ما نیت کردیم هر فرزند مهمانی که به منزل میاریم نذر ظهور صاحب الزمان باشه 🌱
و تا وقتی که تو خونه مونه
مهمون صاحب الزمان باشه ❤️
واسه همین وقتی اومد تمام تلاشمون رو کردیم تا به مهمون صاحب الزمان سخت و بد نگذره و اذیت نشه 🥹
📸 عکس ارسالی ازمادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در هر نفسی که میکشم...
نام شما را فریاد میزنم...
از درون قلب شکسته ام 💔اشکهایم در هر لحظهای که میریزم، خاطرات شما را به یاد میآورد....
چراغی که برای هدایت دنیا به راه انداختید هنوز روشن است ...
روشن ترازقبل 💫
به امید آن روزی که دیدار حق و عدالت به زمین بازگردد....
هر روز دلم برای دیدار با
شما تنگ است. 🥺
پدر .....
چطورشهید شدی که زندگی ات
نقطه ی پایانی نداشت واین تازه شروع بود....
شروع بیداری ملت ....
راهت ادامه دارد...
پدر شهید امت 🇮🇷🥺✌️💔
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین(قسمت پنجم)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان دردهه ۶۰ زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجود نداشت.👨👩👧
تصمیم من برای فرزندخوانده ، ادامه حلقه عاشقی بود... 💖
با اینکه من یک فرزند زیستی داشتم و زندگیام پر از خوشی و موفقیت بود، باز هم صدایی در درونم مرا فرا میخواند:« باید عشقی در دنیا تولید کنی… باید حلقهای از مهر و محبت ایجاد کنی که ادامه پیدا کند».
این صدا چیزی فراتر از نیازهای مادی، شغلی یا تحصیلی بود. موفقیتهای تحصیلی و شغلی ، حتی آن دستاوردهایی که شاید برای دیگران چشمگیر باشند ، هرگز رضایت کامل روح من را فراهم نمیکردند، زیرا فکر میکنم هیچ مدرک، مقام یا موفقیت شخصی نمیتواند جای محبت واقعی و مراقبت از یک کودک را بگیرد.
با تمام این تجربهها و عشقی که در من کاشته شد، با همسرم تصمیم گرفتیم، به یک کودک فرصت عاشقی در خانهمان رابدهیم و فرزندخوانده بپذیریم و ادامه دهنده ی زنجیر نوری باشیم که خاله روح زمین و البته بعدها مادربزرگ مهربانم در وجودم کاشتند (و البته هم اکنون بعد از آمدن دخترم به خانه متوجه شدهام، این ما بودیم که نور و عشق بیشتری را چشیدهایم و نه او) 💫
این کار برای من نه فقط یک تصمیم شخصی، بلکه نوعی سپاسگزاری و ادامه چرخه عشق است؛ محبتی که زمانی من را پر از اعتماد و آرامش کرد، اکنون میتواند در جان کودکی دیگر نیز شکوفا شود.
تصمیم من برای فرزندخوانده، ریشه در همان روزهای کودکی دارد. روزهایی که خاله روحضمیر با دستان مهربان و قلبی پر از عشق، مرا در آغوش گرفت. آن عشق، همچون بذری در دل من، سالها بعد شکوفا شد و چراغی شد برای مسیر زندگیام.
این تصمیم، تلفیقی از آگاهی، عشق و ایمان است؛ 🌱 💫 💖
ایمان به این که حتی یک لحظه محبت، یک لبخند، یک آغوش و یک حضور بیقید و شرط، میتواند سرنوشت انسانی را بسازد.
زیرا هرگاه کودکی با امنیت و اعتماد در آغوش من رشد کند، میدانم که حلقه عشق در دنیا ادامه یافته است، و این، معنای واقعی زندگی و رسالت من است....🤱
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، حضور خاله روحضمیر در زندگیام برایم تنها یک خاطره نیست؛ تجلّی یک نام الهی است.
او مهربانی میکرد بیآنکه صاحب من باشد، میبخشید بیآنکه منت بگذارد، و مراقبت میکرد بیآنکه در پی پاداشی باشد.
