کاری روی زمین نمانده،همه چیز مهیاست برای میزبانی از میهمانان مادر،بوی چای دم کشیدهی هیئت فضای سالن را به آغوش کشیده و هر که گذرش به این سمت میافتد اولین سوالش این است،
_چی ریختید توش؟!
زبانم ردیف میکند هل و دارچین و گل محمدی را،اما دل چیز دیگری میگوید!
صدایی مضطرب نامم را میخواند،یکی از دختران شبکه ست،میپرسد
_برنامه داریم؟!
کدوم کلاسا میتونن شرکت کنن؟!
لحظه ای مکالمه ای در ذهنم نقش میبندد،
_کیارو دعوت کنیم بیان؟!
+مگه برنامه با توعه که میخوای کسی رم دعوت کنی یا نکنی؟!
_وا،با من که نه ولی با ما که هست،منظورت چیه؟!
+ما فقط خادمیم ولاغیر،صاحب مجلس یکی دیگه ست و مهموناشم خودش دعوت میکنه،هرکی با هر عقیده و پوششی اومد به من و تو ربطی نداره
دعوت شده ست،ما اون لحظه فقط خادمیم!
نگاهم به مسیریست که دختر لحظه ای پیش آن را پیمود و به انتها رساند،چایی را برای بار چندم چک میکنم که مبادا سرد شده و از دهن بیوفتد،
_خاتون وای خاتون بدو بیا بریم هماهنگ کنیم،زنگ بخوره و بچه ها برن سر کلاس دیگه نمیشه همه شونو برگردوند
به چشم بهم زدنی نمازخانه با جمعیت دختران زینت پیدا کرد،مداح شروع کرد
سخنرانی اش را کرده و روضه اش را خواند و حالا نوبت ما بود،صدای خنده از هر جهت نمازخانه شنیده میشد و حق میدادم به تک تک شان،سه نفر روی سِن ایستاده اند چه کار؟!
_یاعلی دخترا،بیاید جلو
از همگی خواهش میکنم از جاشون پاشن و بیان دورتادور سِن بایستن.
قدم ها ریز ریز جلو میآمدند و چشم ها منتظر بودند ببیند که چرا؟!
بسم اللهی زیر لب گفته و اشاره میکنم صوت را بگذارید،صدایی جز صدای خودمان همراهی امان نمیکند و این طبیعی ست.
بار دوم است که همخوانی و سینه زنی را تکرار میکنیم و حالا همراه هم داریم،اشک ها روانه شده و دل ها متصل
همین را میخواستم! همین حس و حالشان را...
کسی بر شانه ام میزند،
_میشه یه مداحی دیگه بزارید بخونیم؟! خیلی چسبید واقعا حالم خوب شد
چشمانش نم دارند و صدایش میلرزد اما زمان این اجازه را نمیدهد که بیشتر از این عزاداری امان طول بکشد،درستش هم همین است،
باید تشنه در هیئت پا گذاشته و تشنه تر برگردی و زمانی که دیگر خاک هیئت به قامتت نشست تشنه تر از تمام زندگی ات به دنبال سیراب کردن روحت از این هیئت به آن هیئت باشی،رفتن نه!دعوت میشوی...
اصلا شور هیئت به یک روز در هفته و چند ساعت کوتاهش است،به قولی نه افراط نه تفریط.
۱۴۰۴/۰۸/.....
_مسیر نور_
نگاهم به جادهایست که مبدا اش قم و مقصدش نور است و منی که راهی نورم،
هدف اصلی صیقل روح و جلا دادنش بوده و هست،به قول دوستی متولد شدن دوبارهاش.
هرچند که تکه ای از وجودم در خاک های جنوب به یادگار مانده و با ریگ هایش همنشین شده،اما چه بگویم از حقیر بودن خویش که گاهی نفس ابلیس بر کالبدم نشسته و حال با روحی آلوده و تیره راهی این سفرم.
