🌵گر گل نیستی خارهم مباش
(قسمت دوم)
الحمدالله باچالش های فراوانی که با اطرافیان داشتیم بلاخره کارهای فرزند خواندگی امیرعباس به خیر تمام شد😊 و این فرشته ی کوچولو عضوی از خانواده مون شد.
گذشت وگذشت....
چند وقت بعد دوباره پای فرشته های جدید به خونه مون بازشدولی این بار به یه شکل دیگه...
باطرح میزبان 🌱
میزبانی اولم بود...
دوتا پسر که از ناحیه ی دست و پا معلول بودن ...🥺
وقتی بیرون میرفتیم
نگاه های مردم خیلی سنگین و بد بود
جوری که حالم بد میشد و سعی میکردم نگاهم به نگاه شون نیوفته
شاید خدا میخواست بهم بفهمونه
که مادر و پدر دو قلوهارو قضاوت نکنم😞
شاید اونا هم این روزها رو میدیدن
و تحمل و طاقت اینگونه ترحّم و نگاه هارو نداشتن...
یه شب هر دوشون مریض شدن
بردیم شون درمانگاه ...
بچه ها به شدت گریه میکردن و از آدمها مخصوصا دکتر میترسیدن...
اون شب یک خانم دکتر کاملا
بی اعصابی هم قسمت ما شد🤦♀️
بهش گفتم این بچه ها از بهزیستی اومدن و مهمان ما هستن ...
بچه ها جییییغ میزدن نمیذاشتن معاینه شون کنه ...
همسرم یکی شون رو بغل کرده بود و خودم هم اون یکی رو...
به پسرم گفتم علی کمک بابا کن و
سر دارا جان رو نگه دار تا دکتر بتونه معاینه کنه ...
دکتره برگشت گفت : بیچاره علی
علی چی میکشی از دست اینا ؟
همسرم به کنایه بهش گفت این که چیزی نیست یه دونه دیگه هم تو خونه داریم...
دکتر تا اینو شنید😒
دوتا دستاش رو بالا و به طرف مون پائین آورد ( به نشانه ی خاک بر سرتون )
و حتی صداش رو هم درآورد.😐
من و همسرم و پسرم هنگ بودیم هنگ ...
به خاطر اوضاع حاکم و گریه ی بچه ها فقط رفتیم....
و من تا مدت ها به حرکت این خانم که مثلا دکتر و تحصیل کرده ی این مملکت بودن فکر میکردم...🙄
حتی به سرم زد برم و به خاطر رفتارش ازش شکایت کنم ولی بیخیال شدم 🤨
بله واقعا مخ آدم سوت میکشه
این حرکات و رفتارهارو از بعضی آدم ها میبینه...
خداعاقبت همه مونو ختم به خیرکنه
الهی آمین 🤲
ادامه دارد...
✍️روایت مادر فرزندپذیر ومیزبان
#کودکان_نیازمند_به_درمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
کف پاهامو..... 😊
مرگ برآمریکا 👊 مرگ بر اسرائیل ✊️
#جان_فدا ✌️🇮🇷
📸 ارسالی از مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
💢پاسخ سید مجید نقطه زن به درخواست دختربچه انقلابی برای موشک صورتی!! 😁
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌵گر گل نیستی خارمباش (قسمت سوم)
در میزبانی سومین کودک بودم
که در قسمتی از بدنم احساس ناراحتی و درد داشتم،با خودم
کلنجار میرفتم...
برم دکتر...نرم دکتر....
همش پیش خودم میگفتم
اگر رفتم و دکتر بهم گفت این مشکل رو داری و باید جراحی یا شیمی درمانی بشی چیکار کنم ؟
تکلیف این بچه چی میشه ؟🥺
باید برگرده بهزیستی و این خیلی بده
حالا امیرعباس رو میتونم بفرستم خونه خواهرم
ولی ریحانه چی ؟؟؟
یه شکست دیگه تو زندگیش😞
یه برگشت دیگه ...
دلمو زدم به دریا....
با خدای خودم عهدی بستم و تمام....
و بیخیال دکتر شدم....
هرچند که عقلانی نبود....
میزبانی سومین کودک به پایان رسید...
و من همچنان با همون درد دست و پنجه نرم میکردم
گفتم خوب حالا موقع ش رسید
که برم دکتر...
تا به خودم اومدم جنگ شد😰
و من میزبان کودک چهارم شدم
جنگ ۱۲ روزه تموم شد ولی...
اصلا به خاطر شرایط بچه ها و شب بیداری ها و کسلی روزها
بازم نمیتونستم برم دنبال چکاب و دکتر
دو ماه گذشت و شرایط کودک چهارم کمی بهتر شد....
به خودم گفتم :توکلتُ علی الله ✳️
میرم دکتر،هر چه از پیش خدا آیدخوش آید
ولی اگر دکتر گفت شرایطتت خوب نیست و باید
شیمی درمانی بشی به هیچ کس
هیچی نمیگم
صبر میکنم و صبر ....
تا میزبانی این کودک هم به پایان برسه
امیدم فقط به خدا بود 🤲
یک ماهی طول کشید تا جواب
انواع آزمایش ها و چکاب ها و
عکس برداری ها بیاد
و من با همون عهدی که با خدا بسته بودم
دلم گرم بود🌱❤️
نتیجه ها اومد
و در کمال ناباوری برای خودم
با اون همه دردی که داشتم
هییییچ مشکلی نداشتم🥹
و در سلامت کامل بودم
به شکر خدا
به برکت این بچه ها
و من که خوشحالترین بودم 🥰
از اینکه مهمان چهارم برنمیگشت
و تا انتهای خادمی میزبانی پیش خودم میمونه
شُکراً لِلّه
ادامه دارد....
✍️روایت مادر میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
آریناجان و سنار عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi