نیازی نیست حالم را بپرسی خوب معلوم است ؛ دلی ویران ، سری حیران ، غمی پنهان و تنی بی جان :)
عجب داستانیه ، بچه که بودم آرزوم بود بتونم تا ۱۲ شب بیدار بمونم. الان آرزومه قبل ۱۲ بخوابم! چرا اصرار داشتیم زود بزرگ شیم؟ :)
خب چجوری بگم، پوستهی بيرونيم يه دختر قويه كه به كسی نياز نداره و خيلی خوشحاله؛ ولی درون خودم، یه دخترِ كوچولو با چشمای اشكی نشسته و منتظر يكی بياد ازش بپرسه چته.
شما که غریبه نیستید، گاهی آدمیزاد دلش میخواد حداقل واسه یه آدم تو زندگیش، در حدِ «بپوش ۱۰ دقیقه دیگه اونجام» مهم باشه، حداقل واسه عصرِ جمعه...