خستم.
حسِ جنازه بودن دارم.
تو همین ساعت از روز،
میرم تو تختم و بالشتمو بغل میکنم.
بیدارم نکنید.
یا میمیرم ،
یا از خواب هم خسته میشم و خودم بیدار میشم.
همین.
واقعا چیه این بزرگ شدن که تو اوجِ حال بدیات،
وسط گریه کردنا و خود خوری هات،
باید هم درس بخونی
هم جون بِکَنی
هم کار کنی
هم پول در بیاری
هم فکراتو جمع کنی
هم تصمیمات مهم بگیری
هم قلبت یه جا گیر باشه
هم به فکر سلامتیت باشی
هم غذا بپزی
هم لباس اتو کنی
هم صبحِ زود بیدار شی
هم نگرانِ آینده باشی
هم از تفریحت بزنی ،
آخرش هم بگن هنوز چه خبره تو اولِ راهی؟
جدی نمیخوام بزرگ شم دیگه چه وضعشه آقا.
درسته که خستهام و جونی تو پاهام نمونده،
ولی برایِ تو میشم کوهی که بهش تکیه کنی..
میشم شونه برای اشکات،
میبوسمشون.
اشک هاتو،
چشم هاتو،
غم ها تو،
خنده هاتو،
زخم هاتو...
هنوز برات اونیام که غم داری؟من کنارتم.
میخوای گریه کنی؟من کنارتم.
روحت زخمیه؟من کنارتم.
خسته شدی؟من کنارتم.
میخوای غر بزنی؟من کنارتم.
میخوای بزنی هرچی جلو چشمته بشکنی؟من کنارتم.
در کل رو من حساب کن،
که دلم به همین خوشه،
به همین که یه جا به درد بخورم..
به همین که بدونم تو اوجِ بی مصرف بودن،
میتونم برایِ تو که عزیزمی پناه باشم...
“𝐀𝐅𝐑𝐀¦اَفراء“
ارتباطم با رفیق صمیمیم حتی وقتی دارم چرت و پرت میگم:
خوشبحال رفیق صمیمیت .