eitaa logo
اَدن‌ا؛
81 دنبال‌کننده
52 عکس
10 ویدیو
2 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4048622
مشاهده در ایتا
دانلود
_بسم‌رب‌‌القلم:)؛ برای ثبت ایام گذرا مینویسم.
پتوپیچ نشسته ام کنج دیوار و با خود می‌اندیشم که واقعا چه شد؟! _خاتون از خود گذشتگی کن و بزار بقیه که تاحالا نرفتن راهیان نور تجربه اش کنن،بیا امسال ثبت نام نکن. عمری در سکوت شب و دنیای کتاب ها با خود می‌گفتم از خود گذشتگی چه آسان است و این انسان ها چقدر او را بزرگ می‌کنند و حال میان یک گذشتن خِیر کوچک مانده ام! به زبان تائید کرده و دلم مردد بود، من واقعا برای از خود گذشتگی کوچک بودم! به فاصله‌ی سه ساعت هرچه حس در عالم هستی بود تجربه کردم،از ذوق و شوق اولیه گرفته تا بغض خار داری که وسط گلویم گیر کرده بود. _ببین خاتون تصمیم گرفتیم اونایی که تا الان رفتن راهیان نور و ثبت نام نکنیم،منم نمیرم تا اونایی که نرفتن برن و شهدا دست اونارم بگیرن‌. پتو را بیشتر به خودم میپیچم تا حتی مولکول هوایی هم رد و بدل نشود. _اسمتو از لیست خط زدم،لطفا اصرار نکن. تیر خلاص بر جانم نشاندند، نامم از لیست میهمانان شهدا خط خورده بود! چه کار کردی که اینگونه رانده شدی خاتون؟! کجای مسیر را اشتباه رفتی و اخلاص را نادیده گرفتی؟! سکوت کردم و لبخند بر لب نشاندم تا مبادا چیزی بگویم که بعدا جز پشیمانی حاصلی نداشته باشد. واکنشم آن لحظه در برابر این خبر ناگوار چه بود؟! هیچ! فقط توانستم با گریه بر سر سجاده‌ بنشینم و نماز دست و پا شکسته‌ام را بخوانم. نه از آن گریه هایی که تا هفت آسمان هم صدایت را میشنوند،بلکه از آن گریه و اشک های بیصدایی که تنها کارشان پیمودن مسیر غم است. ۱۴۰۴/۰۸/.... _مسیر نور_
جاده‌ی بیخیالی را پیش گرفته و جلو میروم،انگار نه انگار خاتون نامی در لیست راهیان نور نیست. _خدایا اینو نگاه کن،چرا عین خیالت نیست؟! تخمه‌ی دیگری میشکنم و با گوشه‌ی چشم نگاهش میکنم، +چی عین خیالم نیست؟! _جاموندیم میفهمی؟! امسال راهیان نور نمیبرنمون! چشمانش به اشک مینشینند و میخندم. +زیادی سِمت هارو جدی گرفتی،نه به مسئول ثبت نامه نه به کاروانا صاحب اصلی این سفر شهدان،حالا هی بگن شمارو ثبت نام نمیکنیم دستان نمکی ام را با مانتوی اتوکرده و تمیزش پاک میکنم +ما همه مون وسیله ایم،خود بچه های بالا ردیفش میکنن الکی غصه نخور بدون اینکه نگاهش کنم دست راستم را به نشانه‌ی خداحافظی بالا برده و به سمت راه پله حرکت میکنم، لحظه ای می‌ایستم +خاتون مطمئنی که میشه؟! پس گردنی ای نثار خودم میکنم! در کار بچه های بالا شک و تردید جایی ندارد، قطعا میشود! درحال جنگ با کلماتم که بچه های راهیان را صدا میزنند،حتما جلسه‌ی توجیهی قبل سفر است رو به روی نمازخانه ایستاده ام تا خوب تماشایشان کنم،آنهایی که اینبار خوشبختر از تمام آنهایی هستند که میشناسم،با خنده و سر و صدای بسیار لنگه کفش هایشان را هرجا بجز جاکفشی رها میکنند و داخل میشوند. بیشتر از این ایستادن جایز نبود،به هرحال من که با این کاروان راهی نمیشدم! ۱۴۰۴/۰۸/.... _مسیر نور_
ملتی دورم را گرفته و ثانیه ها را میشمارند تا اذان بدهد و خروجشان ثبت شده و از دست منِ یزید فرار کنند،حنانه این لقب را رویم گذاشته،خاتون یزید بگذریم. سرم را لای دفتر دستک هایم پنهان کرده ام که خود را مشغول نشان بدهم که مبادا از من هم بپرسند خاتون راهی هستی انشاالله یا نه؟! که من هم جواب بدهم نه و لبخندی نمایشی بزنم و ادامه‌ی ماجرا،اما درست در اوج صحبت هایشان دست فاطمه زهرا بر شانه ام نشست و با لبخند پرسید _خواهر راهی ای دیگه انشاالله؟! حنانه با خنده جوابش را داد _یه چی میگیا،معلومه راهیه مگه نه؟! حالا وقت همان لبخند نمایشی تَه بقچه‌ی لبخندهایم بود +دیگه ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس راهیانیارو چیدن _یعنی نمیری؟! _اشکال نداره بابا فدای سرت امسال نشد سال دیگه _هی خواهر ناراحت نباشیا انشاالله خیره _ما میریم دعات میکنیم _مهم دلته خاتون،جسم که همه جا نمیره یک جمله از من شنیدند و نیتشان مرهم بر قلب شکسته ام بود و حالا نمک شده بودند بر دل،من خود کبوتر ذوقم اسیر شده بود و به اندازه‌ی کافی ناراحت بودم و حالا این جماعت با حرف های خیرخواهانه اشان دوره‌ی اسارت ذوقم را سخت تر میکردند، صدای الله و اکبر برابر شد با پرتاب کوسن و لگدهای خواهرانه‌ از جانب من، چه معنی دارد اذان بگوید و بساط حرف های همیگشی به پا باشد؟! بعضی هارا باید با لگد به سمت خدا فرستاد،یا برای همیشه که برادر عزرائیل هم یاری میدهد یا برای دقایقی صحبت با خالق خود که اگر به من بود گزینه‌ی اول را برای تک تک شان اجرا میکردم نه برای اینکه دوستشان ندارم نه،برعکس خیلی هم جایگاه ویژه ای در قلب خاتون دارند اما آن لحظه آن حرف ها باعث همچین تفکری شده بودند هرچند که حرفایشان از سر خیر بود اما نمک بود،سدیم کلرید سفید رنگ جامد! در مسیر خانه تمام تلاشم را کردم که مبادا همنشین کبوتر اسیر ته قلبم شوم و با همکلام شدن با او نا امیدی ریشه بزند بر کنج قفس هردویمان من هم اسیر بودم که توفیق حضور در آزادترین نقطه‌ی جهان را نداشتم. برخلاف تمام این سال ها اینبار مسیرخانه بسیار کوتاه بود،ساعت ها تندتر قدم برداشته و کره‌ی زمین باسرعت بیشتری میچرخید و حالا جسم منِ خاتون از اتوبوس به رخت خواب رسیده بود چرا نمیتوانستم بخوابم؟! چندساعت بود که از این پهلو به آن پهلو میشدم؟! ۱۴۰۴/۰۸/.... _مسیر نور_
گویی تکه سنگی را بر جانم وصله زده‌اند، همه چیز در وجودم سنگین است! این حجم غم به یکباره از کجا بر سر دل نازل شد؟! کلافه ام و رنجیده،من که از اول میدانستم با کاروان مدرسه راهی نیستم پس این دل چه مرگش شده که اینگونه بی تابی میکند؟! دستم به سمت گوشی که کنارم جاگیر است کشیده می‌شود و کآشوب میشود تمام چیزی که میبینم،طبق معمول باید مداحی ها و نماهنگ های جدید بالا بیایند اما این نماهنگ سال پیش این بالا چه میکند؟! قدرت دل بر منطق عقل چیره شده و اراده در دست دل است و من هیچ کاره! پخشش میکنم و میشکند سنگی که سنگین کرده تمامم را، یک بار؟! دوبار؟! سه بار؟! شش بار است که نوای"امون از جدایی..."