در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و چهارم: چرا مردم انقدر متأثر میشن از رفتن یکی؟ چرا وقتی یکی تو جوونی میمیره انقدررر واسش
شبِ بیست و پنجم:
وإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»
»
اینکه خدا میگه قراره پیشش بریم و بیشتر از اون میگه قراره «بازگردیم»
قراره بعد از سالها دوری دوباره به اونجایی برگردیم که بهش تعلق داشتیم
آرام بخش نیست؟
شدت بیمعنی و چرت بودن خواب هام به جایی رسیده که شب خواب میدیدم تو یه قبرستون با کلی از فک و فامیلا گیر کردیم یه عده اشرار به غایت وحشی هم میخواستن نابودمون کنن، بعد واقعاً ترسناک بودا، تا وقتی تو خواب بودم خیلی ترسیدم😂 اصن با سردرد بلند شدم از شدت وحشت😂
بعد قسمت فوق مضحکش اینه که سردسته اشرار نوید محمدزاده بود😔 و من رفتم دو تا لگد ناجور بش زدم بعدم فرار کردم😔🤣
اصلا هم اینا اثرات دیدن قورباغه نیس🙂😂
دلم هفده سالگی خواست!
هفده سالگی واقعاً سن خوبیه! یه سنیه که دیگه عقلت به یه چیزایی میرسه و از اونور هنوز کاملاً نوجوونی. حواست هست خودت رو تو دردسر نندازی و از اون طرف حسابی خوش بگذرونی. کلی آرمان و هدف و آرزو داری و مطمئنی قراره به نود درصدش برسی. قبل ترش خیلی بچه بودی و بعد تر هم خیلی تغییر خواهی کرد.
اما هفده سالگی هم مستقلاً سن خوبیه هم اون سالی که من هفده ساله بودم سال خوب و رضایت بخشی بود.
اگه میتونستم یه سال رو انتخاب کنم که چند سالی توش بمونم، شاید تا اینجا هفده سالگی میبود.
هرچند خیلی سن هارو هنوز تجربه نکردم.
علاقه ای هم ندارم خودم رو زیادی ذوق زده کنم درمورد سنی که هنوز بهش نرسیدم و شاید هیچ وقت هم نرسم.
ولی قدر هفده سالگی تون رو بدونید!
شما به حرفای بی سر و ته و از این در و اون درِ من نگاه نکنید.
اغلب اوقات فقط دلتنگم!
همین -
اگه بدونید اینجا چقدر مربوط به بخش خصوصی و حرف های واقعاً زده نشده ی منه شاید دیدتون تغییر کنه
منظورم اینه که
حتی به دوستان نزدیکم خیلی از حرفایی که اینجا میزنم رو نمیزنم!
و بله
گاهی آدم نیاز داره با آدم های ناشناس حرف بزنه و با اونها وقت بگذرونه...
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و پنجم: وإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»» اینکه خدا میگه قراره پیشش بریم و بیشتر از اون میگه قراره
شبِ بیست و ششم:
خوبه که قرار نیس ابدیت تو چنین دنیایی و چنین قالبی ادامه پیدا کنه!
تصور ابدی بودن اون چیزایی که در دنیا باهاش رو به رو میشیم ( فارغ از مثبت یا منفی بودنشون) وحشتناکه!
اصلاً این دنیا ظرفیت ابدیت رو نداره.
ظرفیت روح های ما رو نداره.
ظرفیت خیلی از احساسات و شناخت ها رو نداره.
ما چه بخواهیم چه نخواهیم باید بریم، اگر بخواهیم آزاد باشیم.
اگر بخواهیم به روحمون اجازه بدیم به هرجا که میخواد قدم بگذاره، باید بگذاریم روزی بدنمون و اینجا رو رها کنه.
آزادی عمیقی که به دنبالشیم مشروط به گذشتن و رها کردن چیزهاییه!
و به نظر شرط منصفانه ای هم میاد!
fair enough!
خسته شدم از این همه تظاهر و فریب و نما
دلم صافی میخواد
بیقیدی میخواد
دلم اصل و بطن و راستی میخواد
کجا میتونم گمشده م رو پیدا کنم
به کجا میتونم از این همه نمایش و فاصله فرار کنم؟
واقعاً دوست دارم تا صبح بیدار بمونم، از تفاوت فوقالعاده ی شب استفاده کنم و از این تنهاییِ آشنا لذت ببرم.
ولی میدونم باید بگیرم بخوابم.
زندگی شبانه هم قشنگه.
یاد اون فیلمه افتادم،
حیوانات شبگرد.
باید یه قصه بنویسم به اسم « انسان های شبگرد»
شاید امشب بخوابم و تو عالم خواب، چنین جایی چشمام رو باز کنم
یه صبح آروم
و خورشیدی که کمنور و ضعیف اما گرم میتابه.
شاید علاوه بر آهنگ دریا، صدای موسیقی آروم و گوش نوازی هم به گوش برسه .
شاید نسیم خنکی هم بوزه و همه جا رو پر از آرامش کنه.
شاید کم کم به امتداد خط ساحل، کسی حرکت کنه و به سمتم بیاد
و بعد
نگاه کنم و ببینم هیچ کس دیگه ای نیست و تموم ساحل و دریا منعطف بر ما دو نفره.
شاید ناگهان در خواب به خودم بیام و ببینم او هم نیست
و ببینم که تنها ام.
اما آرام