هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
_این چه کوفتیه پوشیدی؟!
نگاهی به لباسم انداختم. اروم گفتم:
_مامانت گفت اینو بپوشم و بیام..!!
جدی گفت:
_بهش بگو چاوش با این بچه بازیا خر نمیشه.
اروم برگه ها رو روی میزش گذاشتم و گفتم:
_مامانت گفت اگه.. اگه نمیخوای.. برگه های طـ..لاق و امضا کن!
با ابروهای درهم رفته نگاهم کرد و یهو..🫣📵🔥❌
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ میدونی خونه ته باغ شوهرت منتظره!
با بغض نگاهشون کردم:
- میترسم ازش!
مامان لب زد:
+ آدم از شوهر خودش نمیترسه ، حالا برو
به زور منو فرستادن داخل خونه که با دیدن مرد خوش هیکلی که تو خونه بود..😳💅
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ما یه رسمی داریم! دختر وقتی 17 سالش میشه باید از بین 15 تا خواستگار که میاد یکی رو انتخاب کنه تا زنش بشه
با استرس به 15 تا خواستگار خیرهشدم و بعد یکیو انتخاب کردم که یهو صدای خشنی بلند شد..😱🔥🎀
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