🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت سوم)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
.... در آن خانه برای نخستینبار یاد گرفتم که دنیا همیشه سرد نیست.
یاد گرفتم وقتی گریه میکنی، کسی میتواند بغلت کند بیهیچ وظیفهای.
او گاهی میگفت: خدایا، این بچه مهمان ماست. و من نمیفهمیدم یعنی چه، اما شاید حس میکردم مهمان بودن یعنی عزیز بودن.
هنوز هم وقتی
بوی بهارنارنج میآید 🌸🍊
حس میکنم خاله روح زمین کنارم نشسته و لبخند میزند و میگوید: «خدایا، خودت مراقب دخترم باش» آن عشق، پایه اعتمادم به زندگی شد. در آن خانه موقت، من زبان عشق را یاد گرفتم. آنها یادم دادند که عشق واقعی، آزاد و بیقید است؛ نمیگیرد، نمیچسبد، فقط میپرورد.
خاله روح زمین همیشه به بچههایش؛ دایی علی و خاله فریبا، یادآوری میکرد این کودک عزیز دل ماست، ولی یادتون باشه، در حقیقت دختر کوچولوی خداست و مهمون خونمونه، هرچی از عشق داریم به پایش میریزیم اما بیایید دعا کنیم خانوادهاش زودتر پیدا بشه. شاید پدربزرگی، مادربزرگی یا خالهای در شهر دیگری نگرانش باشند.
اما خاله فریبای من حتی با فکر بازگرداندن این دختر کوچولو اشکش جاری میشد .🥺
خاله فریبا میگه روزها روبهروی پنجره اتاق مینشستم، از آنجا حرم شاهچراغ دیده میشد، همیشه دعا میکردم، خدایا خانواده این دختر کوچولو هیچ وقت به دنبالش نیایند وخواهر همیشگی ما بشه. اما بعد یاد حرف مامان میافتادم که شاید کسی در جایی نگرانش باشه. برای همین دوباره دعا میکردم، نه خدایا خانوادهاش زودتر پیدا بشن، خانوادهاش هم حق دارن ولی قلب ما چی ؟ 💔
بالاخره بعد از چهار ماه، آن روز رسید. روزی رسید که در چشمان خاله فریبا و دایی علی، غمی نشست. آن روز خاله روح زمین لالایی نخواند. دستانش سرد بود و نگاهش پر از حرف. انگار از بهزیستی زنگ زده بودن و گفته بودن، مادر بزرگ و پدر بزرگم از استانی خیلی دور، بعد از چند ماه جستجو و نگرانی مرا پیدا کردهاند و باید به خانوادهام تحویل داده میشدم.
سه روز با حضور خاله روح زمین با مادر بزرگم و پدر بزرگم دیدار کردم تا کم کم با آنها آشنا شدم.
روز آخر دایی علی منو بوسید و همه حیاط مرا روی شانههایش چرخاند. خاله فریبا به پهنای صورت اشک میریخت .خاله روح زمینم مرا بوسید و من فقط دستانش را محکم گرفته بودم.
آن روز رفتم، بیآنکه بفهمم چرا.
شاید دو ساله بودم، اما قلبم بهاندازهی یک عمر لرزید.💔
با گذشت سالها فهمیدم آن لرزش، با همه تلخیاش، ریشههای وجودم را شکل داده، هر ریشهای برای قوی شدن باید در تاریکی و سختی فشرده شود.
فهمیدم در عمق آن جدایی، نوری بوده.
خاله روح زمین، نوری را در من روشن کرد که هرگز خاموش نشد.
محبتی در دلم کاشته شد، که هرگز از بین نرفت.
و بعدها فهمیدم هیچ عشقی در هستی نه گم میشود و نه فراموش، فقط در دل انسان دیگری ادامه مییابد.
دایی علی من اکنون مردی ۶۰ ساله است. وقتی در مهرماه 1404، روز جدایی مان را درچهل سال پیش مرور میکند با بغضی در گلو وچشمانی اشکی میگوید یکی از تلخترین خاطرههای زندگیم، رفتن تو بود. اما خوشحالم. خوشحالم که با حضور دختر کوچولو، عاشقی را به شیوهای دیگر آموختیم و ادامه دادیم.🥹❤️
خانواده فرشته مهربان جدایی تلخی را تجربه کردند، اما این زنجیر نور و عشق را ادامه دادند و پس از من، حلقه واسطی بودند برای چندین کودک دیگر. 💫
باور کردنش دشوار است، من که اکنون چیزی در خاطراتم از آن روزها نیست، ولی فکر میکنم به راستی نماینده خدا در زمین هستند. درد جدایی، دردی که هنوز بعد از چهل سال زنده است را بر خود پذیرفتند تا کودکی و کودکانی بعد از من، آرامش را تجربه کنند .
شاید ماموریت فرشته مهربان من این بوده که رحمتی از خداوند را در دل انسانهای دیگر زنده کند و چه نعمتی از این بالاتر که واسط رحمت الهی است.
کودکی که حتی چند ماه در آغوشی امن میخوابد، در ناخودآگاهش ایمان به مهربانی را میسازد.
خاله روحضمیر، با همان دل سادهاش، بذر اعتماد به خدا و دنیا را در من کاشت.
وقتی بعدها در زندگی با سختی روبهرو شدم، آن بذر، در دل تاریکیها، دوباره جوانه زد .🌱
با حضور خاله روح زمین باور کردم در روزهای سخت، از جایی که انتظار نداری، خداوند نگهبانانی را برایت میفرستد ؛ همان طور که خاله روح زمین به زمین سرد من فرستاده شد.
شاید خودش هرگز نفهمید اما عشق کوتاهش، ستون روح من شد.
من در طی این سالیان با خانواده خاله روح زمین در ارتباط بودهام، اما فقط من و نه کودکانی که پس از من مهمان آن سرای عشق شدند.
اما مادریار مهربان من میگه من از بقیه کودکانی که مهمانم بودند، بیخبرم . همه آنها حتما تا الان برای خودشان مردان و زنان موفقی شدهاند و خانوادهای تشکیل دادهاند. روز جدایی، همه آنها را به دستان خداوند سپردم و مطمئنم، حتی «چند ماه عشق»، جاودانه است.❣️
ادمه دارد...
✍️ روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
دسته گل هامون 😍
مهمون کوچولوها
سر سفره ی هفت سین ۱۴۰۵
🌱 🍎
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
برای اون کوچولوهامون که توبیمارستان هستن هم دعا کنید 🥺🙏
سهم شما یک حمد شفا به نیت تمام بیماران ،علی الخصوص
کوچولوهای بهزیستی 🌱❤️
انشاءالله شفای عاجل 🤲
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
زهرا عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi