eitaa logo
در این گوشه از دنیا
135 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
چه طور بگم؟ دلم برات تنگ شده _ای کسی که نمی‌شناسمت_ و هرگز نداشتمت! اینجا در برهه ای از زمان به شدت دل‌تنگتم!
نمی‌خوام نمیخوام نمیخوام این‌جا از آدما تأثیر بگیرم نمی‌خوام چیزی جز خودم باشم حتی اگه بیانم گنگ و ناقص و ابتدایی باشه
می‌رم یه دور می‌زنم تو مجازی می‌بینم ملت دارن این‌همه حرف حساب و حق و البته تأثیر گذار می‌زنن و کلی چیز یاد مردم می‌دن و خب حقیقتاً حسِ «جمع کن باو» نسبت به خودم بهم دست می‌ده
هعییی همه تون خیلی فاخر و منحصربفرد و ارزشمندید.
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و دوم: هر چقدر هم ترسناک باشه، بیشتر از اون خوشاینده! همین کافیه تا صرف نظر از ترسی که ازش
شبِ بیست و سوم: کلی کار نکرده دارم! این به این معنی نیست که اگه قرار باشه همی امشب بمیرم بهش تن نمی‌دم! یعنی بخش ناخودآگاهم رو نمی‌دونم ولی بخش خودآگاهم بهش تن می‌ده! ولی‌تر باعث نمی‌شه قید کارهای نکرده‌م رو بزنم! باید بشینم یه لیست ازش تهیه کنم! کارهایی که تا قبل از مرگ می‌خوام انجام بدم!
روز آخر میام می‌گم: ممنون که منو تحمل کردید! «در صورتیکه ندیدم‌تون، بعدازظهر و شب‌تون به‌خیر!»
شال وی استیک بای ایچ آدر از لانگ از وی لیو؟؟؟✨
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و سوم: کلی کار نکرده دارم! این به این معنی نیست که اگه قرار باشه همی امشب بمیرم بهش تن نم
شبِ بیست و چهارم: چرا مردم انقدر متأثر می‌شن از رفتن یکی؟ چرا وقتی یکی تو جوونی می‌میره انقدررر واسش دلسوزی می‌کنن؟ خب به هرحال قرار نیست تا ابد اینجا بمونیم که! حالا بیست سی سال اینور تر یا اونورتر! وقتی هنوز همه چی خارج از این دنیا با شدت بیشتر و کیفیت بهتری ادامه داره، چیه که انقدررر بهم مون می‌ریزه! من فکر می‌کنم دلیلش اینه که زیادی همه چیز رو به این دنیا محدود کردیم. و زیادی فراموش کردیم که حقیقتی فراتر و اصیل تر از اینجا هم هست! نمیخوام منکر ارزش اون بیست یا سی سال بشم، اما مادامی که خدا به کیفیت و نیت مون نگاه می‌کنه و نه لزوما کمیت زندگی مون، همه چیز خوب پیش خواهد رفت.
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و چهارم: چرا مردم انقدر متأثر می‌شن از رفتن یکی؟ چرا وقتی یکی تو جوونی می‌میره انقدررر واسش
شبِ بیست و پنجم: وإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ» » اینکه خدا می‌گه قراره پیشش بریم و بیشتر از اون میگه قراره «بازگردیم» قراره بعد از سالها دوری دوباره به اونجایی برگردیم که بهش تعلق داشتیم آرام بخش نیست؟
شدت بی‌معنی و چرت بودن خواب هام به جایی رسیده که شب خواب می‌دیدم تو یه قبرستون با کلی از فک و فامیلا گیر کردیم یه عده اشرار به غایت وحشی هم می‌خواستن نابودمون کنن، بعد واقعاً ترسناک بودا، تا وقتی تو خواب بودم خیلی ترسیدم😂 اصن با سردرد بلند شدم از شدت وحشت😂 بعد قسمت فوق مضحکش اینه که سردسته اشرار نوید محمدزاده بود😔 و من رفتم دو تا لگد ناجور بش زدم بعدم فرار کردم😔🤣 اصلا هم اینا اثرات دیدن قورباغه نیس🙂😂
هدایت شده از to heal`
Not. by Erin Hanson
دلم هفده سالگی خواست! ‌هفده سالگی واقعاً سن خوبیه! یه سنیه که دیگه عقلت به یه چیزایی می‌رسه و از اونور هنوز کاملاً نوجوونی. حواست هست خودت رو تو دردسر نندازی و از اون طرف حسابی خوش بگذرونی. کلی آرمان و هدف و آرزو داری و مطمئنی قراره به نود درصدش برسی. قبل ترش خیلی بچه بودی و بعد تر هم خیلی تغییر خواهی کرد. اما هفده سالگی هم مستقلاً سن خوبیه هم اون سالی که من هفده ساله بودم سال خوب و رضایت بخشی بود. اگه می‌تونستم یه سال رو انتخاب کنم که چند سالی توش بمونم، شاید تا اینجا هفده سالگی می‌بود. هرچند خیلی سن هارو هنوز تجربه نکردم. علاقه ای هم ندارم خودم رو زیادی ذوق زده کنم درمورد سنی که هنوز بهش نرسیدم و شاید هیچ وقت هم نرسم. ولی قدر هفده سالگی تون رو بدونید!