🌵 گرگل نیستی خارهم مباش (قسمت اول)
کارهای فرزندخواندگی امیرعباس رو به پایان بود، دیگه داشتیم حکم آخر دادگاه رو میگرفتیم ومیرفتیم دنبال شناسنامه ش
تو همین اوضاع احوال دکترش به یه موضوع مشکوک شد و گفت باید آزمایش ژنتیک بده.
البته قبلش دکتر گفته بود سی پی مغزی و عقب مانده ی ذهنی هست که ما با آگاهی کامل به مشکلاتش جلو رفته بودیم.
آزمایش انجام شد....
و معلوم شد امیرعباس مبتلا به دیستروفی مایوتونیک هست نوعی بیماری ژنتیکی....
که مادرزادی هست و پیش رونده
و درمان نداره...
عضله های بدن رو درگیر میکنه و از کار میندازه..🥺
یعنی در نهایت کلا از دست و پا میوفته 😔
متاسفانه اطرافیانمون متوجه این موضوع شدن ....
تلفن ها شروع شد...
میدونید دارید چیکار میکنید ؟
تا شناسنامه ش رو نگرفتید ببرید پسش بدید🤦♀️
اون بچه همین جور کوچیک که نمیمونه ،بزرگ میشه....
سنگین میشه....
چه جوری میخواید بلندوکوتاهش کنید ؟
باید براش پرستار بگیری...
میدونید هزینه ی پرستار چه قدره ؟
میدونید هزینه ی پوشک چه قدره ؟
و چه قدر از این میدونید میدونید ها
😱😱😱
و مایی که با خونسردی فقط گوش میدادیم و تو دلمون تصمیم مون رو گرفته بودیم...
و جالب اینجا بود هر کسی که نصیحت میکرد،
دستش حسابی به دهنش میرسید
و الحمدلله وضع مالی خوبی داشتن
یه دونه از اون آدما نگفت که :
دمتون گرم که نگهش میدارید...
" شما نگه دارید من هزینه ی پوشک شو میدم "
شما نگه دارید،من هزینه ی پزشکش رو میدم...
خداشاهده مدیون هستید فکر کنید من از کسی توقع دارم !!!
نه اصلا ....
امیدوارم منظورم رو متوجه بشید
منظورم به حرف زدن آدم هاست
اگر یکی داره یه کاری رو انجام میده
چرا شما مانع میشید ؟
به جای مانع شدن و منصرف کردن طرف کمکش کنید ( مالی نه )
دلی 💔
من یه مدت کاملا خونه نشین شدم
البته الانش هم هستم ...
هرجا میرفتیم ( پارک/هیأت/ زیارت )
یه تعداد بچه بودن که از امیرعباس میترسیدن و گریه میکردن
و مادراشون با بی رحمی میگفتن چیه از این بچه میترسی؟؟؟
یا بعضی بچه ها مسخره ش میکردن
بهش میگفتن دست تو دهن دست تو دهن ....
یا یک مادر از اقوام می اومد بهم میگفت پسرم شب خواب امیرعباس رو دیده که میخواسته با دندوناش اونو بخوره و از اون به بعد شب ادراری گرفته ( اتفاقا امیرعباس خیلی خوشگل و بامزه و دوست داشتنی هست ولی به خاطر فرم صورتش اکثر بچه ها باهاش به مشکل میخورن )
و من به قدری ضعیف بودم که فقط و فقط گریه میکردم 😔😭
نبود این فرهنگ تو جامعه واقعا عذاب آوره
ببخشید چشمتون رو درد آوردم
دوست داشتم این مطالب رو به شما هم بگم و من تو این دو سال
چه درس هایی که نگرفتم ....
همش تجربه س واقعا 👌
حتی برای خود من
که تو این جور موارد به جای
نصیحت همدل باشم . ❤️
اگر کاری از دستم برمیاد براش انجام بدم ،اما اگر نمیتونم ،حداقلش این هست که سکوت کنم و مواظب رفتارم باشم 🤫
اگر فرد یا بچه ی معلول تو جامعه میبینم نگاهم رو بهش خیره نکنم ترحّم نکنم...
به بچه هام یاد بدم با افراد معلول یا کم توان چه جوری برخورد کنن
و ما چه قدر به این فرهنگسازی ها احتیاج داریم.
ادامه دارد...
✍️ روایت مادر فرزند پذیر
#کودک_نیازمند_به_درمان
#فرزند_خوانده
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
سمیراجان و ریحانه ی عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین
(قسمت آخر)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان دردهه ۶۰ زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجود نداشت.👨👩👧
پیام برای خانوادههای امروز
(شما نه آغازید و نه پایان بلکه واسطه رحمت هستید)
به خانوادههای مهربانی که امروز مأموریت میزبانی را پذیرفتهاند، میگویم:
کودک مهمان شما شایددرآینده نامتان را فراموش کند، اما احساس امنیتی که از شما گرفته هرگز فراموش نمیشود.
وقتی در آغوش شما آرام میگیرد، بدنش زبان عشق را یاد میگیرد🤱
وقتی میخندد، ذهنش جهان
را امن میبیند؛
وقتی میرود، با خودش «اطمینان به نیکی انسان» را میبرد.
