“𝐀𝐅𝐑𝐀¦اَفراء“
ولی نمیدونم چییی اصلا چرا حالم بده اصلا هیچی نمیدونم و این سردرگمی رو عصابمه:))))))
حس میکنم این حالِ بدم با دلتنگی رابطه مستقیم داره:)
کاش بفهمی دوست داشتنت خورشید نیست که دمِ صبح طلوع کنه و غروب بره پی کار و زندگیش، حتی مثل ماه ام نیست که فقط شبامو درگیر خودش کنه، تو و دوسِت داشتنت واسه من مثل اسمونه؛
همیشه سرجاش هست، حتی اگه یه وقتایی تاریک باشه و یه وقتایی آبیِ روشن، حتی اگه از چشام بارون بیاد و قلبم از سردیِ تو یخ بزنه
“𝐀𝐅𝐑𝐀¦اَفراء“
هم زمان گیج، غمگین، خسته، کلافه، مبهوت، خشمگین، متاسف و نگرانم.
تمام ذوقم به باد رفت
حقیقتش من هیچوقت آدمِ خوبی نبودم ، نه تنها برای تو ، برای خودم ، خانوادم ، دوستام ، آدمای اطرافم. حس میکنم نمیتونم تصمیماتِ درستی بگیرم ، هرروز زندگیم بیشتر رو به فروپاشی و نااُمیدی پیش میره و در نهایت من فقط تأسف گذشتمو میخورم. خودمم کلافهام بابتش ، ولی گذشتم اونقدر برام آرامش بخش بوده که دوست داشتم تا الان ادامش بدم ، چون حس میکردم چیزی جز حالِ خوب برام نداره ، ولی رفته رفته گذشتم تبدیل شد به یک خلأ تاریکِ نااُمید کننده ، چیزی که نزاره پیشرفت کنی یا حتی تورو بکشه به عقب ، از طرفی خوشحالم که گذشته ، از طرفِ دیگه نه ، هیچوقت تکلیفم با خودم روشن نبوده ، نتونستم یه مسیرِ صاف رو طی کنم. متأسفانه من بیش از حد سرد ، کلافه و نااُمید شدم ، حس نمیکنم بتونم کمکش کنم ، راستشو بخوای میترسم خودمم مثلِ خودم گرفتارِ این تاریکی بشم. نمیخوام مثلِ خودم باشم. هیچوقت نمیخواستم ، نمیخواستم چون تا تَهِ این آدمو دیدم ، میدونم چقدر ترسناکه ، میدونم هرکاری میکنه و تهشم با گفتنِ کلمهی متأسفم خودشو گول میزنه ، من دوست ندارم برای خودم متأسف باشم ، دوست ندارم خودمو گول بزنم ، هیچوقت نداشتم ، ولی خب ، منم دیگه ، کاریش نمیشه کرد. متأسفانه!