+ چرا دیشب در حیاط خانه من راه میرفتی؟
- زخمها آزارم میدادند.
+ باید میبستی.
- این زخمها بستهشدنی نیست. میشنوی؟! کهنه است اما مرهم ناشدنیست. هر روز از آن خون تازه بیرون میآید...
خودِ حضرت حافظ میگه:
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم...
اونوقت یسریا میگن مرد که گریه نمیکنه!
وضعیت جوریه که هرروز یه آدم جدید به لیستِ چرا اینو آدم حساب کردم اضافه میشه.
متاسفانه از حوصلم خارجه. شاید بپرسید چی؟ باید عرض کنم که همه چی. هر چیزی که هست و نیست.
تو درمورد دلتنگی واقعی
چیزی نمیدونی
چون این تنها
زمانی اتفاق میفته،
که کسی رو بیشتر
از خودت دوست داشته باشی...
خیلی دوست دارم همین الان برم بیرون حال و هوام عوض بشه ولی بیرون پر از آدمیزاده
امشب تازه متوجه شدم که تو سال 1402 هیچ حرفی با دفترچه خاطراتم نزدم.. برام جالب بود!
و جالب تر از اون این بود که آخرین چیزی که تو دفترچه نوشتم از رفتن دو تا آدم مهم از زندگیم بود..
وقتی چشمی وار اون دوسه صفحه رو خوندم دیدم که خدای من!
چقدر زندگی میتونه عجیب باشه که از بد شدن و تغییر منفی کردن کسی که چندین سال باهام بود بنویسم و در مقابل از خوب و فرشته بودن کسی که همه اش چند ماه میشناختمش:»
نمیدونم چرا دارم اینارو مینویسم و اینجا میگم یا اصلا میشه به اینا گفت تجربه یا نه، ولی خب..
به نظرم ثبت کنید رفقا، میبینم خیلیا اهل نوشتن نیستن و اصلا دفترچه خاطرات ندارن، ولی به نظرم بنویسید.. دفترچه خاطرات صرفا به معنای این نیست که شما بری تفریحات و مسافرت هات و ثبت کنی.. میتونه برای این باشه که وقتی یک سال بعد یه صفحه اش رو باز میکنی، بهت یادآوری کنه که چه چیزای سختی رو پشت سر گذاشتی و از چه چیزایی تونستی بگذری:)
خلاصه همین..
بنویسید، حتی اگه قلم خوبی ندارید، بنویسید و باور کنید که دفترچه خاطرات یکی از دوستای خوبتون میتونه بشه، دوست خوبی که مثل گوی خاطرات براتون درس های گذشته رو یادآوری کنه و از خطاهای احتمالی نجاتتون بده.. همچین دوست مهربونیه دفترچه خاطرات:))
#تجربه_افا یا شاید #دلنوشته