3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت اول)
خانواده رضایی
بهرویش
رویشی نو برای بهتر زیستن🌱
رویشی به وسعت زندگی
#کودک_مهمان
#کودک_نیازمند_به_درمان
#فرزند_خوانده
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
بعدازسالهاچشم انتظاری قراربوددخترمون فروردین به دنیابیاد،اومد اما عمرش خیلی کوتاه بود...😔💔
بعدازاون خدا ابوالفضل جانمون روبهمون دادکه شد همه ی زندگی مون،یه شهریوریه باهوش و بازیگوش...
گذشت وگذشت روزی از روزها با خانواده ی بهرویش آشنا شدیم بعد از تحقیق و تکمیل پرونده یه روز از روزهای زمستون میزبان یه کوچولوشدیم به نام زینب جان که مهمان ونو خونه مون شد😍
یه آذرماهیه خوش خنده و شیرین والبته با جیغ های بنفش 😱
حواستون باشه یه آذری رو عصبانی نکنین😂
دخترنازم کمتراز یکسال مهمان ما بود و به آغوش پرمهر خانواده برگشت❤️
از اونجایی که خونه با دختر یه صفای دیگه ای داره خدای مهربون یکی دیگه از فرشته هاش رو تو دامن مون گذاشت😍
نازگل مهمان دوم مون متولد مهرهست وگوله ی نمک😂
خودم اسفندی هستم و همسرم تیرماهی😍
خداروشکر تو هرفصل یه تولد داریم😍
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
برای ما تاریخ ورود مهمون کوچولو وتاریخ دیدارمون خیلی عجیبه👌
من وپسرم مردادی هستیم
ولی جالب برامون اینجاست که ما ۲۵ مرداد تو سایت فرزند خواندگی ثبت نام کردیم....
و پسرک مهمان مون
۲۸ مرداد ب دنیا اومده...
دقیقا ۳ روز بعد از ثبت نام ما 🥹
و بیست وهشتم آذر
که میشه سه ماه بعدش،،
پا به خونه مون گذاشت...
مارو تبدیل کرد به یک خانواده 👨👩👦👦
تا ابد ممنونم که مارو برای پدر و
مادر شدنش انتخاب کرد🥹
واینکه اولین بچه ای بود که به ما معرفی میشد و خودش هم اولین بار بود که با یه خانواده دیدار داشت و بعد از اوندیدار شیرین ورق زندگی مون عوض شد🥹
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت دوم)
خانواده رضایی
بهرویش
رویشی نو برای بهتر زیستن🌱
رویشی به وسعت زندگی
#کودک_مهمان
#کودک_نیازمند_به_درمان
#فرزند_خوانده
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ طرح میزبان (قسمت سوم)
خانواده رضایی
بهرویش
رویشی نو برای بهتر زیستن🌱
رویشی به وسعت زندگی
#کودک_مهمان
#کودک_نیازمند_به_درمان
#فرزند_خوانده
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
❇️ روزمادر (قسمت اول)
روز مادر بود رفتم تو اینستا دیدم پیج حورافود پست گذاشته
عکس یه بچه تو بغل شون بود و کپشن هم از مادر شدن دوباره شون نوشته بودن...
وقتی تا آخر خوندم متوجه شدم به طور موقت یه پسرکوچولو رو از بهزیستی آوردن
نمیدونم چرا یهو قلبم تیر کشید و برای اولین بار دلم خواست مادر همچین کودکانی باشم🥺
با اینکه اطرافیانم در همین طرح شرکت کرده بودن و از نزدیک کودکانشون رو دیده بودم ولی نمیدونم چرا این بار فرق میکرد...
قلبم شروع کرد به تند زدن با خودم گفتم مهران رو چیکار کنم میدونستم زیر بار همچین مسئولیتی نمیره
تا جایی که تونستم تو فضاهای مجازی چرخیدم و اطلاعات کسب کردم....
آخه میخواستم دست پر باهاش صحبت کنم 😰
شب که شد از سر کار اومد بهش گفتم ....واون فقط یه کلمه
گفت: نه
انقدر( نه ) ایی که گفت قاطع بود که دیگه هیچی نگفتم.....
ادامه دارد...
