حقیقت اینه که مجازی یه توهمی ایجاد میکنه که فکر میکنی تنها نیستی! یعنی مجازاً تو رو از تنهایی در میاره و نه حقیقتاً!
و بعد وقتی یه مدت ازش فاصله بگیری، از قبل هم بیشتر احساس تنهایی میکنی
آره مدتیه که وابسته شدی به یه مجاز! و حالا از دست دادن اون هم برات سخته.
از چاله دراومدی و افتادی تو چاه.
اگه فقط گه گداری به فضای حقیقی برگردی و اینجا رو کنار بزاری، بیش تر از قبل احساس تنهایی میکنی...
پس هی بیشتر و بیشتر تو مجازی فرو میری
میبینی که اسیر شدی و کاری از دستت ساخته نیست.
دیگه جرأت برگشتن به فضای حقیقی و تلاش برای تنها نبودنِ حقیقی رو نداری.
اما چی میشه اگه یه خطای انسانی یا کامپیوتری در یک لحظه همه ی مجازی رو از بین ببره؟
انگار از اول هیچ چیز نبوده!
اون وقت چه اتفاقی میوفته؟
یه وقتایی واقعاً حس میکنم وجودم خالی از ذره ای اعتماد به نفسه
و خب خودمو به در و دیوار میزنم که به خودم روحیه بدم و ذره ای اعتماد به نفس به دست بیارم
ولی به جایی نمیرسم
و واقعاً احساس آسیب زننده و بدیه.
کاملاً متوجهم که حرف سوفسطائیا درمورد شکاکیت مطلق و اینکه انسان معیار همه چیزه از اساس غلط و چرته
ولی تو بعضی مواردِ جزئی، واقعاً این انسانه که معیاره! مثلاً در مورد احساسات درونی آدما.
فرضا دو تا موقعیت رو در نظر بگیر؛
یه بار وقتی یه کار به ظاهر غلط انجام میدی در حالی که فقط خودت از مصلحت انجام اون کار، آگاهی و پیش خودت میدونی که کارت درواقع درسته.
و یه بار وقتی کاری به ظاهر غلط انجام میدی و توجیهی هم براش پیش خودت نداری.
در هر دو حالت تو کار رو انجام میدی و توضیحی به دیگران که شاهد تو اند نمیدی.
ولی تو حالت اول حس بدی نداری و واست مهم نیس دیگران چه فکری درموردت کنن.در مقابل تو حالت دوم به شدت حس بدی داری و از اینکه آدما از کارت باخبر شن واهمه داری.
خب حالا فرق حالت اول و دوم چیه؟
توجیهی که صرفاً تو ذهن توئه!
و این شگفتانگیزه چون به این معنیه که اگه بتونی افکارت رو کنترل کنی میتونی خیلی راحت خیلی از احساسات منفی رو به مثبت تبدیل کنی.
هدایت شده از ساپورتِگُلدار
-اگر قوه تصور و تجسم نبود ، نداشته هایمان از کجا دست یافتنی بودند ؟-