پیتر جکسون شبا میخوابه ارگ ها نمیان به خوابش؟
از این لحاظ که خلقشون کرده میگم
مثلاً یهو ترس از پادشاه جادوگر آنگمار نمیوفته تو جونش؟
نمیتونم عزیزِ من!
مفاهیم نازک و رنجورم نمیتونن بار سنگین کلمات رو به دوش بکشن!
بیا فقط هر موقع حرفی داشتیم سکوت کنیم و به چشم های هم خیره بشیم!
حقیقت اینه که مجازی یه توهمی ایجاد میکنه که فکر میکنی تنها نیستی! یعنی مجازاً تو رو از تنهایی در میاره و نه حقیقتاً!
و بعد وقتی یه مدت ازش فاصله بگیری، از قبل هم بیشتر احساس تنهایی میکنی
آره مدتیه که وابسته شدی به یه مجاز! و حالا از دست دادن اون هم برات سخته.
از چاله دراومدی و افتادی تو چاه.
اگه فقط گه گداری به فضای حقیقی برگردی و اینجا رو کنار بزاری، بیش تر از قبل احساس تنهایی میکنی...
پس هی بیشتر و بیشتر تو مجازی فرو میری
میبینی که اسیر شدی و کاری از دستت ساخته نیست.
دیگه جرأت برگشتن به فضای حقیقی و تلاش برای تنها نبودنِ حقیقی رو نداری.
اما چی میشه اگه یه خطای انسانی یا کامپیوتری در یک لحظه همه ی مجازی رو از بین ببره؟
انگار از اول هیچ چیز نبوده!
اون وقت چه اتفاقی میوفته؟