دل که چه عرض کنم تک تک اجزای بدنم را هم نوای خود کرده. +جاموندی خاتون،جاموندی! دست بر دهان گرفته ام که مبادا صدای اشک های بی‌زبانم با زبان من کسی را از خواب بی‌خواب کند،با هر قطره اشک خاطره ای برایم زنده میشود اما دقایقی ست که روی یک خاطره ثابت مانده ام! اندیمشک،اردوگاه شهید زین‌الدین،دم ورودی،شهیدگمنام ۱۷ ساله،عمو بهمنی و قولی که از برادر شهیدگمنامم گرفتم... نام شهید زین الدین لحظه ای پررنگ تر از همیشه مقابل چشمانم نقش میبندد، _هرگاه شب جمعه شهدا را یادکنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند. دیگر اشک هایم دست خودم نیست،تقلب از این واضح تر؟! به نشانه‌ی ادب روی دو زانو رو به قبله سلامی محضر ارباب دوعالم و فدایی هایش عرض میکنم،شهدا با هر سنی مردانگی اشان را نشانم داده اند،محال است فراموشم کنند،آنها خو گرفته اند با مرام اربابشان و در مرام امام نیست دست رد به سینه‌ی محب زدن. زبانم به سلامی میچرخد از جنس مادر،لحظه ای زمین و زمان می‌ایستند و کسی درونم با صدایی آرام و حزین خبر نزدیک شدن ایام فاطمیه را میدهد و حالا به دلم افتاده است که هیئتی به پا کنم برای عزای مادر... اطمینان از دعوت شدن حالا به یقینی قدرتمند تبدیل شده بود،مگر میشود نامی از مادر به میان بیاید و گره‌ی کار باز نشود؟! منِ خاتون یک قدم به سمتشان برمیدارم و یقین دارم با ده قدم جبران خواهند کرد،در مرام اولادعلی(ع) نیست دِین کسی بر گردنشان بماند،حتی به غلامی! ۱۴۰۴/۰۸/.... _مسیر نور_
_شب جمعه باشه، ایام فاطمیه باشه، شبستان حضرت زهرا(س)باشه، نزدیکترین مکان به مزار حضرت معصومه(س) باشه و مهمونی که ناخونده از راه برسه، اما چه خوش رسید شهید گمنام:). ۱۴۰۴/۰۸/۲۹
ایستاده ام وسط نمازخانه،ساعت اول اجازه‌ی تغییرات را گرفته و شنیده بودم _نمازخونه تماما در اختیار خودته،هرکاری میکنی بکن. اول از همه باید لامپ هارا تعویض میکردم،برفرض محال هم اگر قرار نبود اینها روشن شوند اگر دست یکی از بچه ها به اشتباه با کلید این سه لامپ برخورد میکرد چه؟! هیئت دیگر هیئت بشو نبود! این ستون هاهم باید سیاه پوش شوند،حالا یا خودشان یا دیواری که بینشان فاصله انداخته،خلاصه که قرار است سِن را بیاورم وسط،همین الان تصویبش کردم، قرار بود تک و تنها کارها را پیش ببرم ولی الان وقت اجرای نقش ستارخان نبود. اینها کار یک نفر نیست... کفش هایم را پا می‌زنم که صدای دویدن چند نفر می‌آید،چهارنفری که نفس نفس میزنند و دستانشان مثال چنگال ببری زخمی ست برای دربرگرفتن شکارش،خود را می‌زنم به آن راه بن بست همیشگی _چی شده دخترا؟! چرا چشماتونو لوچ کردید؟! کی چیکارتون کرده؟! +مگه قرار نبود تنهایی کارا رو پیش نبری؟! مگه نگفتم به منم بگو +عععع فقط به تو بگه؟! ماهم برگ چغندر +آقا من از اولشم گفتم هرکاری میکنید منم در جریانش بزارید تک خورا +تک خور این خانم نامحترمه که خودش تنهایی میخواست کارا رو ردیف کنه _بابا دو دقیقه امون بدید،الانم دیر نشده که تازه داشتم ایده هارو میچیدم رو میز ببینم چیکار باید بکنیم اصلا،به جان خودم یه پیچم اینور اونور نکردم،شماهم که همه دلداده پس در نتیجه فردا ساعت ۶:۳۰ مدرسه اید،تازه زنگای تفریحم همینجایید تا کارا رو پیش ببریم قبوله؟! قومی که برای ریختن خونم آمده بودند حالا با لبخند رضایت راهی شدند،خداوند زبان را برای صحبت داده است دیگر،البته صحبت درست،نه هر صحبتی که یا دل بشکند،یا حسرتی بر جان نشاند یا روحی را آزرده خاطر کند! سِن را آوردیم وسط،نمازخانه را سیاه پوش کردیم،بچه های بسیج دکور را زدند،لامپ ها را تعویض کردیم،نمازخانه را جارو کشیدیم و همه‌ی اینها سه روز طول کشید و در این بین خبر رسید بعد کلی رفت و آمد و چانه زدن راضی شده اند اتوبوس دیگری را راهی کنند و اسامی ماهم جزو راهیانی هاست و حالا مگر خستگی‌ای بر جان می‌ماند؟! و تازه فردا روز موعود بود،روزی که هیئت عزاداری به پا میشد... ساعات آخر است که زهرا با عجله پله هارا یکی دوتا میکند تا سریعتر به منی که منتظرش ایستادم برسد +وای خاتون پذیرایی رو چیکار کنیم؟! _به خاطر این اینجوری پله هارو پرواز میکردی؟! مگه تا الانش با ما بوده که به فکر پذیرایی هم باشیم؟! پارچه‌ی سیاه نداشتیم یهو یکی از دبیرای طراحی دوخت درست به اندازه‌ی سیاه پوش کردن سِن بهمون پارچه دادن،قرار بود بریم کتیبه بخریم یهو کلی کتیبه پیدا شد،برای پذیرایی فرداهم هرچی تو خونه داری بردار بیار،خیلی خودتو دست بالا گرفتیا صاحب مجلس که ما نیستیم،خود صاحب مجلس همه چی رو کنار هم میچینه. بدون اینکه منتظرش بایستم به سمت کلاس رفتم،اینها چه استرس ها که نمیکشند،ما وسیله ای بیش نیستیم و صاحب اصلی خودش همه کاره است،وسیله ها فقط مامور به انجام وظیفه اند نه نتیجه،ماهم وظیفه ای بر دوشمان بود که درحال انجامش بوده و هستیم،استرس و اضطراب چه میگوید این وسط؟! وسیله ها را چه به ایراد در کار صاحبشان گرفتن؟! آن هم از نوع مادر! ۱۴۰۴/۰۸/.... _مسیر نور_
کاری روی زمین نمانده،همه چیز مهیاست برای میزبانی از میهمانان مادر،بوی چای دم کشیده‌ی هیئت فضای سالن را به آغوش کشیده و هر که گذرش به این سمت می‌افتد اولین سوالش این است، _چی ریختید توش؟! زبانم ردیف میکند هل و دارچین و گل محمدی را،اما دل چیز دیگری میگوید! صدایی مضطرب نامم را میخواند،یکی از دختران شبکه ست،میپرسد _برنامه داریم؟! کدوم کلاسا میتونن شرکت کنن؟! لحظه ای مکالمه ای در ذهنم نقش میبندد، _کیارو دعوت کنیم بیان؟! +مگه برنامه با توعه که میخوای کسی رم دعوت کنی یا نکنی؟! _وا،با من که نه ولی با ما که هست،منظورت چیه؟! +ما فقط خادمیم ولاغیر،صاحب مجلس یکی دیگه ست و مهموناشم خودش دعوت میکنه،هرکی با هر عقیده و پوششی اومد به من و تو ربطی نداره دعوت شده ست،ما اون لحظه فقط خادمیم! نگاهم به مسیری‌ست که دختر لحظه ای پیش آن را پیمود و به انتها رساند،چایی را برای بار چندم چک میکنم که مبادا سرد شده و از دهن بیوفتد، _خاتون وای خاتون بدو بیا بریم هماهنگ کنیم،زنگ بخوره و بچه ها برن سر کلاس دیگه نمیشه همه شونو برگردوند به چشم بهم زدنی نمازخانه با جمعیت دختران زینت پیدا کرد،مداح شروع کرد سخنرانی اش را کرده و روضه اش را خواند و حالا نوبت ما بود،صدای خنده از هر جهت نمازخانه شنیده میشد و حق میدادم به تک تک شان،سه نفر روی سِن ایستاده اند چه کار؟! _یاعلی دخترا،بیاید جلو از همگی خواهش میکنم از جاشون پاشن و بیان دورتادور سِن بایستن. قدم ها ریز ریز جلو می‌آمدند و چشم ها منتظر بودند ببیند که چرا؟! بسم اللهی زیر لب گفته و اشاره میکنم صوت را بگذارید،صدایی جز صدای خودمان همراهی امان نمیکند و این طبیعی ست. بار دوم است که همخوانی و سینه زنی را تکرار میکنیم و حالا همراه هم داریم،اشک ها روانه شده و دل ها متصل همین را میخواستم! همین حس و حالشان را... کسی بر شانه ام میزند، _میشه یه مداحی دیگه بزارید بخونیم؟! خیلی چسبید واقعا حالم خوب شد چشمانش نم دارند و صدایش میلرزد اما زمان این اجازه را نمی‌دهد که بیشتر از این عزاداری امان طول بکشد،درستش هم همین است، باید تشنه در هیئت پا گذاشته و تشنه تر برگردی و زمانی که دیگر خاک هیئت به قامتت نشست تشنه تر از تمام زندگی ات به دنبال سیراب کردن روحت از این هیئت به آن هیئت باشی،رفتن نه!دعوت میشوی... اصلا شور هیئت به یک روز در هفته و چند ساعت کوتاهش است،به قولی نه افراط نه تفریط. ۱۴۰۴/۰۸/..... _مسیر نور_
نگاهم به جاد‌ه‌ایست که مبدا اش قم و مقصدش نور است و منی که راهی نورم، هدف اصلی صیقل روح و جلا دادنش بوده و هست،به قول دوستی متولد شدن دوباره‌اش. هرچند که تکه ای از وجودم در خاک های جنوب به یادگار مانده و با ریگ هایش همنشین شده،اما چه بگویم از حقیر بودن خویش که گاهی نفس ابلیس بر کالبدم نشسته و حال با روحی آلوده و تیره راهی این سفرم. دلی که تا یک هفته پیش مانند اقیانوس طوفانی آرام و قرار نداشت حال قایقی مهمانش شده و خورشید بر سطح آبی رنگش دست لطافت می‌کشد،همینقدر آرام. _همین اول بسم الله سیمت وصل شد؟! بدون هیچ حرفی نگاه از جاده گرفته و به صورتش خیره می‌شوم و با لبخندی نیمه جان جواب خنده‌ی دندان‌نمایش را می‌دهم،سیم هایم اتصالی کرده است که در دلم خبری نیست؟! کلافه‌ام و آشفته،اما درون خود! نگاه غضب آلود خورشید اجازه‌ نمیدهد بیشتر از این تراوشات ذهنم را هم‌پای چرخ های اتوبوس بر کف آسفالت این جاده بکشانم و برخلاف میل باطنی ام پرده‌ می‌کشم بین چشمانم و افکارم! پناه بر کتاب می‌برم که سرش را بر شانه ام میگذارد و میگوید،اجازه هست منم باهات بخونمش؟! تا به حال کتابی از قلم این نویسنده نخوانده ام و نمیدانم چه قلمی دارد،همین را به او هم می‌گویم و باهم شروعش میکنیم،چند صفحه بیشتر نخوانده ایم که صدای جلویی در‌می‌آید، _باز دارید تک خوری میکنید نامردا؟! +ببخشید که ردیف جلو نشستی و نمیشه کتاب و نصف کنم و تقدیم نگاهت کنم عالیجناب می‌خندد و میخواهد بلند بخوانم که در اتوبوس یک حرکت نشدنی‌ست،بحث ناموسی میشود که کتاب را می‌بندم،صدایش در می‌آید که چرا؟! و توضیح می‌دهم که بیاید در رابطه با چیزی صحبت کنیم که همه‌امان بتوانیم در آن مشارکت کنیم. _چیزی در رابطه با فرقه‌‌ی حجتیه میدونید؟! تنها یک جواب از دهان تک تک شان خارج شد، نه! بسم الله را گفته و شروع ‌می‌کنم،گویی حالا فهمیده اند کدام فرقه را میگویم که دیگری حرف دیگری را کامل تر میکند و ادامه میدهیم و با این جمله پایان جلسه را اعلام میکنم، البته به ظاهر،چرا که درون تک تک شان غوغایی به پا شده است. _خلاصه که یه فرقه‌ی خاک بر سری ان که ادعا میکنن منتظر ظهور مولانا مهدی(عج) هستن و معتقدن آقا زمانی ظهور میکنن که جامعه تو بدترین شرایط گناه قرار داره پس برای اینکه ظهور و جلو بندازن این مثلا منتظرا باید گناه و بیشتر به جامعه تزریق کنن،پس چیکار میکنن؟! میان به اسم اسلام و منتظر ظهور ترویج گناه میکنن،بعد من و شما هنوز معتقدیم فقط بشینیم پای سجاده و دعا کنیم آقامون میاد،پس کِی باید بیایم وسط میدون و کار کنیم برای سپاهش؟! سکوت و سکوت و سکوت... این سوال را ابتدا از خودم پرسیده‌ام،واقعا چه کاری کرده ام که برازنده‌ی لقب منتظر کنار نامم باشم؟! هیچ! کودکی را مجسم کن شیرخواره،گرسنه است و بی‌تابی میکند، تا زمانی هم که مادر سیرابش نکند صدای گریه هایش بلند، هرکسی هم سعی بر آرام کردنش دارد ناموفق است چرا که این نوزاد فقط و فقط مادرش را میخواهد! ما گرسنه ایم اما هرچه مقابلمان میگیرند به کام میگیریم و دیگر بی‌تاب مادر نیستیم،در واقع ما به دنبال رفع عطش خویشیم، اما از چه طریقی؟! فرقی به حالمان نمیکند و وای بر ما که ادعای شیعه بودنمان میشود..! ۱۴۰۴/۰۸/۲۰ _مسیر نور_
برای نماز و ناهار مهمان بروجرد بودیم و حالا چرخ های اتوبوس به سمت اندیمشک میچرخیدند تا شب را در مکانی که کلنگش به دست شهید زین الدین بر زمین نشسته صبح کرده و با برادر گمنام اردوگاه خلوت کنیم. نگاه از آسمانی که آرام آرام خورشید را از دیدگان زمینیان پنهان و آماده‌ی به نمایش گذاشتن ماه است میگیرم و به صندلی کناری ام‌نگاه میکنم،چشمانش را بسته اما بیدار است،بدون حرف سرش را به شانه ام‌تکیه میدهم و سعی درحال ایجاد صلح میان افکار افسار گسیخته ام که به هر سو میتازند هستم که میگوید _خاتون یادته یه بار ازت پرسیدم اون دعا اصلیه بعد ظهور و پیروزی مظلومین چیه چی گفتی؟! گفتی دعا میکنی بتونی رسالتی که به دوش داری رو به جا بیاری حالا سوالم اینه،چطوری بفهمیم رسالتی که به دوش ماست چیه؟! +یادته یه بار بهت گفتم وقتی جنینی بیش نبودیم و این دنیا هنوز مارو به رسمیت نشناخته بود حضرت مادر(س) روحمونو برای شیعه شدن خریدن چون یه چیزی در ما بوده که لایق حب امیرالمومنین مرتضی علی(ع) و شیعه‌ی فرزندش محمد(عج) بودیم و همگی مون فرزند حضرت مادریم(س)،تو یکی از کتاب های خانم شکوریان هم یه چیزی خوندم به اسم اثر پروانه ای،میگفت اگه پروانه ها همگی باهم و همزمان توی یه جهت پر بزنن یه طوفان بزرگ به پا میشه،یعنی چی؟! یعنی ریزترین کار ما اثر خودشو میزاره،چه ما بدانیم چه ندانیم،چه بخوایم چه نخوایم خلاصه این کار ریزه ما اثر داره،هیچ شیعه‌ای هم بی هدف و رسالت متولد نمیشه،ولی تا خودش نخواد و دنبالش نگرده رسالتشو پیدا نمیکنه،و وقتی ام پیدا کرد حواسش باید به ریز ترین کاراش باشه،چون ریزترین ها تاثیرات بزرگ میزارن. _رسالت من چیه خاتون؟! به چشمانش خیره میشوم، +منتظر لقمه‌ی آماده نباش که بزارم تو دهنت و بگم بجوش،هرچند جویدن و چشیدن مزه‌ی اون لقمه هم زحمت داره خودت باید پیداش کنی،باتوجه به ظرفیت و استعداد و توانایی هات. چهره اش درهم شده و دهان به شکایت باز میکند،از سختی زندگی میگوید و اینکه گویا جایگاهی ندارد. فقط نگاهش میکنم و از چشمانم حرف های نگفته را میخواند و سکوت میکند،حتما در ذهنش دنبال سوالی ست که توقع دریافت پاسخش را از من داشت،اما واقعیت این است هرکسی بهتر از شخص دیگری خود و ظرفیت هایش را می‌شناسد. جایی خواندم که خداوند به نسبت ظرفیت هرکس رویش حساب باز میکند و چه معیاری بهتر از امتحانات الهی برای سنجش ظرفیت؟! مسیر آماده است برای حرکت و دو توشه‌ی راه لازم است برای پیمودنش،دقت و صبر! ۱۴۰۴/۰۸/۲۰ _مسیر نور_