eitaa logo
در این گوشه از دنیا
135 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و پنجم: وإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»» اینکه خدا می‌گه قراره پیشش بریم و بیشتر از اون میگه قراره
شبِ بیست و ششم: خوبه که قرار نیس ابدیت تو چنین دنیایی و چنین قالبی ادامه پیدا کنه! تصور ابدی بودن اون چیزایی که در دنیا باهاش رو به رو می‌شیم ( فارغ از مثبت یا منفی بودن‌شون) وحشتناکه! اصلاً این دنیا ظرفیت ابدیت رو نداره. ظرفیت روح های ما رو نداره. ظرفیت خیلی از احساسات و شناخت ها رو نداره. ما چه بخواهیم چه نخواهیم باید بریم، اگر بخواهیم آزاد باشیم. اگر بخواهیم به روحمون اجازه بدیم به هرجا که می‌خواد قدم بگذاره، باید بگذاریم روزی بدن‌مون و اینجا رو رها کنه. آزادی عمیقی که به دنبالشیم مشروط به گذشتن و رها کردن چیز‌هاییه! و به نظر شرط منصفانه ای هم میاد! fair enough!
خسته شدم از این همه تظاهر و فریب و نما دلم صافی می‌خواد بی‌قیدی می‌خواد دلم اصل و بطن و راستی می‌خواد کجا می‌تونم گمشده م رو پیدا کنم به کجا می‌تونم از این همه نمایش و فاصله فرار کنم؟
نمی‌دونم نمی‌دونم نمی‌دونم
واقعاً دوست دارم تا صبح بیدار بمونم، از تفاوت فوق‌العاده ی شب استفاده کنم و از این تنهاییِ آشنا لذت ببرم. ولی میدونم باید بگیرم بخوابم. زندگی شبانه هم قشنگه. یاد اون فیلمه افتادم، حیوانات شبگرد. باید یه قصه بنویسم به اسم « انسان های شبگرد»
(فیلمش هیچ ربطی به اینی که گفتم نداره)
شاید امشب بخوابم و تو عالم خواب، چنین جایی چشمام رو باز کنم یه صبح آروم و خورشیدی که کم‌نور و ضعیف اما گرم می‌تابه. شاید علاوه بر آهنگ دریا، صدای موسیقی آروم و گوش نوازی هم به گوش برسه . شاید نسیم خنکی هم بوزه و همه جا رو پر از آرامش کنه. شاید کم کم به امتداد خط ساحل، کسی حرکت کنه و به سمتم بیاد و بعد نگاه کنم و ببینم هیچ کس دیگه ای نیست و تموم ساحل و دریا منعطف بر ما دو نفره. شاید ناگهان در خواب به خودم بیام و ببینم او هم نیست ‌ و ببینم که تنها ام. اما آرام
در این گوشه از دنیا
(فیلمش هیچ ربطی به اینی که گفتم نداره)
شاید داره من همه چیز رو به همه چیز ربط می‌دم به قول بابا؛ همه چیز به همه چیز ربط داره مگه اینکه خلافش ثابت بشه ;)
فراموشش کن بیا از رویاهامون حرف بزنیم
آروم سرش رو روی میز گذاشت. دید اشک هاش دارند مستقیم از چشمش می‌چکند و میز رو خیس می‌کنند. تکیه زد به پشتی صندلی و سرش رو بالا گرفت. به سقف خیره شد و منتظر شد تا گریه هاش از مجرای چشماش عبور کنند و به غدد اشکی ای که ازش اومدند برگردند. واقعاً منتظر موند انگار نمی‌دونست اشکی که اومده دیگه برنمی‌گرده. وقتی دید اشک ها اصرار دارن متولد شن، دوباره پیشونی ‌ش رو روی دستش _رو میز_ گذاشت. قطره های اشک می‌چکیدند و صدای افتادنشون روی میز آهنگ قشنگی رو می‌نواخت. اون روز بعداز ظهر همه مشغول کار خودشون بودند و داشتند موسیقی قشنگ چشم های لیا رو از دست می‌دادند. لیا با مژه هاش می‌نواخت و هر لحظه طنین گوش نواز اشک‌هاش رو در فضا پخش می‌کرد. موهای کم‌پشتش روی شونه های لاغرش افتاده بود و انگار بیشتر نامرئی ش کرده بود. می‌نواخت و سعی می‌کرد فراموش کنه. غافل از اینکه اشک ها، خاطرات رو تمدید می‌کنن! لیا اون روز بعد از ظهر، تنهاترین نوازنده ی شهر بود. اون پشت میزی نشسته بود و سرش رو روی میز گذاشته بود، در حالی که به تنهاییِ خودش ایمان می‌آورد و غم تمام وجودش رو فرا می‌گرفت.. خارج از شهر اما کسی سال ها منتظرش بود. کسی که او نمی‌شناخت...
در این گوشه از دنیا
شبِ بیست و هفت: اما من دل‌تنگ‌ ام. و دل‌تنگی را طاقت و صبر و زمان نیست!
شبِ بیست و هشتم: گاهی لازمه تا اینجایی بترسی، غمگین باشی، تنها باشی... تا وقتی رفتی اونجا از ترس و غم و تنهایی و ... در امان بمونی
همه دارن خیلی زود و خیلی جوون می‌رن و خدایا من دیگه نمی‌تونم نه که بخوام با اون‌چیزی که تو خواستی بجنگم اما این‌که نمی‌تونی کاری براشون بکنی و وقتی می‌رن هم نمی‌تونی کاری برای اطرافیان بکنی، این که باید غم و غصه ی اونها رو تحمل کنی واقعاً سخته لااقل کار من نیست همیشه آرزو داشتم از بقیه زودتر برم هنوز هم دارم چون هرچقدر هم که ادعا کنم می‌تونم اینجور وقتا اوضاع رو راست و ریس کنم حقیقت اینه که نمی‌تونم ولی خب الان واقعاً به تهش رسیده و من هم نمی‌کشم کاش تموم شه کاش تموم شه....