_سوختن ارثیهی ماست،
مبادا برای داشتن نعمت این ارثیه،خدایی نکرده زبان به شکایت باز کنی!
هدایت شده از درباره ی ما
روزى حضرت عیسى از صحرایى می گذشت. در راه به عبادت گاهى رسید که عابدى در آن جا زندگى می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن جا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ!
اَدنا؛
_
_میگویند آدمیزاد زمانی متولد میشود که از بند این جهان دست و پا گیر رها و جام شهادت را بنوشد و ای آقای شهید ما،شهادت شروع تازهایست برای زیستن و یقین دارم که هستید و سرتان بیشتر از قبل شلوغ است،خداقوت ببخشد به روح و وقت شما که ما با حساب زمینی ها میبینیمش و شما آسمانی کار میکنید:).
بزرگ مرد ایران،آسیدعلی شهید ما،
عزیزدل و نور دیدگان کم سوی ما،
زادروزت مبارک و عمر حقیقی ات در راستای خدمت دراز باد:).
_در روز میلاد حضرت بانو،کریمهی اهل بیت، خداوند اینگونه زمین تشنه را با رحمتش سیراب میکند،گویی که دارد ورود دردانهی اهلبیتش را به این شهر به تصویر میکشد.
آری فاطمه(س) برای ما باران است بر صفحهی تشنهیدل و دختر قطرات این باران.
_میلاد حضرت بانو،نور دو دیده بر تمامی محبین اهلبیت مبارک:).
زمان:
حجم:
188.5K
_بارون،
گنجشگ و
موسی کو تقی هایی که
به رسم هر روز دارن
خداروشکر میکنن:).
خدایا،توفیق صدا زدنت وقت سحر و به مایی که اسم عبد و داریم رسمشو نه،ببخش.
_سحرگاه ۳۰ ام فروردین ماه ۱۴۰۵،
ساعت ۵:۲۷،خیل عظیم مخلوقین خدا که رسم بندگی را به جا آوردند.
هدایت شده از درباره ی ما
علینقی كاسب مؤمن و خیری بود كه هیچ گاه وقت نماز در مغازه پیدایش نمی كردند در عوض این معلم قرآن در صف اول نماز جماعت مسجد دیده می شد.
یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند دنبال بهانه میگشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر او را هم به دل داشتند. پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند.
علینقی راه پدر را ادامه داده بود اما الان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود.
به خاطر همین همسایه كینه توز بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ در زد. علینقی آمد دم در. مردك به او یك گونی داد و گفت:«حالا كه تو بچه نداری بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید».
علینقی در گونی را باز كرد 11 تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد.
كنار در نشست و دستانش را به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا اجابتتان كنم اگر به من فرزندی بدهی نذر میكنم كه به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».
خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود 11 فرزند به علینقی داد كه یکی از آنها حاج آقا محسن قرائتی است.