دلی که تا یک هفته پیش مانند اقیانوس طوفانی آرام و قرار نداشت
حال قایقی مهمانش شده و خورشید بر سطح آبی رنگش دست لطافت میکشد،همینقدر آرام.
_همین اول بسم الله سیمت وصل شد؟!
بدون هیچ حرفی نگاه از جاده گرفته و به صورتش خیره میشوم و با لبخندی نیمه جان جواب خندهی دنداننمایش را میدهم،سیم هایم اتصالی کرده است که در دلم خبری نیست؟!
کلافهام و آشفته،اما درون خود!
نگاه غضب آلود خورشید اجازه نمیدهد بیشتر از این تراوشات ذهنم را همپای چرخ های اتوبوس بر کف آسفالت این جاده بکشانم و برخلاف میل باطنی ام پرده میکشم بین چشمانم و افکارم!
پناه بر کتاب میبرم که سرش را بر شانه ام میگذارد و میگوید،اجازه هست منم باهات بخونمش؟!
تا به حال کتابی از قلم این نویسنده نخوانده ام و نمیدانم چه قلمی دارد،همین را به او هم میگویم و باهم شروعش میکنیم،چند صفحه بیشتر نخوانده ایم که صدای جلویی درمیآید،
_باز دارید تک خوری میکنید نامردا؟!
+ببخشید که ردیف جلو نشستی و نمیشه کتاب و نصف کنم و تقدیم نگاهت کنم عالیجناب
میخندد و میخواهد بلند بخوانم که در اتوبوس یک حرکت نشدنیست،بحث ناموسی میشود که کتاب را میبندم،صدایش در میآید که چرا؟! و توضیح میدهم که بیاید در رابطه با چیزی صحبت کنیم که همهامان بتوانیم در آن مشارکت کنیم.
_چیزی در رابطه با فرقهی حجتیه میدونید؟!
تنها یک جواب از دهان تک تک شان خارج شد، نه!
بسم الله را گفته و شروع میکنم،گویی حالا فهمیده اند کدام فرقه را میگویم که دیگری حرف دیگری را کامل تر میکند و ادامه میدهیم و با این جمله پایان جلسه را اعلام میکنم،
البته به ظاهر،چرا که درون تک تک شان غوغایی به پا شده است.
_خلاصه که یه فرقهی خاک بر سری ان که ادعا میکنن منتظر ظهور مولانا مهدی(عج) هستن و معتقدن آقا زمانی ظهور میکنن که جامعه تو بدترین شرایط گناه قرار داره پس برای اینکه ظهور و جلو بندازن این مثلا منتظرا باید گناه و بیشتر به جامعه تزریق کنن،پس چیکار میکنن؟! میان به اسم اسلام و منتظر ظهور ترویج گناه میکنن،بعد من و شما هنوز معتقدیم فقط بشینیم پای سجاده و دعا کنیم آقامون میاد،پس کِی باید بیایم وسط میدون و کار کنیم برای سپاهش؟!
سکوت و سکوت و سکوت...
این سوال را ابتدا از خودم پرسیدهام،واقعا چه کاری کرده ام که برازندهی لقب منتظر کنار نامم باشم؟! هیچ!
کودکی را مجسم کن شیرخواره،گرسنه است و بیتابی میکند،
تا زمانی هم که مادر سیرابش نکند صدای گریه هایش بلند،
هرکسی هم سعی بر آرام کردنش دارد ناموفق است چرا که این نوزاد فقط و فقط مادرش را میخواهد!
ما گرسنه ایم اما هرچه مقابلمان میگیرند به کام میگیریم و دیگر بیتاب مادر نیستیم،در واقع ما به دنبال رفع عطش خویشیم،
اما از چه طریقی؟! فرقی به حالمان نمیکند و وای بر ما که ادعای شیعه بودنمان میشود..!