اکنون که به بلوغ فکری و روحی رسیدهام، میبینم او در حقیقت آیینهای از صفات خداوند بود؛
او در حقیقت، تجلّیِ اسم الرَّحمن بود؛ رحمتگستر، بیمرز، بیقید.
در صبر و آرامشش،
سایهای از الصَّبور دیده میشد،
و در پناهی که برای من ساخت، نشانهای ازالمؤمن - بخشندهی امنیت و اطمینان - حضور داشت.
در رفتار او چیزی از الربّ جریان داشت؛ همان پرورشدهندگیِ بیادعا که خدا در دل مادران و مربیان راستین میگذارد.
او هرگز نمیخواست مرا برای خود نگه دارد؛ بلکه میخواست کمک کند
ریشه بگیرم...
جان بگیرم...
رشد کنم...
و به زندگی بازگردم. 🌱 👨👩👦💖
و حالا که سالها گذشته، درمییابم او مأمور عشق بود، فرستادهای که خداوند به زندگی من فرستاد تا بیاموزم.
تا یاد بگیرم محبت واقعی یعنی بخشیدن بدون انتظار، یعنی پرورش دادن بدون تملک.
من به واسطهی این تجربه آموختم اگر عشقی در دنیا مانده، از همین دستهای ساده و دلهای مؤمن است که بیادعا میبخشند.
و من میخواهم همان مأمور عشق باشم؛ حلقهای دیگر از زنجیرهی نوری که از خدا آغاز شده و از قلب انسانها میگذرد.
میخواهم عشق را، آنگونه که از خاله روحضمیر و مادربزرگم چشیدهام، ادامه دهم.
زیرا باور دارم که هر دلی که مأمن کودکی شود، زمین را به آسمان نزدیکتر میکند.
و چه سعادتی بالاتر از آنکه انسان واسطهی رحمت خدا در زمین باشد.
ادامه دارد...
✍️روایت کودک مهان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
برید کنار برید کنار عسلی نشید 🍯
علی کوچولوی ما عسله عسل
ازتولید به مصرف😋
📸 عکس ارسالی از مادرفرزند پذیر
فروردین ۱۴۰۵
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
اینارو میخوام چیکار؟☹️
اون کفگیر ملاقه رو برام بیار که قایمش کردی 🥣🪠🪒🔨
📸 عکس ارسالی از مادر میزبان
فروردین ۱۴۰۵
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔴 شهادت کودک ۵ ساله در روستای کارخانه کنگاور کرمانشاه؛ شهیده باران صادقی
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
علاقه به بچه ها (توهرسنی که باشن) از همون اول خلقت مون تو وجود من و همسرم بود... پسر زیستی مون که بزرگ تر شد تصمیم گرفتم که برم افتخاری توی بهزیستی کار کنم.
ولی نمیشد ...آخه بچه خودمو چیکار میکردم ؟؟؟ کار خونه چی؟؟؟
توهمین فکرابودم که این وسط یه برنامه تلویزیونی دیدم که داشت راجع به طرح میزبانی حرف میزد. یکسال گذشت
تمام این مدت درموردش تحقیق کردم و برای خانواده آمادگی ایجاد کردم ،بعد از طی کردن مراحل اداری،بلاخره خدا قسمت کرد و میزبان شدیم 😊
تا اینجا خداروشکر مامان دوتا گل پسر بودم که یکیشون فرزند خوانده شده و رفته و اون یکی هنوز مهمون ماست 🥰
اولش فکر میکردم که ما داریم کارثواب انجام میدیم ولی از وقتی با این کوچولوها آشنا شدم فهمیدم
این اونا بودن که مارو انتخاب کردن و برکت ونور زندگی ما شدن 💫
این مسیر سخت ترین چالشی که داره شماتت بقیه است 🤦♀️
اینکه یه عده محدود مدام حرفای منفی میزنن ....
اگر بره چی؟؟؟
وابسته میشید ها!!!!!
