یه متن جدید نوشتم به نظرم جالب نیس اما خب میخواستم ذهنم خالی شه تا متن قبلیمو کامل کنم.
میگویند وقت رفتن،همه رد پاها را با خود میبرد؛اما تو در این حوالی،لابلای ورقهای کتابهایم،میان عطری که در خاطرم جا مانده،هنوز نشستهای.
میدانم که رفتهای،اما این «رفتن»پایان داستان من نیست؛فقط فصلی است که تمام شده تا فصلی دیگر،با نوری متفاوت آغاز شود.
من یاد گرفتم که دوست داشتن،تنها در آغوش گرفتن حضور نیست،گاهی تمرین رها کردن است برای دیدن زیباییهای جهان بی تو.
حالا من اینجا،در همین اتاق،منتظر طلوع دوبارهام؛چون میدانم که این قلب،برای تپیدنهای تازه و تجربههای ناب دیگر هنوز هم جا دارد.