یادش بخیر...
اون باری که با ذوق و شوق به دیدارت آمدم انگار دنیا را بهم داده بودن و توی تمام اون لحظاتی که کنارت بودم چیزی جز سلامتی شما از خدا نمیخواستم .
یک هفته از ذوق درست نخوابیده بودم و حواس درست حسابی نداشتم .
همه اینها از ذوق دیدن شما بود ، از اینکه من توانسته بودم بیایم به دیدارت و میتوانستم ساعاتی تمام به شما نگاه کنم و در هوایی که شما نفس میکشید نفس بکشم و جوان ناکام نباشم .
از همان ورودی اول اضطراب عجیبی داشتم ، یعنی شما را میبینم ؟ یعنی جلو جا میشم ؟ یعنی آقا میاد ؟؟
وقتی وارد حسینیه شدیم نمیدانم چطور و چگونه اما به طرز عجیبی در جایگاه ویژه جا شدم و تمام آن یک ساعتی که شما آنجا بودی قربان صدقهات میرفتم و برایت لا حول و لا قوة الا بالله میخواندم تا چشم حسودانت کور شود .
وقتی به خانه برگشتیم تب داشتم درست مثل جوانی که عاشق شده و سر از پا نمیشناخت، حیران بودم ...
تو که بودی که دیده بودمت ، چقدر زیبا و عزیز بودی ، چقدر از نزدیک با آنچه در قاب تلویزیون بود فرق داشتی ، چقدر خوش قد و بالا بودی عزیز من ..
اما حالا ...
کجایی ای آرزوی محال ؟
کجایی آقای کشور دوست ؟؟
کجایی عزیز ایران ؟؟؟
این مردم مبعوث شده دلتنگ شما هستند و تنها آرزویشان این است که تو برگردی.
اصلا باور نمیکنیم که تا چند روز دیگر باید با پیکر مطهر شما وداع کنیم ، انگار خواب هستیم و هنوز منتظریم که رسانه ها اعلام کنند تو هستی.
غم تو خیلی ما را عوض کرده ، گویی صد سال پیر شدیم و توان ادامه زندگی نداریم .
حالا تو برای ما دعا کن قائد شهید، ما قرار است بعد از شما روزهای سختی را تحمل کنیم...💔
خداحافظیِ همیشگی با رهبر.. تموم شدن بساط نوکریمون.. استرس اربعین.. اینا آدمو بیچاره میکنه و من الان یه بیچارهم.