eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.7هزار دنبال‌کننده
405 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
🟣 روایتگری مادری مجرد 🤱 بعد از یه شیفت کاریِ سخت ۲۴ ساعته که سراسر بوی جنگ داشت و نگرانی و اضطرابِ مردم‌ ... تا منزل ۲ساعت رانندگی در پیش داشتم، در طول مسیر علاوه بر خستگی و بی خوابی ، دلتنگ و نگران فرشته نازنینم بودم که به تازگی از پیشم رفته بود و بخشی از وجودمو با خودش برده بود هزارتا سوال و خاطره در ذهنم مرور میشد و لحظه به لحظه دلتنگ تر و بی تاب تر میشدم . در مسیر چندین پمپ بنزین خلوت بود ولی برای اولین بار اصلا حوصله و توان بنزین زدن نداشتم و تصمیم گرفتم برای هماهنگی مهمانی افطار یه سر به بهزیستی بزنم و بعد برم خونه و استراحت کنم... نزدیک ساعت ۱۰ وارد بهزیستی شدم حس عجیبی در فضا حاکم بود طولی نکشید که فهمیدم دقایقی پیش به کشور نازنین مون حمله شده پاهام سست شد و روی صندلی نشستم خدایا خودت کمک کن . مسئول بهزیستی پرسید نگران خانواده تون هستین ؟ عزیزی در مناطق آسیب دیده دارین؟ یهو یادم افتاد اصلا به فکر خانوادم نبودم همون لحظه فکرم رفته بود پیش بچه های بی پناه شیرخوارگاه من تمام شیرخوارگاه های تهران رفته بودم ، همشون باهم اومد جلوی چشمم ، گفتم نه اونا انشاالله سالم هستن نگران بچه ها هستم چی میشن ؟ الان باید چه کار کرد ؟ مسئول بهزیستی گفت بذارید تماس بگیرم احتمالا میگن برین بچه هارو تحویل بگیرین... ولی تمام تلفن ها قطع بود و دل آشوب ما بیشتر و بیشتر میشد... باخودم گفتم یه پیام به عزیزان بهرویش ارسال کنم به امید اینکه لحظه ای اینترنت وصل بشه و شاید پیام من هم دیده بشه و بعد حرکت میکنم. خدا خودش کمک میکنه... خداروشکر بلافاصله پیامم ارسال شد و جواب پیام هم اومد که اگر میتونید بیایید شیرخوارگاه...ولی متاسفانه بنزین نداشتم ترافیک هم سنگین شده بود. رفتم منزل ماشین پدرمو که مقداری بنزین داشت برداشتم و به همراه برادرم راهی شدیم ، بعد کلی ترافیک نزدیک ساعت ۱ رسیدیم و در کمال ناباوری ازدحام خانواده هایی رو دیدیم که همگی اومده بودن در این شرایط آغوش امنی بشن برای این فرشته های نازنین... در سریع ترین زمان ممکن خدا یه دختر و پسر نازنین مهمون خونه مون کرد. دختر قشنگی که مسئولین شیرخوارگاه معتقد بودن ارتباط نمیگیره و خیلی بی تابی میکنه به محض نشستن در ماشین تو بغلم آروم شد و دیگه جز خنده های قشنگ و شیرینش چیزی ندیدیم... فرشته هایی که در این ایام معجزه های زیادی به خونه مون آوردن که اگر نبودند معلوم نبود حال و روز اعضای خانواده چی میشد آیا با این خبرهای ناگوار باز هم سرپا میموندن یا نه ؟ دیگه این روزها با حضور شیرین و پربرکت کوچولوهامون در فضای منزل ما فقط امید هست 🌱 و استقامت و افتخار به این کشور ، به مردم ، به رزمنده ها ، به کادر درمان به هلال احمر ، به تک تک انسان هایی که خون ایرانی در رگهاشون به جوش اومده و قلبشون برای کشور و مردموشن میتپه و صدا و لبخند دختر و پسر عزیزم که لحظه به لحظه بهمون یادآوری میکنه زندگی در جریانه و آینده قطعا قشنگ خواهد بود، بعد از گذشت این ایام منی که یک مادر مجرد هستم و به لطف خدا و با حضور این فرشته ها طمع شیرین مادر بودن چشیدم تازه این حقیقتو به معنای واقعی لمس کردم که این ما نیستیم که از این هدیه های