اتاقش بوی خودکشی میداد، بغلش که میکردی بوی ناراحتی مشامت را آزار میداد، چشمانش، آه از چشمانش، برای اولین بار چیزی را نشان نمیدادند اما اگر به آنها خیره میشدی متوجه میشدی که هر شب میگریند، با وجود تمام اینها میگفت زندگی ادامه داره، نمیدانم چه چیزی در این زندگی کوفتی دیده بود که امیدوار بود، اگر از ناامیدی رو به مرگ بودی یک ساعت پای صحبتهایش مینشستی به تمام وجودت امید به زندگی تزریق میکرد، اما باز هم نمیدانم خودش چگونه با این اوضاع زنده بود؟ از بوی خون خانهاش خسته نمیشد؟
:))))
لطفا با من کمی مهربانتر رفتار کنید، من این روزها انرژی تظاهر به قوی بودن ندارم.
"چیکار کنم برات" عمیقترین جملهایه که از درون آدم میاد. خیلی عزیز و صادقانهست.
واقعا حالت چطوره؟
ذهن من: شکسته، غمگین، صدمه دیده، خسته، تنها، ناراحت، افسرده، عصبانی، نفرت، در حال شکستن، وحشتناک، توخالی، بی ارزش، ناتوان، مضطرب، گمشده، شرمنده، تلخ، ناآرام، متشنج، تحت سلطه، اشک آور، له شده، آزرده خاطر، دردناک، اشتباه، متزلزل، ترسو، محتاط، قربانی، شکنجه شده، دردمند، بی جان، سرد، کسل کننده، عصبی، ترسیده، مشکوک، بی حس، خنثی.
دهن من: خوبم.