eitaa logo
اَدن‌ا؛
81 دنبال‌کننده
52 عکس
10 ویدیو
2 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4048622
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب عجیب بوی راهیان نور میده..!
_رو به روی تلویزیون،روی فرش دراز کشیده و چشمانم را برای کم کردن سردرد بستم،قلبم سنگین بود و سرم؟! میسوخت! ساعت از ۳ بامداد گذشته بود و خواب به چشمان پر از دردم نمی‌آمد،زیرلب آیه های سوره‌ی فتح را میخواندم و هی تکرارشان میکردم و در این مابین سوره‌ی حمد هم میخواندم بلکه سردرد و سوزش وحشتناکش آرام بگیرد و همان هم شد. رنگ دنیای پیش رو در مقابل چشمانم تیره بود که مادر برای سحر صدایم زد و شنید میلی به خوردن چیزی ندارم،همچنان رو به روی صفحه‌ی خاموش تلویزیون دراز کش مانده بودم که پدر روشنش کرد و مجری خبری را اعلام کرد که عمری از شنیدنش ترس داشتم،یا بهتر است بگویم ترس داشتیم! لحظه ای خودم را گم کردم،شبیه به ماهی ای که بیرون از تنگ آبش رها شده لب هایم تکان میخوردند اما دریغ از صدایی! همه در شوک به سر میبردیم... "سیدعلی‌حسینی‌خامنه‌ای،قائدامت به فیض شهادت نائل آمد" ۱۴۰۴/۱۲/۱۰ _رهبر شهیدم_
اَدن‌ا؛
_امسال بهمن ماه که امام رضا جانمون(ع) دعوتمون کردن مشهد،استاد عزیزی که همراهمون بودن بعد از یادآوری آداب زیارت فرمودن که"دخترا هر چیزی به دلتون افتاد و سریع انجام بدید،حرم امام رضا یه بار بهتون فرصت میده،بگید نه بزار برم فلان کار واجب تره انجامش بدم میام زیارت میکنم،میام دو رکعت نماز میخونم،میام درد و دل میکنم،و... نکنید اینکارو هاااا برید دیگه برگشتی نیست،یه جوری درگیر میشید یادتون میره چی به دلتون افتاده بود،دیگه نمیتونید انجامش بدید،اینجا توفیق زیاده ولی باید دو دستی بچسبید بهش تا از دستتون نره" حاج قاسم عزیز فرمودن جمهوری اسلامی ایران حرم است و من چقدر دیر فهمیدم که هر لحظه که داخل حرم حضور داری باید با دل کار کنی و پیش بری،باید دو دستی بچسبی به توفیقی که به دلت میوفته،قرار بود وقتی یکم سرمون خلوت تر شد برای آقا بنویسیم و دخترامون بخونن و دیر شد..!
اَدن‌ا؛
_رو به روی تلویزیون،روی فرش دراز کشیده و چشمانم را برای کم کردن سردرد بستم،قلبم سنگین بود و سرم؟! می
_این دل چه طلب داشت که اینگونه خود را به سینه میکوبید؟! گویا قصدش شکستن استخوان و دریدن گوشت و پوست بود،به اندازه‌ی تمام ثانیه های عمرش از دروغ متنفر بود و حالا منتظر بود بشنود که دروغ است! دنبال شنیدن دروغ بودن این اتفاق بود و در این میان اشک خود نیز می‌گریست. کنترلم را از دست داده بودم،خاتون تمامش فرو ریخته بود! به گذشته پرت شده بودم و هیچ درکی از حال نداشتم،مدام صحبت ها،نگاه ها،صداها تکرار میشدند و من غرق در میان کلمات سعی در پیدا کردن خودم بودم که در شب دوم اعتکاف،نزدیک اذان صبح وسط حیاط مسجد خاتونی را دیدم پریشان احوال و بغض کرده،خبری شنیده بود سنگین! حال خدام هایی که بیدار بودند هم دست کمی از حال خودش نداشت اما او چیزی میدانست که دیگران نمیدانستند! دستی بر شانه اش نشست و وادارش کرد بایستد و به صورت صاحب دست که با عینک قاب گرفته شده بود بنگرد،تنها یک جمله گفت: _خاتون جان شما کم بیاری پس ما چیکار کنیم؟! همین جمله اشکی که تا مرز چکیدن پیش آمده بود را خشکانده بود و حالا... حالا خاتونی که میلرزید و میسوخت به یکباره جان دوباره گرفت و یاعلی گفت! گوشی را برداشته و شروع به تایپ کردم،از عمق جان مینوشتم و یقین داشته و دارم به تک تک کلماتی که برای دخترها ارسال کردم،به اینکه صاحب اصلی این انقلاب الله ست و پرچم به دست صاحب الزمان(عج) میرسد،به اینکه ما خدای سیدعلی را داریم هرچند او رفته باشد. داغ سنگین بود و هست و پناهی جز حرم بانو نداشتیم و کجا بهتر از صحن امام هادی و حاج رمضان؟! پیشنهادش مطرح شد،مبدا ها متفاوت اما مقصد جماعتی به سمت حرم مطهر بانو بود... ۱۴۰۴/۱۲/۱۰ _رهبر شهیدم_
لازم به ذکرِ که چهارچوب خاصی برای نوشتن ندارم🦦،حوصله داشته باشم یا نداشته باشم مینویسم،هرچند نامفهوم! بیشتر برای ثبت مینویسم تا جذب:)
محمدرضا فتوحیابوفاضل سلطان قبائل.mp3
زمان: حجم: 2.8M
من به قربون مرتضی علی(ع) و اولاد و اهلبیتش:).