آسمانی نگهداری و مراقبت میکنیم و آغوش امنی براشون هستیم بلکه خداوند پشت و پناه ، مراقب و نگهدار همه ی ماست و با عنایت خداوند این فرشته ها آغوش امنی برای ما شدند... دیگه نگران دختر قشنگم نیستم چون که به آغوش گرم خانوادش برگشت چراکه خدای بزرگ همیشه پشت و پناهش هست و براش بهترینهارو رقم میزنه بخشی از قلب من همیشه پیشش میمونه❣️ ولی با وجود خدای مهربونی که همیشه هست دلم آرومه . ایران عزیزتر از جانم مطمئنم که همیشه پیروز خواهی بود اما امیدوارم به زودی زود در جشن پیروزی ات شرکت کنیم و همگی باهم آماده بشیم برای جشن بزرگ ظهور.🇮🇷✌️ ✍️روایت مادرمیزبان اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمه زهرا بازمانده حادثه حمله به ساختمان مسکونی در بندرعباس است که مادر و مادربزرگش به شهادت رسیدند آقا امدادی اومد نجاتم داد💔 ‌ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🟣 کوچولوهای نیازمندبه درمان 👶 دبیرستانی که بودم، برای رفت و آمد به مدرسه باید از جلوی شیرخوارگاه شبیر رد میشدم. همیشه به پنجره های شیرخوارگاه نگاه میکردم، تو دلم میگفتم یه روز یکی از شما رو میارم بیرون. سالها از ازدواج مون گذشت و به خواست خدا بچه دار نشدیم دیگه بهانه ای نبود و همسرم راضی شد به آوردن بچه. توی این سالها از طریق تلویزیون با آقای عابدشاهی و بچه های نیازمنددرمان موسسه بهرویش آشنا شده بودم. ماموریت دوم راضی کردن همسرم برای آوردن کودک نیازمند درمان بود خداروشکر پذیرفت، دختر اولمون رو که مبتلا به هپاتیت سی بود آوردیم خونه خودش. و خوشبختی ما با حضورش کامل شد... دو سال گذشت و تصمیم گرفتیم فرزند دوم مبتلا به هپاتیت رو بیاریم همه کارهامون رو کرده بودیم و منتظر تماس از طرف بهرویش بودیم ... اما نهم اسفند ۱۴۰۴، صدای انفجارها شدوع شد. خدایا دوباره جنگ ... همون لحظه ذهنم رفت پیش بچه های شیرخوارگاه، یادم افتاد جنگ ۱۲ روزه شیرخوارگاه ها رو خالی کردند پیام دادم به مددکار زحمت کش بهرویش خانم بهروان فر گفتم من هم شرایط میزبانی دارم کمی بعد تماس گرفتند: "پسرمون بیمارند، هپاتیت دارند، هنوزم امکان میزبانی دارید؟ وقتی رسیدیم شیرخوارگاه گفتن همه بچه ها رفتند و فقط ۲ تا دیگه مونده، که هردو نیازمند درمان بودند روز سختی رو میگذروندیم چون بیت رهبری رو زده بوند، تمام وجودم بیقرار بود، اما خدا خواست پسرم مهمون کوچولومون قرار دلم بشه، انگار قراربود تلخی اون روز رو با حضور شیرینش برامون قابل تحمل کنه. تو این شرایط جنگی نور خونه ما و داداش کوچیکه ی آبجی جونش باشه.
حال و هوای اعضای خونه رو کلی عوض کنه(تازه همچنان در حال تقدیم هدیه به آبجی جونشه تا بیشتر با هم دوست بشن🥴) لبخند این دو تا وروجک تمام غمها و غصه های این روزها رو التیام میده، ما هم همه تلاشمون رو میکنیم خاطره و حس و حال بدی از روزهای جنگ تو ذهنشون نمونه به نظر ما اینها در بدو ورود به دنیا دُنگشون رو توی تحمل سختی، تنهایی و غریبی پرداختند. ✍️ روایت مادر میزبان اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
ضریح میقولی؟ پسر ما عاشق گرفتن ضریح هست‌... بگیره هم دیگه ول نمی کنه ... گمونم حاجت داره 😁 اگه کسی هم جلوش باشه همه رو می زنه کنار که زودتر برسه به ضریح😅 ✍️روایت مادرفرزند پذیر بهار۱۴۰۵ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi