یطور خاصی یاد گرفتم با درد خودم بمیرم!
نمیدونم چیشد..
کی همه چیز شروع شد، کی این سکوت شروع شد اما صادقانه بگم؟ یادم نمیاد حتی تو بچگیم هم با کسی حرف زده باشم!
که "وای اون روز برگشتنی از مدرسه یه آقاهه..اون روز اون دختره..اون روز اون ماشینیه و فلان فلان و فلان"
من همیشه سکوت کردم!
چه وقتی خوشحالی بیش از حد داشتم چه وقتی که داشتم از درد میمردم..
شنونده نبود؟ بود!
رفیق نبود؟ بود!
دوست خوب نبود؟ بود!
یه آدم نگران نبود؟ بود!
اما درک؟ من حس نکردم باشه!
حس اینکه مهمم برای طرف واقعا؟ شرمنده، اینم حس نکردم!
حتی میدونم الان که اینارو دارم میگم هم میدونم که اونطور که من میخوام کسی درک نمیکنه!
البته دیگه درک نمیخوام:)
حالا گیریم که درک کردن، من حالم خوب میشه؟
اتفاقاتی که افتاد، دیگه نمیافته؟
اصلا یه سوال مهم تر..
گیریم که حرفی به میون اومد و من گفتم چمه.. مگه موندگارید؟:»
همه از دم حتی خانواده، از ابتدا تا همین الان رهگذر بودید تو زندگی من و این بخاطر توجه من بوده:)
همه رهگذرایی تو زندگی من هستید که حسم بهتون کم و زیاد میشه یا میمونه و یا از بین میره بخاطر خودتون..
همه رهگذرایی هستید که در نود درصد مواقع که نگرانم شدید و خواستید حالم و بپرسید، برای جبران کارای من بوده انگار!
چرا واقعی نیستید؟ چرا نمیتونم حس کنم واقعی اید؟ چرا نمیتونم حس کنم موندگارید؟:)
البته که منطقیه.. همه رهگذرید!
#تجربه_افا