» در دل انسانهاست؛ روایتی از اینکه چگونه یک نگاهِ مهربان، یک آغوش امن و یک حضور الهیمنش، میتواند سرنوشت انسانی را دگرگون کند و نوری در نسلها برافروزد.
این نوشته، تلاشی است برای بازآفرینی آن سیر روحانی؛ برای گفتن اینکه محبت خالص و حضور مهربان یک میزبان عاشق، چگونه میتواند تقدیر را تغییر دهد، انسانی را زنده کند، ایمان به خداوند را سرشار سازد، خدا را در چهره انسانها نمایش دهد و الهامبخش عشق و اعتماد در نسل بعد باشد.
نوشته من، نامهای است از کودکی که در چهل سال قبل، مهمان خانوادهای مهربان بود و امروز خود میخواهد چراغی برای دیگران باشد.
یکی بود و جز او هیچکس نبود.
در آسمانها، یه خدا بود، که خالق همه چیز بود، خدای مهربون همه خلقت را برنامهریزی میکرد.
در زمین، درختها بودند، گلها و انسانها. اما این زمین به یه روحِ بزرگ و بزرگوار نیازمند بود. زمین برای زنده شدن، برای رشد کردن و پا گرفتن، روح میخواست.
زمین دوست داشت برای روزهای سرد و برفی که آدمها یخ زدهاند، یه روح مهربان بیاد و آدمها رو گرم کنه.
اینجا بود که قدرت مطلق با اسم «یا خالق» خودش، خاله روح زمین را آفرید.
داستان، قصۀ من است. داستان میزبانی و مهماننوازی خالهای مهربان، برای دخترکی دو ساله در 40سال قبل.
در چهل سال قبل در شهر حافظ و سعدی، به یکباره روح و قلبم، پدر و مادرم را از دست دادم. کودکی غریب در شهری ناشناس. نه چهره آشنایی، نه دست مهربانی. بابا کجایی؟
بابا جونم همه میگن، همیشه بر شانههایت سوار بودم، مامان مهربونم، چرا ناگهان مثل پروانه پرکشیدی؟
در این زمین سرد کودکتان چه کند؟
زمین، بیروح است و شما به آسمان رفتید. من در این زمین یخزده و بیروح چگونه روزگار بگذرانم.
وقتی میترسم به کدام آغوش پناه ببرم، چه کسی با من بازی کند و برای ثانیهای مرا بخنداند تا ذرهای دردم آرام شود. من از همه دنیا میترسم.
اما اشتباه میکردم، آن دو مرا به آغوش پر مهر خداوند سپرده بودند، خداوندی که به شدت کافی است.
پروردگارم در کلام الله قول داده بود کسی را رها نمیکند و بهترین حافظ و نگهبان است. پس چه شد؟
آن زمان که کودکی تنها بودم، نمیدانستم چگونه نگهبانی میکند و بهترین حافظ است. اما هم اکنون خوب میدانم.
خداوند مهربان من، با دستهای توانا و تدبیرش، روحی را برای زمین خلق کرد و برای من فرستاد؛ خاله روح زمین.💫
من؛ کودکی دو ساله پس از آن حادثه، به شیرخوارگاه شیراز سپرده شدم، چند شب را آنجا گذراندم، در این مدت نه چیزی میخوردم و نه اجازه میدادم کسی لباسهایم را عوضکند یا حتی دست به لباسهایم بزند. کسی حق نداشت موهایم را شانه کند وگرنه همه موهایش با چنگ کنده میشد.
این کودک چقدر بیقرار است، نگهداشتن این کودک در شیرخوارگاه کار دشواری است. ای کاش خانوادهاش زودتر پیدا شوند و او را تحویل بگیرند.😮💨
✍️روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi