۹۵ درصد زندگیم، جاهایی که میرم، کسایی که میبینم، حرفایی که میشنوم، شغلم، نظر من نیست و علاقه ای ندارم بهشون، ولی خب انتخاب دیگه ای هم سر راهم نیست.
سختیه احترام به بزرگتر فقط اونجاش که داره نصیحتت میکنه نمیتونی دست بزاری رو شونش بگی چرت نگو.
اون دختر بچه رو میکشم که دیگ نتونی بهش حرف بزنی ؛
همون جدی و منطقی و اروم کافیه
آدمیزاد هر چقدر که قوی باشه؛ در مقابل کسی که عاشقشه، با یه تلنگر کوچیک میشکنه.
فکر کنم متوجه نیستید من روزانه چندبار دلم میخواد جیغ بزنم و به جاش لبخند میزنم.
هدایت شده از моя половина💤
ی جاهایی هست، دیگه نمیتونی، خسته شدی،
دیگه اُمیدی نمونده ادامه بدی،
دیگه آدمی نمونده باهاش حرف بزنی،
از حال دلت براش بگی.
دیگه کسی نیست بفهمتت و دیگه کسی نیست بهت اونقدری اهمیت بده،
بهت اُمید بده که بتونی راحت تر ادامه بدی؛
از یجایی به بعد فقط بغض میکنی و آدمارو میبینی،
حرفارو میشنوی و فقط سکوت میکنی.