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واما اون فیلم 💔🥹
مینویسم به شکرانه ی حضور فرشته ای کوچک در زندگی مان👶
گاهی فرشته ها درغالب آدم های معمولی می آیندومن تورا پیداکردم...
امسال روز مادر یه جوردیگه ای به مادربودنم افتخارمیکنم
چون تو زاده ی جسم من نه...
بلکه زاده ی قلب منی❤️
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
من هرروز کانال تون رو چک میکنم
واسم جالب بود که اکثر فرشته ها آذرماه هستند😍
منم میزبان دو کوچولوی آذرماهی هستم 🥰👶
از اعضای محترم کانال پدر بزرگ خوانده خواهش میکنم با نفس های گرم شون واسه شفای علیرضا (شش ماهه)که نابیناست و نارسایی قلبی داره خیلی دعا کنند🙏🥺
✍️ارسالی ازمادرمیزبان
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
❇️ روزمادر (قسمت دوم)
با خودم گفتم شاید امروز خیلی درباره این بچه ها خوندم احساساتی شدم،فردا که ز خواب پاشم یادم میره.....
صبح که شد چشم مو باز کردم دوباره یادم افتاد😫
دوباره رفتم تو کانال پدر بزرگ خوانده ، باز کلی مطلب خوندم حقیقتا دیگه دلم داشت پرمیکشید برای به آغوش کشیدن این طفل های معصوم...
دوباره یاد ( نه ) مهران افتادم
و کل غم دنیا اومد سراغم😔
شب که از سر کار اومد این بار اجازه داد ۵تا کلمه بیشتر حرف بزنم...
ولی محکم تر از دیشب گفت زهرا یک بار بهت گفتم ... نه....
تا حالا انقدر قاطع ندیده بودمش همیشه در برابر خواسته های من انعطاف به خرج میداد ولی انگار این سری فرق میکرد اون شب هم چیزی نگفتم ولی از شب های بعد موقع چایی خوردن بهش میگفتم بیا داستان هایی که توی کانال پدر بزرگ خوانده خوندم رو برات بخونم خدایی هم بدون جبهه گیری گوش میکرد.😊
چند شب به این منوال گذشت من داستان های کانال رو میخوندم و شروع میکردم به حرف زدن و ایشون هم فقط گوش میکرد و این برای من پیشرفت خیلی بزرگی بود🤩
چند شب که گذشت گفتم میشه نظرت رو بهم بگی گفت نظرم ۵۰/۵۰
خیلی خوشحال شدم😃
میشناختمش میدونستم وقتی ۵۰ درصد راهو اومده اون ۵۰ درصد هم میاد 🏃
گفتم میشه زودتر خبر بدی بهم؟
آخه باید کاراشو انجام بدیم
گفت دو روز بهم فرصت بده خبرشو بهت میدم
اون دو روز دل تو دل من نبود❤️🔥
با خودم میگفتم نکنه یهو نظرش عوض شه و دوباره بهم بگه نه و دیگه درباره اش حرف نزنه
اون دو روز هم گذشت و شنبه رسید ظهر که شد طاقتم تموم شد منتظر نموندم شب بشه بیاد خونه بهش زنگ زدم گفتم چیشد؟؟؟
گفت ثبت نام کن🤗
بال درآوردم از خوشحالی...
به ادمین پیام دادم و افتادم تو
روند ثبت نام ...
با اینکه دختر خودم سه سالش بود ولی دلم پر میکشید برای بغل کردن یه بچه دیگه ....
حس میکردم هنوز نیومده چقدر دوسش دارم💗
کل فکر و ذکرم شده بود مهمون
جدید خونمون ....
تو ذهنم باهاش همه جا میرفتم
فکر های من تمومی نداشت ...
سه سالی بود از پاقدم دخترم
عیدها کربلا بودیم وقتی فهمیدیم با مهمان خونه مون دیگه نمیتونیم بریم کربلا آوار اومد رو سرم 😔
خودمو جمع و جور کردم و گفتم اشکال نداره قبل اومدن مهمون
یه۴ روزه میریم و میایم
ولادت آقا امیرالمومنین بود
که طلبیده شدیم....
سفرمون ۴ روزه بود و سخت...
ولی به رفع دلتنگیش می ارزید...
حالا من برای اولین بار ،روز ولادت آقا امیرالمومنین تو ایوان نجف بودم این رو از برکت عضو جدید خونه مون میدونستم....
