در همین لحظه که مغزم مصرانه اظهار میکنه:
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
میشنوم که کسی بین دیوار های قلبم فریاد میزنه آیم سو لونلی!
دلم برای دوست خیالی دوران پنج تا هفت سالگیم تنگ شده!
اونقدر ندیدمش که به هیچ وجه نمیشناسمش!
ولی حتماً کسی بوده
کسی بوده که رهام نکرده.
و من شاید رهاش کرده باشم
وقتی فکر میکنم و میفهمم دوام حالت های انسان محاله و یقین میکنم این نیز بگذرد و خلاصه روزگار خوشی خواهد اومد
اونوقت؛
آروم میشم و با آرامش با غمم صمیمی میشم و بهش خو میگیرم و میدون میدم
تا زمانی که وقت رفتنش باشه
و یه صدایی از ناکجا آباد، درونم میشنوم که خیلی ساده حرف میزنه:
آروم باش! چشم رو هم میگذاری و تموم میشه و میگذره! چیزی نیست که بابتش مضطرب شی.