مگر الان زمانی نیست که جانمان را برای اعتقاد هایمان بدهیم ؟!
او در این روزگار سخت چطور اینقدر خوش قلب مانده ؟!
تو نمی دانی آن آغوش ها چطور مرا به فردا امیدوار میکردند
میدانم ، میدانم دوست داشتن من کار آسانی نیست من شما را ناامید خواهم کرد ، من با کار هایم شما را ناامید خواهم کرد.
نمیدانم که چرا امروز به خاطر نبوسیدن دستهایت گریه کردم
فکر کنم تو هم دیگر مرا دوست نداری.
کاش یه چیزی میگفتم اینجا
کلید نابودی تمام مشکلاتم را نابود کردم.
من از اینکه چیز های زیادی دارم میترسم، میترسم از زمانی که تمام آنها را از دست بدهم !
مطمئنم اگر میدانستی که در دلم به تو چه میگفتم آن طور رهایم نمیکردی
ای کاش از من متنفر بودی ، من شنیده ام میگویند تنفر هم از عشق می آید امیدوارم که درست باشد ، امیدوارم که از من متنفر باشی .