اَدن‌ا؛
من به قربون مرتضی علی(ع) و اولاد و اهلبیتش:).
کل زندگیم با مدد از خاندان شما چرخیده و میچرخه، ای برکت زندگی اهل عالم:)
اَدن‌ا؛
_این دل چه طلب داشت که اینگونه خود را به سینه میکوبید؟! گویا قصدش شکستن استخوان و دریدن گوشت و پوست
_معصومه تا خبر شهادت آسیدعلی را شنیده بود چادرش را سر کرده و به سمت حرم دویده بود و زودتر از همه‌ی ما کنار حاج رمضان اشک های دربندش را رها کرده بود،دخترها یکی یکی میرسیدند کنار حاجی و من..؟! از حال من بگذریم،همینقدر بگویم که غسل صبر نجاتم داد! درحالت عادی رنگ تیره بر تن داشتم و حال دستم سمت آنها نمیرفت تا رخت عزای عزیزدلم را بر تن زنم،نگاهم به پاکتی افتاد که چند روز پیش رقیه دستم داده بود،لباس سبز صفی سپاهی! قرار بر این بود روز قدس هردو لباس هایمان را پوشیده و قدم از قدم برداریم و حال زودتر از موعد این لباس بر تن من می‌نشست. جلوی درب خانه‌ی محدثه منتظرش بودم و سمانه هم در راه بود،به خیابانی نگاه میکردم که خلوت تر از همیشه بود،به خانمی که با بغض در چشمانش نگاهم کرد و اشک ریخت و رد شد و رفت،به لباس های تیره رنگ... سمانه رسید،نگاهش کردم و نگاهم کرد و اشک ریختیم،اما فقط چندثانیه! محدثه درب خانه اش را باز کرد،دیرتر از همه‌ی ما خبر را شنیده بود و هنوز باورش نشده بود،نگاهم به خاله افتاد که بلند شروع به گریه کرد و با گریه اش سوختم،بماند! از اینکه چگونه به حرم رسیدیم و در مسیر چه شد هم بماند! وارد گیت درب ۱۷ شدیم،بانویی داخل گیت از شدت گریه حالش بد شد و هیچ جوره قصد باز کردن روزه اش را نداشت،بانوی خادم تسلیت گفت و سوختم و اشکی چکید،اما الان وقتش نبود! از گیت خارج شدم،آقای میانسالی رو به روی ورودی صحن امام زمان(عج)ایستاده بود و خیره به جایی اشک میریخت،نگاهش را دنبال کردم و رسیدم به عکس آسیدعلی که هربار از کنارش میگذشتم قند بود که آب میشد بر این دل و حالا؟! بماند! با سرعت به سمت صحن امام هادی(ع) میرفتم،محکم قدم برمیداشتم و نگاهم به هرجایی بود الا چهره‌ی مردم! رو به روی گنبد ایستادم،پرچم عزا... نگاهم را دزدیده و با سرعت بیشتری به سمت صحن رفتم،به ایوان طلایی که یادآور نجف امیرالمومنین مرتضی علی بود(ع) خیره شده و عرض ادب کردم و قدم هایم کوتاه شد،رو به روی درب ورودی نشسته بودند و آرام اشک میریختند،شاید قبل از من ناله هایشان بلند بوده و حال دیگر نایی برای ناله ندارند،روبه روی درب ایستادم و نگاهشان کردم،معصومه سرش را بلند کرد و تا مرا دید مظلومانه گریه اش را از سر گرفت و نامم را فریاد کشید،گویا صاحب عزا را دیده باشند ناله هایشان بلند شد،کفش هایم را گوشه ای رها کرده و داخل شدم،تا پاهایم فرش را حس کردند شکستم،به اندازه‌ی تمام این ساعات که بغض و اشکم را محافظت کرده بودم که مبادا ناجوانمردها با دیدنش شاد شوند،به اندازه‌ی تمام سوزش قلبم،به اندازه‌ی تمام زخم زبان هایشان.... ۱۴۰۴/۱۲/۱۰ _رهبر شهیدم_