به بچت فکر کردی؟؟؟؟
میدونی داری چه کاری با روحیش میکنی؟؟؟؟ و.... 😩😩😩
چیزی که انگیزه منو تو این راه بیشتر کرد تغیر ورشد چشمگیر این مهمون کوچولوها تواین مدت هرچند کم توی خانواده مون بود.
هرجفتشون روز اولی که وارد خانواده ما شدن نمیتونستن ارتباط برقرار کنن
و بی قرار بودن
اما بعداز گذشت چند روز انگار که گمشده خودشون رو پیدا کرده بودن وبه آرامش میرسیدن 🥹
این کار خودش تمرین وابسته نشدنه
وابسته نشدن به هیچ چیز دنیایی...
✍️ روایت مادرمیزبان فروردین ۱۴۰۵
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
داستان ما از اونجا شروع شد که من وهمسرم،چند سالی بود دوست داشتیم در این کار خیر (سرپرستی از کودک) شرکت کنیم... من همیشه به همسرم میگفتم من دوست ندارم فقط کمک نقدی انجام بدم،من دوست دارم در کنارش محبت هم باشه ❤️
همه چیز فقط پول نمیشه که...
سال ۱۴۰۳ بود ما شب های احیا مشهد بودیم ومن از آقا امام رضا (ع) خواستم که به من کمک کنه تا بتونم بچه ای رو به فرزند خواندگی بگیرم،ولی میدونستم نمی شه
چون من دوتا پسر بزرگ دارم ولی به آقا امام رضا گفتم من خیلی دوست دارم این کار خیر را انجام بدم...
من نمیدونم ...شما برام جورش کن🤲😢
اونشب گذشت وما برگشتیم تهران.
یک هفته از این داستان گذشت تا یک روز همسرم در اداره منتظر یکی از همکارانش بود که دیر کرده بود، علت روجویاشد ، اون بنده خدا گفت: شرمنده من یه کاری توبهزیستی داشتم نرسیدم زودتر بیام.
همسرم همون موقع به دوستش گفت: خب پس کارو ول کن..😄
فضولیه ببخشید..
بهزیستی برای چی رفته بودی؟🫣
دوستش گفت راستش ما بایک موسسه ای به نام بهرویش آشناشدیم ،که ازطریق اونا میزبان موقت کودکان هستیم و(بعد کل ماجرا رو ازسیرتاپیاز براش تعریف کرد) همسرم خیلی خوشحال شد وسریع شماره خانم همکارش رو گرفت وبه من داد وگفت با هاشون تماس بگیر وکامل پرس وجو کن ماجرا ازچه قراره!!!
من هم با ایشون تماس گرفتم و صحبت کردم وخیلی خوشحال شدم...ولی یه کم نگران بودم... به ایشون گفتم من تحمل میزبانی ندارم ...اینکه کودک یک مدت پیشم باشه و دوباره بخوام تحویلش بدم وحشتناکه😱
ایشون با من خیلی صحبت کردن وگفت فردا به شیر خوارگاه آمنه برید و....
ادامه در مطلب بعدی 👇
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
ادامه ی داستان بالا.....
و مراحل رو انجام بدید، مشاورین مجموعه بهرویش کمک تون میکنن....خلاصه فردا من و همسرم و بچه هام با هم به شیر خوارگاه آمنه رفتیم و چیزی که خیلی برام جالب بود و چشمم پر از اشک شد این بود که همه دوستانی که اونجا در موسسه بهرویش بودن مشهدی بودن و با لهجه شیرین مشهدی صحبت می کردن و این موسسه از اول از مشهد شروع شده بوده، من در اون لحظه خیلی گریه کردم که آقا امام رضا صدای من رو شنید و گره کار من رو باز کرد.😭
من تا الان میزبان هفت فرشته ای بودم که به خونه مون اومدن ورفتن و ازاین بابت خیلی خیلی
خدا روشکر میکنم 🤲 😊
✍️ روایت مادرمیزبان بهار ۱۴۰۵
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🛑📸 پوستر شهدای مظلوم🥀 دانش آموز استان قم در حملات ناجوانمردانه آمریکا و اسرائیل
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi