لب گور
احساس خفگی میکنم. از شدت غم و درد نفس نفس میزنم. تمام غم هایم انباشه شده اند و احساس میکنم شانه هایم از این بار بشدت سنگین میشکنند. سرگیجه میگیرم و دیدم تار میشود، همه چیز محو و تاریک است. صدای همهمه های درون سرم ساکت نمیشوند. سایه ها دور و برم با سرعت میروند و می آیند و حرف میزنند. حرف هایشان باعث میشود احساس کنم مبخواهم بالا بیاورم. حرف هایشان همانند خنجری به درون قلبم و سرم ضربه میزند، روی زمین اتاقم افتاده ام و در خون غلت می خورم. بعد از ضرباتی که بهم وارد کرده اند کنارم مینشینند و با لحنی به ظاهر پشیمان میگویند: وای من شوخی کردم واقعا درد داشت؟
حتی آنقدر ضعیف هستم که نمیتوانم ناسزا بگویم یا من نیز ضربه ای بزنم یا تلافی کنم. فقط با اشک نگاه میکنم و خون ریزی میکنم.
میخواهم جیغ بزنم اما صدایم در نمی آید. همانند جیغ زدن زیر آب اقیانوس. همانند جیغ زدن در میان مردمی ناشنوا.
این حس زره زره از درون وجود من را میبلعد. در آینه به خودم با تاسف و حسرت مینگرم. چرا کافی نیست؟ من تا لب گور رفتم
#نوشتهی_ممبر :))
-نامهی خودکشی جورج سندرز ، 25 آوریل 1972
دنیای عزیز، دارم میروم چون خسته شدهام. گمان کنم به اندازه کافی عمر کردهام. تو را با نگرانیهایت در این فاضلاب شیرین تنها میگذارم. خوش بگذرد.
و من دریافتهام وقتی کسی تو را دوست دارد،
نمیگذارد در تاریکی و رنج باقی بمانی.
من فقط یه شخصیت شاد با یه روح گمشده و غمگین دارم معذرت میخوام اگه بعضی وقتا عجیب رفتار میکنم.
یکی از بزرگترین افتخاراتم این که به هنر
سکوت کاملا مسلط هستم، حتی وقتی
که کلی حرف برای گفتن دارم...