۱۴۰۴/۰۸/۲۰
_مسیر نور_
برای نماز و ناهار مهمان بروجرد بودیم و حالا چرخ های اتوبوس به سمت اندیمشک میچرخیدند تا شب را در مکانی که کلنگش به دست شهید زین الدین بر زمین نشسته صبح کرده و با برادر گمنام اردوگاه خلوت کنیم.
نگاه از آسمانی که آرام آرام خورشید را از دیدگان زمینیان پنهان و آمادهی به نمایش گذاشتن ماه است میگیرم و به صندلی کناری امنگاه میکنم،چشمانش را بسته اما بیدار است،بدون حرف سرش را به شانه امتکیه میدهم و سعی درحال ایجاد صلح میان افکار افسار گسیخته ام که به هر سو میتازند هستم که میگوید
_خاتون یادته یه بار ازت پرسیدم اون دعا اصلیه بعد ظهور و پیروزی مظلومین چیه چی گفتی؟! گفتی دعا میکنی بتونی رسالتی که به دوش داری رو به جا بیاری
حالا سوالم اینه،چطوری بفهمیم رسالتی که به دوش ماست چیه؟!
+یادته یه بار بهت گفتم وقتی جنینی بیش نبودیم و این دنیا هنوز مارو به رسمیت نشناخته بود حضرت مادر(س) روحمونو برای شیعه شدن خریدن چون یه چیزی در ما بوده که لایق حب امیرالمومنین مرتضی علی(ع) و شیعهی فرزندش محمد(عج) بودیم و همگی مون فرزند حضرت مادریم(س)،تو یکی از کتاب های خانم شکوریان هم یه چیزی خوندم به اسم اثر پروانه ای،میگفت اگه پروانه ها همگی باهم و همزمان توی یه جهت پر بزنن یه طوفان بزرگ به پا میشه،یعنی چی؟!
یعنی ریزترین کار ما اثر خودشو میزاره،چه ما بدانیم چه ندانیم،چه بخوایم چه نخوایم
خلاصه این کار ریزه ما اثر داره،هیچ شیعهای هم بی هدف و رسالت متولد نمیشه،ولی تا خودش نخواد و دنبالش نگرده رسالتشو پیدا نمیکنه،و وقتی ام پیدا کرد حواسش باید به ریز ترین کاراش باشه،چون ریزترین ها تاثیرات بزرگ میزارن.
_رسالت من چیه خاتون؟!
به چشمانش خیره میشوم،
+منتظر لقمهی آماده نباش که بزارم تو دهنت و بگم بجوش،هرچند جویدن و چشیدن مزهی اون لقمه هم زحمت داره
خودت باید پیداش کنی،باتوجه به ظرفیت و استعداد و توانایی هات.
چهره اش درهم شده و دهان به شکایت باز میکند،از سختی زندگی میگوید و اینکه گویا جایگاهی ندارد.
فقط نگاهش میکنم و از چشمانم حرف های نگفته را میخواند و سکوت میکند،حتما در ذهنش دنبال سوالی ست که توقع دریافت پاسخش را از من داشت،اما واقعیت این است هرکسی بهتر از شخص دیگری خود و ظرفیت هایش را میشناسد.
جایی خواندم که خداوند به نسبت ظرفیت هرکس رویش حساب باز میکند و چه معیاری بهتر از امتحانات الهی برای سنجش ظرفیت؟!
مسیر آماده است برای حرکت و دو توشهی راه لازم است برای پیمودنش،دقت و صبر!
۱۴۰۴/۰۸/۲۰
_مسیر نور_
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
"-
آتش میزنند عکس ِایشان را
درحالي ك ما حاضریم در راهشان
خاکستر شویم .❤️🩹
-
..."
#تعریف_کن
@farsitweets
_سلام و مرام دیرهنگام،
درستش این بود که طبق اصول برم جلو و هرشب یه قسمت از مسیرنور و بنویسم و ادامه دار باشه و تا الان تموم شده باشه و نوه نتیجه هاشم دیده باشیم🥸
آما نشد که بشه(شما بخونید توفیقشو نداشتم)
و خب دیگر میلی به ادامه دادنش در وجودم نیست🦦،
چرا که هزاران هزار حرف دارم برای گفتن که ادامهی مسیر نور بینشون گم شده.