با آقا حرف زدم گفتم قربونت برم شما بابای همه بچه هایی و همیشه از یتیم نوازیتون شنیدیم دست ما رو هم تو این راه بگیر که سربلند بشیم..
وقتی برگشتیم تهران باقی مراحل هم طی شد و دیگه لحظه شماری میکردیم که هر لحظه از طرف بهرویش زنگ بزنن که بیاید گل دختر یا
گل پسرتون رو ببرید ...
همون آقا مهرانی که اولش میگفت نه حالا پا به پای من ذوق بچه نیومده رو داشت و با جون و دل مرخصی میگرفت و میگفت ذوق دارم یه نوزاد میخواد بیاد تو خونمون😊🥰😇
با زینب کوچولو حرف میزدم و از ورود بچه جدید به خانواده مون براش میگفتم...
بهش گفتم یه بچه ای میخواد بیاد خونه مون که قراره دوستت بشه ،مامان باباش کار دارن بچه شونو میذارن پیش ما و زود هم
میان دنبالش...
دختر کوچیک من فقط یک جمله رو هی تکرار میکرد مامان لباسش صورتی باشه هااا💞
برای خودم فرقی نداشت دختریا پسرش ....میگفتم هرچی باشه قدمش رو چشمام...
ما انقدر شب و روز منتظر عضو جدید خانواده مون بودیم که روز کمیته فکر کردیم بهمون بچه میدن و میخوان ما رو سورپرایز کنندو بهمون نگفتن😆
تا یه روز صبح که همسرم سر کار بود از بهرویش تماس گرفتن و گفتن میای برای تحویل بچه؟
بال درآوردم....
دخترمو سپردم به خواهرم و اسنپ گرفتم به سمت بهرویش
رسیدم بهرویش و منتظر بچه موندم تا از پرستاری بیاد....
وقتی فهمیدم دختره ذوق کردم
نه بخاطر خودم بخاطر زینب کوچولویی که تو خونه منتظر
دوستش بوده🥹
وقتی گذاشتنش بغلم همه ی حس مادرانهای که سر زینب تجربه کرده بودم اومد سراغم🥲
یه دختر ریزه میزه با موهای پرپشت و صورتی گرد و سفید 🤩
باورم نمیشد من شدم مامان این فرشته ۲۲ روزه....
حالا اون فرشته ۲۲ روزه الان سه ماهش شده...
دوهفته بعد اومدنش بهخونه مونجنگ شد اما نور و امید ما بود
تو اون روزها 😭
وقت هایی که صدای جنگنده میشنیدم سریع فاطمه رو بغل میکردم و دست زینب رو میگرفتم و میرفتیم جای امن خونه مون...
۴۰ شب باهم تو تجمعات شرکت کردیم و برای کشورمون جنگیدیم
تو بغلم میگرفتمش و کنار خیابون پرچم میچرخوندیم...
حالا دیگه شده بود سرباز وطن🇮🇷
درسته کوچیکه و نحیف ، ولی حضورش انقدر تاثیر گذار بود که اینو از چشم های مردم متوجه میشدم وقتی تو بغلم میدیدنش و ازم تشکر میکردن بابت حضورمون💞
این دختر کوچولوی خونه مون یه جوری خودشو تو دل همه جا کرد که شبانه روز همه دارن دورش میچرخن
بابام که نوزاد دوست نداره بهش میگه تو مائده آسمونی برای من...
و کلی بغل میگیرتش ، فاطمه هم انصافا بابامو شناخته و تا میره تو بغلش با خنده هاش برای بابا دلبری میکنه...
مامانم که شده مامان دومش و نمیذاره بچه رو زمین باشه و از روز اول برای آرامش دل مادرش
الا بذکرالله میخوند🥹
دختر خاله ها و پسر خاله هاش برای بغل گرفتنش نوبت میگیرن 🤗
زینب دیگه شده مسئول شیشه و پستونکش هرجای خونه باشه میره میاره و هیچ کسم حق نداره از کنار این ها رد بشه🥲
و همون آقا مهرانی که روز اول میگفت نه ،،،
حالا شده بابای دوتا دختر فرشته که صبح به صبح باید صورت دوتا فرشته رو ببوسه و بعد بره سر کار😍
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi