شبا که میرم راهپیمایی اینجوریم که چقدر مردم غیور و خوبی داریم، چقدر کنار همدیگهایم و چقدر عاشق وطنمون هستیم اما یهو چشمم به عکس آقا میفته بعد تازه میفهمم چه خاکی بر سرمون شده و الان چرا اینجاییم،
بعد تازه به عمق فاجعه پی میبرم...
هدایت شده از شبهایروشن-
جالبه. هم داغداریم، هم ادامه دهنده، هم خون به جگریم، هم امیدوار، هم سینه سوختهایم، هم دلگرم. گردن به بالا چشمها پر اشک، گردن به پایین قلبها پر تپش. در گلو بغض، در سینه غرور. ذهنمون روشن، دلمون غصهدار. از هر مدل احساسی نیمکیلو داریم.