شما واسطهی رحمت هستید؛
نه آغازید، نه پایان...
حلقهی نوری هستید 💫
در میان راه رشد یک انسان کوچک.
و من، که چهل سال پیش «مهمان» بودم، امروز با تمام وجود میگویم:
خانهی شما هرچند موقت باشد، اثرش ابدی است.
محبتی که از دل میکارید، روزی در جهانی دیگر، در لبخند یک انسان شکوفه خواهد زد.
زیرا عشق، هرگز گم نمیشود اما عاشقی در درگاه خدا، راهی دشوار و پر از رنج است.
و در آخر میگویم:
نازپرورده نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.
خاله روح زمین یک ماه قبل، روح آسمان شد.
رفت تا آسمان هم از وجود پرعشقش بی بهره نباشه.
او میزبان پرمهری برای من بود...
برای کودکی که پر از هراس بود..
برای کودکی که به دنبال آغوشی گرم بود...
ایمان دارم، در سفری آسمانی
فرشته ها و حضرت مادر، میزبان او هستند.
فالله خیر حافظا وهو ارحم الرحمین
✍️ روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
حدود یکماه و نیم میزبان یه فرشته کوچولو بودم. 🥹
فرشته ای که آرزوی خانواده ای
رو بر آورده کرد....
روزی که بعنوان میزبان می رفتیم تا فرشته کوچولو رو بیاریم خیلی استرس داشتم. کسی که جرات نداشت تا به اون روز یه قاشق از کسی امانت قبول کنه، حالا داره یه فرشته آسمانی که از جنس بارون بود رو به امانت می گرفت...
اون روز همسرم بدلیل مشغله کاری نتونست همراهم بیاد و مجبور شدم یکی ازدوستانم رو با خودم ببرم تا اون دختر ناز و زیبا رو تحویل بگیرم. روز خیلی سختی بود، دستو پام خیلی میلرزید بطوریکه هنوز ماشینو خاموش نکرده دنبال
سوئیچ میگشتم😮💨
یکدفعه دوستم گفتم چی شده چرا اینقدر دستپاچه ای مگه اولین بارت میخوای بچه بغل بگیری؟؟؟
آخه بجز دوتا بچه های خودم من دو تا بچه های دوستم رو هم کم وبیش بزرگ کرده بودم ولی این یکی با بقیه فرق میکرد. وقتی رسیدیم شیرخوارگاه داشتم قبض روح میشدم.😩
تا اینکه یکی از خاله های مهربون یه پتو تا کرده آورد و گفت بفرمایید اینم فرشته کوچولوی شما.
به دوستم نگاه کردم و میلرزیدم. گفتم زهرا جان شما بگیر بغلت...
من میترسم از دستم بیفته.
بالاخره با ترسو لرز سوار ماشین شدیم، پشت فرمون هم میلرزیدم. زهرا گفت چی شده مگه اولین بارته که رانندگی میکنی؟
گفتم زهرا خیلی میترسم، ترس از امانتی که خدا بهم داده ...
همش میپرسیدم یعنی من میتونم امانت دار خوبی باشم؟؟؟
خلاصه سرتونو درد نیارم. اونروز تا بعدازظهر خونه دوستم موندم تا همسرم از اداره بیاد. حتی میترسیدم شیرش بدم.
وقتی همسرم اومد جرات پیدا کردم، بردمش حمام، لباس نو تنش کردم. خلاصه روزهای خوبی رو سپری کردیم.
خدا آرزوی ما رو برآورده کرده بود، یه دختر ناز به خونه ما اومده بود. تا اینکه این جنگ لعنتی آوار شد سر ایران عزیزمان.🇮🇷
هر شب دعا میکردم فرشته ی ما زودتر بره پیش پدر و مادر عزیزش. شب آخر از خدا خواستم هر چه زودتر پدر و مادرش حکم شونو بگیرند و امانت شونو صحیح و سالم بهشون برگردونم...
فردا صبحش زنگ زدند و گفتند
ختم میزبانی....
از یک طرف خیلی خوشحال بودم از طرف دیگه تو تنهایی خودم گریه میکردم 🥲که داره از پیشمون میره، به خودم همش دلداری میدادم که این فرشته میره یه فرشته دیگه به جاش میاد و خونه مون نورانی میکنه.
ولی تا الان هنوز قسمت مون نشده یه مهمون دیگه بیاد خونه ما.
ان شاالله که روزی برسه و هیچ بچه ای محروم از آغوش پدر و مادر نباشه. الهی امین.🤲
✍️روایت مادر میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
ایشون هم جوجه کوچولوی ما پرستش خانوم هستن ،که این روزهاوشب ها میادین رو خالی نمیگذاره ...جوجه کوچولوی انقلابی ما 🌸😍
الان داره فکر میکنه امشبم باید برم یا نه ؟تا کی برنامه اینه ؟اسراییل کی نابود میشه ؟🤔😌
📸 ارسالی از مادرمیزبان بهار ۱۴۰۵
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi