من این دو روز عروسی بودم، کلی هم خوشگذشت، در حدی که دیجی داشت و منم که همش وسط و کلی مسخرهبازی و واااقعا خوشگذشت. مخصوصا قسمت عروس گردونیش که از دست عروس دوماد پول گرفتیم و اوو کلی شاباش جمع کردم.
امروزم ماشین داییمو برداشتم رفتم دور کوه و کلی روندم و کلی صفاسیتی، یعنی جوری که رانندگی به من انرژی میده>>>>>>
بچهها عمیقا خیلی خوشحالم که دانشگاهم رو کوهه و پاییز زمستونای سرد و بارون و برفی داره و دل تو دلم نیست بیینم چه شکلیه :]
من را به آغوش بگیر و به خود بفشار و بگذار بدانم که وجود دارم. مدتهاست حس میکنم چیزی جز رویایی نامرئی در جهانی آشکار و ملموس نیستم.
انقد دانشگاهمون دوره و پیادهروی داره و بدمسیره واقعا نمیدونم این ۴ سالو چطوری میخوام سر کنم.
عمیقا دلم میخواد یکی پایهی بافتنیام و درست کردنای چیزای جدیدم باشه ولی خب هیچکس نیست😭🙏🏻