eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.7هزار دنبال‌کننده
405 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
از روزی که رهبر عزیزمون به شهادت رسید ما تو خیابونیم تا حالا... از صبح که بیدارمیشیم دخترم میگه لباس بپوشیم و بریم مرگ بر آمریکا بگیم ✊️ تو راهپیمایی هم کلی با دوستاش معرکه میگیره😂 همه میگن بچه هارو نبر بیرون از صدا ها میترسن یا خطر داره ... ولی من‌میگم بچه های من باید از الان حب به وطن و یاد بگیرند 🇮🇷 و شجاع باشند. تا مثل وطن فروش ها به راحتی از میهن شون دست نکشند. خدا حافظ همه فرزندان مون باشه. دخترکم فرزند خوانده و پسرم فرزند زیستی ماست. 📸 عکس ارسالی ازمادر فرزند پذیر فروردین ۱۴۰۵ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
ماشاءالله به این دسته گل ها 🥹 که خیابان هارو خالی نمیزارن. یکی ازفواید طرح میزبان همینه😉 📸 عکس های ارسالی از مادران میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
اطهره جان و اسرا عزیز🌱 انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷 کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت چهارم) ✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰ زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨‍👩‍👧 گاهی خدا فقط از ما می‌خواد چند روز یا چند گام در مسیر رشد یک روح همراهش شویم، نه تا همیشه، بلکه «به‌قدر مأموریت» . خاله روح زمین من! با همه تلخی‌ها، چقدر ماموریت «الرحمن و الرحیم» بودنت را خوب انجام دادی. هستی به وجودت افتخار ‌‌می‌کند .🥰 منِ امروز، نتیجه آن آغوش دیروز آن عشقی که فرشته مهربان به من داد، به من اعتماد به زندگی آموخت. به من آموخت زندگی با همه پستی و بلندی، جای امنی است که عدالت در آن جریان دارد. حضور هرچند کوتاه مدت خاله روح زمین در زندگی‌ام پایه اعتماد به خدا را درمن شکل داده و از سویی دیگر به رابطه من با همسرم هم صلح و امنیت بخشیده است. حالا می‌توانم با دل باز عشق بورزم و بدانم که اعتماد واقعی، نه تنها کودک را پرورش می‌دهد، بلکه رابطه همسرانه و خانواده را نیز مستحکم می‌کند . می‌توانستم امروز پر از بی‌اعتمادی به دنیا باشم، اما آن عشق موقت، مسیر زندگی‌ام را روشن کرد. به همین دلیل می‌توانم به انسان‌ها اعتماد کنم، با فرزندانم رابطه‌ای صمیمی و پر از محبت داشته باشم و با اطمینان بگویم که زندگی و جهان، جایی امن و صلح‌آمیز است. سال‌ها گذشت. بزرگ شدم، تحصیل کردم، زندگی ساختم، مادر شدم. گاهی فکر می‌کنم اگر آن خانه‌ی کوچک، آن دست مهربان، آن لبخند‌های ساده نبود، شاید من هیچ‌وقت یاد نمی‌گرفتم به آدم‌ها اعتماد کنم. شاید نمی‌توانستم مادر بشوم، یا عشق را باور داشته باشم. تجربه کودکی من با میزبانی مهربان، به من یاد داد که عشق واقعی یعنی حضور، مراقبت و اعتماد، نه مالکیت یا کنترل. حالا، در زندگی بزرگسالی، این درس در رابطه‌ام با همسرم جاری شده است. امروز می‌توانم با همسرم رابطه‌ای پر از اعتماد و صلح داشته باشم و بدانم عشق واقعی، هم کودک و هم رابطه همسرانه را پرورش می‌دهد و خانواده را مستحکم می‌کند. همسرم و من مسیر زندگی را با همه سختی‌ها و چالش‌هایش تجربه کرده‌ایم، از روزهای دشوار و پرمسئولیت گرفته تا لحظات غیرمنتظره زندگی. در همه این لحظات، عشقی که از کودکی در وجودم کاشته شده بود، به من توان داد که با شکیبایی و همراهی، کنار او باشم. اعتماد من و همسرم به یکدیگر فقط در لحظات خوشی شکل نگرفت؛ بلکه در