شاید یه روزی که آدم شدم نشستم بقیه شو براتون تعریف کردم،ولی فعلا تا قبل رسیدن به اردوگاه شهید زین الدین و داشته باشید تا آدم شدن اینجانب(دلم نمیاد حذفش کنم)😶🌫
از طرفی هم لعنت بر دهانی که بیموقع بازشود که دهان یه بنده خدایی که بنده باشم باز شد و گفتم ادنا رو دیگه حذف نمیکنم،ادنا باید باشه و بمونه و قول میدم که این یکی رو دیگه تحت هیچ شرایطی حذف نکنم و فعالیتش ادامه دار باشه🥴💔.
فلذا اَدنا نفس میکشد با صحبت های یک عدد دختر معمولی دهه هشتادی علی برکت الله🦦.
اگه چندسال پیش بهم میگفتن تحمل شنیدن خبر شهادت آشناهاتو داری؟! قاطع میگفتم بله!
ولی الان دارم میبینم نه:)!
هنوز باورم نمیشه،
هنوز تو شوکم،
هنوز نتونستم براشون درست گریه کنم!
هنوز بعضی وقتا به خودم میام میبینم
دیگه نیستن:)،
رفتن تو بغل خود اهلبیت!
شوکه شدن و اینجا تجربه کردم،بقیه گریه میکردن و من سرگردون...
بقیه رخت عزا به تن داشتن و من حیرون...
آخ که میسوزه قلبم،آخ که هنوزم حیرونم،هنوزم درک نکردم،هنوزم شعله میکشم و میسوزم!
از نفهمیدنم میسوزم...
از پیدا نکردن رسالت...
آخ خدا:)
حب عباس ابن علی(ع) با جرعه جرعهی شیر مادر بر جانم نشست و شد بخشی از هویتم.
قبل از شناخت خویش
عباس(ع) را میشناختم،
به قدری برایم آشنا بود که وقتی در عالم کودکی همبازی ام سوال کرد:
سیدا از نسل امامان و همه با افتخار میگن سیدن ولی از نسل دشمنای اماما چی شدن؟ ممکنه ماهم از نسل اونا باشیم ولی به خاطر اینکه خجالت میکشیدن نگفتن؟
با قاطعیت گفتم نه! من حضرت عباس(ع) و دوست دارم،من از اونا نیستم که شهیدش کردن،ما میشناسیمش!
چشمانم به اشک نشسته بود از خیال اینکه نکند واقعا جد در جد،جدهایم از آنها بوده باشند؟! و هی غم تلنبار میشد بر گوشهی کوچک قلبم...
با داستان های مادر و پدر دربارهی غیرت و ادب قمر(ع) قد میکشیدم و هر روز در عالم خیال خود میان داستان ها زندگی میکردم،گاهی کنار حضرت سکینه(س) مشک به دست آقا میدادم و گاهی کنار نخل ها به چشمانش خیره میشدم که دشمن از غضب چشمان او به درک واصل میشد و اباعبدالله به قربان چشمان پر مهر و ادبش میرفت،هرجا زندگی به مشکلی گره ام میزد تنها پناهم حضرت عباس(ع) بود،قد کشیدم و فهمیدم فقط حب عباس(ع) کافی نیست،باید عباس وارانه زندگی کرد،
همانقدر با ادب،
همانقدر آماده باش،
همانقدر باغیرت،
همانقدر ایستادن پای امام
و
همانقدر فدایی:)...
آقاجان تولدتون مبارک،کمکمون کنید ذره ای هم که شده شبیه شما باشیم برای ولی نعمتمون...
۱۴۰۴/۱۱/۰۴
_ولادتآقاقمربنیهاشم(ع)_