متاسفم ، من نمیتونم حرفای قشنگ بزنم و
دلِ پر از گیرو گرفتِ تورو آروم کنم،
چون خودمم روزهایِ قشنگی رو نمیگذرونم،
اگه یه وقتی عصبی شدم و یا اونجور که باید
حواسم بهت نبود ازم به دل نگیر...
من این روزا خودمو هم نمیشناسم و نمیدونم چمه.
بیتوجهی من رو آزار میده، وقتی یه چیزی آزارم بده تنها میشم، سکوت میکنم، سرد میشم، گلوله میشم، میوفتم تو حوض نقاشی، شنا هم که بلد نیستم، غرق میشم، تموم میشم، تمومم نکن خب؟!
نیازی نیست حالم را بپرسی خوب معلوم است ؛ دلی ویران ، سری حیران ، غمی پنهان و تنی بی جان :)
عجب داستانیه ، بچه که بودم آرزوم بود بتونم تا ۱۲ شب بیدار بمونم. الان آرزومه قبل ۱۲ بخوابم! چرا اصرار داشتیم زود بزرگ شیم؟ :)
خب چجوری بگم، پوستهی بيرونيم يه دختر قويه كه به كسی نياز نداره و خيلی خوشحاله؛ ولی درون خودم، یه دخترِ كوچولو با چشمای اشكی نشسته و منتظر يكی بياد ازش بپرسه چته.