سختی‌ها و دشواری‌ها رشد کرد. من یاد گرفته‌ام که عشق واقعی وقتی معنا پیدا می‌کند که در سختی‌ها پایدار بماند، و این همان چیزی است که خاله روح‌ضمیر به من آموخت: عشق یعنی مراقبت وحضور، حتی وقتی آسان نیست. این رابطه به من نشان داده است که تجربه محبت موقت در کودکی، چقدر می‌تواند توانمندی عاطفی و اعتماد به دیگران را در بزرگسالی پرورش دهد. من یاد گرفته‌ام که می‌توان عشق ورزید، حمایت کرد و همراه بود، بدون اینکه مالک باشی و بدون اینکه انتظار بازگشت داشته باشی. و حالا وقتی به همسرم نگاه می‌کنم، می‌بینم همان اعتماد، همان آرامش و همان صلح که در کودکی در وجودم کاشته شد، به رابطه عاشقانه‌ام جاری شده و خانواده‌ای پر از مهر و امنیت ساخته است. اگر من در آن روزهای سخت زندگی‌ام، پس از تجربه جدایی از مادر و پدر، به جای چند ماه آغوش گرم‌، روزهایم را در محیط بی روح شیرخوارگاه ‌‌می‌گذراندم، چه میشد؟ آیا با آن حجم از اضطراب و غم اصلا زنده ‌‌می‌ماندم؟ نمی‌دانم . خانواده‌های واسط گاهی فکر می‌کنند «ما فقط چند ماه نگهش می‌داریم» اما حقیقت این است که آن چند ماه، گاهی تمام ستون روان یک انسان آینده است. کودکی که در خانه‌ای امن بازی کرده، وقتی بزرگ شود، جهان را جای امن‌تری می‌بیند. محبت، فقط در لحظه عمل نمی‌کند؛ در جان می‌ماند، در ناخودآگاه .... به لطف آن تجربه، توانستم در تحصیل و کار پیشرفت کنم، اما مهم‌تر از هر مدرک یا موفقیتی، درک عمیق از انسان‌ها و جامعه بود که در ذهن و قلبم شکل گرفت. زندگی‌ام به من نشان داد که تجربه یک کودک در خانه‌ای موقت، می‌تواند پایه‌ای برای درک عدالت، همدلی و نقش جامعه در پرورش انسان‌ها باشد. این درک، انگیزه‌ام شد تا دکترای جامعه‌شناسی را دنبال کنم؛ رشته‌ای که بتوانم نه فقط دانش جمعی کسب کنم، بلکه فهمم از زندگی انسان‌ها را به دیگران منتقل کنم و نشان دهم که چگونه محبت و حمایت می‌تواند سرنوشت یک زندگی را تغییر دهد. هر لحظه‌ای که درس می‌خوانم یا پژوهش می‌کنم، یادم می‌آید که این مسیر تحصیلی، از دل همان عشق و امنیت موقت آغاز شد؛ و حالا من‌، این دانش و تجربه را می‌خواهم به کودکان و خانواده‌هایی که در مسیر میزبانی هستند هدیه کنم، تا بدانند حتی یک لحظه محبت، اثر جاودانه دارد. ✍️ روایت کودک مهمان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
به عکس یسناجان که نگاه میکنم قند توی دلم آب میشه و چشمام تر🥹 دوباره یاد اون جمله معروف می افتم👈 درسته که بهزیستی جای امنی برای بچه هاست... اما کودک حق دارد تمام مراحل زندگی را در محیط خانواده زندگی کند👌 به ظاهریسناجان که نگاه میکنی میبینی دقیقا مثل یک دردانه غرق در محبت وعشق است،کیف فانتزی ،اسباب بازی صورتی دخترانه و حتی لباس تمیزش دردل طبیعت نشان دهنده ی حضور فعال ودغدغه مند یک مادر عاشق است. مادری که نه با زایمان.... بلکه از میانه ی قلبش 💔 عشق روییده🌱 عشقی مقدس ،به قشنگی یسنا ✍️ دلنوشته یکی ازخانواده های میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
