من بیش از حد فکر میکنم، بیش از حد عشق میورزم، بیش از حد حس میکنم و بیش از حد استرس دارم.
دخترا بلد بودن نمیخواهند،
یا یک مترجم که رفتارهایشان را معنی کند،
و یک روانشناس که بگوید این حرفش یعنی این و آن حرف یعنی آن...
دخترا پول نمیخواهند،
یا ماشینِ اتومات و خانه ای که شمار اتاق هایش از دستشان در برود...
دخترا دسته های بزرگ رز و ساعت مارک نمیخواهند،
یا یک جعبه توی روز تولدشان که پر شده با سوئیچ یک ماشین...
دخترا پسر قد بلند و چهار شانه و ته ریش دار،
یا پسری که با یک اخمش بترسند نمیخواهند...
یا از این پسرهایی که توی رمان ها میگویند،
از اینهایی که با هرکسی به آنها چپ نگاه کند در گیر شوند...
تنها چیزی که دخترا میخواهند،
تنها چیزی که دخترها از این دنیا میخواهند حسِ امنیت است...
اینکه مطمئن شوند جایتان همینجاست،کنار آنها،تا همیشه...
اینکه مطمئن شوند این خوشی ها،این خوشبختی ها تمامی ندارد،تا ابد...
اینکه مطمئن شوند تاریخ ندارد این دوست داشتن ها،این توجه ها،این مراقب خودت باش ها...
اینکه مطمئن شوند چشمهای شما نمیخواهد جز او کسی را ببیند...
به آنها ثابت کنید مردِ ماندنید،
ثابت کنید دوست داشتنتان از این دوست داشتن های آبکی امروز نیست،
ثابت کنید حرفهایتان حرف است،عمل است نه بادِ هوا...
میبینید مثل یک کتابِ باز،
یک معادله چند مجهولی حل شده میشوند برایتان...
نه دیگر از پیچیدگی خبری هست،
نه رفتارهای های ضد و نقیض.(((:
همین.
من عاشق اینم ک از ۷ تا آدم متفاوت مشورت بگیرم، و آخرش کاری که دلم میخواد بکنم.