رک بگم، اعصاب و حوصله ندارم. حس می کنم کوچیک ترین صداها روی مخم می رن و حتی تحمل افراد نزدیک زندگیمم برام سخت شده، توانایی اینو دارم با کوچیک ترین حرکتی که می کنن بدون اینکه بفهمن روی اعصابم می ره توی ذهنم بهشون فحش بدم و بدنشونو که توسط خودم به بیست روش سامورایی چاقو چاقو شده رو تصور کنم ولی در واقعیت یه لبخند بزنم، برای یه مدت خودمو تو اتاق حبس کنم، جوابشونو ندم و نبینمشون. خودمو با پرسیدن سوال “ که چی” از انجام هرکاری منصرف کنم و بعدش بخوابم تا روزای مسخرم زودتر بگذرن و برای چند ساعت این حس گوه که نمی دونم چیه دست از سرم برداره. نمی دونم داستان چیه، فقط می دونم توی این سن نباید تموم کردن همه چی رو به زندگی کردن ترجیح بدم.
اگر واقعا من خودم صاحب افکار و تصمیمهایم هستم، آیا میتوانم تصمیم بگیرم ظرف یک دقیقه آینده اصلا به هیچ چیز فکر نکنم؟
میگما بچه..
چیشد که یکدفعه ،
از یه غریبه که
فقط یه اسم میدونستم ازت
و وقتی میدیدمش ؛
کلافه میشدمُ
با خودم میگفتم ..
عیبابااااااااا !
باز این اینجاس ؛
شدی اشناترینِ من؟
چطور شد که شدی بچم؟؟((((:🤍
[ افرا ]
“𝐀𝐅𝐑𝐀¦اَفراء“
سلام لطفا سریع تر بریم 23 خرداد خدافز.
اونموقه ک شما مدرستون تموم میشه
ما کتاب تستامون رو میاریم بیرون و تست میزنیم .👊🏻😄