این روزها بیش از هر اتفاقی به مرگ فکر میکنم، اینکه نبودنم، چند نفر رو غمگین میکنه، چند نفر جای خالیم رو حس میکنن و چند نفر ازینکه روزای آخر عمر ندیدنم افسوس میخورن، مرگ اتفاق خوبیه وقتی بدونی یه نفر موقع نبودنت، دونه به دونه خاطراتش رو باهات مرور میکنه، من از بودن تو مطمعنم، ازینکه گریت بند نمیاد، اینکه اسمم از رو لبت نمی افته، توی زندگی هر آدمی ، یه نفر باید باشه که مطمعن باشی بعد از مرگ، برات اشک میریزه، خاک سرده ، همین گریه های اونه که بعد از مرگ هم دلت رو گرم میکنه.(:
میگفت من میدونم اگه بمیرم خیلیا میان تشییع جنازم خیلیا برام گریه میکنن از نبودنم مینالن ولى ببين الان چقد تنهام ؟ ؟
نه کسی میاد دنبالم که باهم بریم بیرون بگردیم
نه کسی براش مهمه حالم خوبه یا نه
نه کسی میدونه از چه گلی خوشم میاد یا دلم چی میخواد
نه کسی دو ساعت وقتشو خالی میکنه تا با من بگذرونه
همه سرشون شلوغه میبینی؟؟
ولی میان... اینا همشون میان چون میخوان بعدا تشییع خودشون خالی نباشه.
یه سکانس تو سریال در انتهای شب ماهرخ به پدرش اعتراض کرد چرا اجازه ندادی بازیگر بشم؟! و پدرش جواب داد « تو اگر واقعا میخواستی بازیگر بشی به حرف من گوش نمیدادی و میشدی»
میدونی میخوام چی بگم؟!
راهِ خودتو برو چون بعداً کسی حسرتای تورو گردن نمیگیره حتی همون آدمی که محدودت کرده...!