❓ چرا میزبان شدید؟ چون علاقه ی شدیدی به بچه داشتن داشتیم و داریم و خواهیم داشت و محبت کردن به بچه ها برامون با ارزشه و دوست داریم سقف امن زندگیشون باشیم تا بچه ها حتی تو برهه ی کوتاهی از زندگی به جای بهزیستی طعم خونه و خانواده و پدر و مادر رو بچشن و به خنده ها و گریه هاشون بها داده بشه 🥹 ❓ اصلا از کجا شروع شد؟ از یه پست اینستاگرام که با طرح میزبان آشنا شدم دیدم یه خانومی یه نوزاد به عنوان مهمان آورده و... من هم به همسرم گفتم و ایشون هم با اشتیاق قبول کرد. ❓️چه چیزی انگیزه‌تان را محکم کرد؟ فقط و فقط محبت به بچه هایی که مثل فرشته ها پاک و معصومن و هرکدوم شون انقدر قشنگن که نمیشه ازشون چشم برداشت.و محبتی که بهشون میدی باید انقدر متفاوت و خاص باشه که بتونی بعد مدتی بسپاریشون به خانواده ی خودشون یا خانواده ی فرزند پذیر و تا آخر عمرت براشون دعای خیر و عزت و سربلندی بکنی🥺 ✍️روایت مادر میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🟢 مهمانی که نیامده برکتش رو فرستاد🥹 ما از ابتدا چراغ خاموش رفتیم جلو درطول روند اداری کارهای ثبت نام موسسه بهرویش،به هیچ کس نگفتیم که چه خبره، حتی وقتی آوردیمش خونه مون تا چند روز جایی نرفتیم تا عادات و اخلاقیات بچه رو بفهمیم ... اولین جایی که رفتیم خونه مادرشوهرم بود مادر شوهرم چون در جریان نبودن وازطرفی هم همسرم خیلی محافظه کاره بنده های خدا فکر کردن بچه ی خودمونه کلی ذوق کردن... تا توضیح بدیم که ماجرا ازچه قراره، چند دقیقه ای طول کشید و بعدش کلی خوشحال شدن☺️ چند روز بعدش رفتم خونه ی مادرم... بچه رو که دید گفت با کی اومدی خونه مون؟ گفتم با پسرم 😍 گفت دروغ نگووووو!!!! گفتم نه پسر کوچولوی خودمه موقت 🥹 قبلا بهشون غیر مستقیم درمورد طرح میزبان گفته بودم ولی همه شون هی میگفتن وابستگیش سخته وازاین حرفا... مادرم ازحضور مهمان کوچولو کلی خوشحال شد و گریه کرد و بغلش کرد خلاصه تو ۴۰ روزی که مهمون مون بود کلی همه عاشقش شدن از همسایه و فامیل و دوست و آشنا بگیر تا خودمون... 😇 ولی سعی کردیم هرجا و هر کی مارو دید این طرح رو توضیح بدیم و جا بندازیم که چقدر برای بچه ها طرح خوبیه و حتی برای خانواده ها 👌 از برکتش هم که بخوام بگم من دکترها بهم گفته بودن بچه دار نمیشم و باید از روش های کمک بارداری استفاده کنم و تخمک اهدایی بگیرم، همه بهم میگفتن بگیر ولی توی همون بیمارستان نیت کردم که اگر قراره اینجوری بچه دار بشم میرم یه بچه به عنوان فرزند خوانده میارم بچه ای که بی آغوش امن به این دنیا اومده و نیازمند آغوش پدر و مادره داشتم تلاش مو میکردم ... از درمان دارویی و اصلاح سبک و ورزش گرفته تا......
اواسط درمان بودم که با طرح میزبان آشنا شدم... تمام مراحل طی شد تااینکه رسیدیم به بازدید منزل..‌ که گفتن مسیرتون دوره باید صبر کنید ..... دقیقا روز مادر این خبر رو بهم دادن منم کلی گریه کردم و به خدا گفتم خدایا من چرا هر چیزی رو باید با صبر ازت بگیرم 🥲 تا اینکه اومدن بازدید ... کارهامون درست شد ولی یهو متوجه یه اتفاق خاص شدم خدا خواسته بود و هنوز کودک مهمان نیومده باردار شدم 🥹 همسرم گفت دیگه ازبهزیستی بچه نیاریم برای خودت سخت میشه گفتم نه من خودم از خدا خواستم و بهش گفتم چرا باید واسه هر چیزی صبر کنم ‌....حالا خدا این دوتا اتفاق قشنگ رو باهم برامون خواسته.... رفتیم برای تحویل کودک مهمان... جالب بود که سن بارداریم با سن کودک مهمان مون یکی بود و باهم تغییر میکرد و اینها نشونه هایی ازطرف خدا بود برام که قطعا خود خدا خواسته من تو این مسیر قدم بردارم و خودش کمکم کرده‌😇 از برکتش توی خونه که نگم براتون واقعا انگار رزق و روزی مارو فرشته ها میاوردن هرچی استفاده میکردیم تموم نمیشد 🥹 امیدوارم بتونم بعدها بچه های بیشتری رو بیارم و ما میزبانشون نباشیم اونا بیان و ما مهمون برکت و رزق حضورشون تو خونه مون باشیم🥲‌ ✍️روایت مادر میزبان کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi